دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

دل بی قرار را گو که چو مستقر نداری - سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری

به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گردد - تو چگونه دلستانی که دم سحر نداری
تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نروید - تو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری
تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستی - سخن پدر نگویی هوس پسر نداری
به مثال آفتابی نروی مگر که تنها - به مثال ماه شب رو حشم و حشر نداری
تو در این سرا چو مرغی چو هوات آرزو شد - بپری ز راه روزن هله گیر در نداری
و اگر گرفته جانی که نه روزن است و نی در - چو عرق ز تن برون رو که جز این گذر نداری
تو چو جعد موی داری چه غم ار کله بیفتد - تو چو کوه پای داری چه غم ار کمر نداری
چو فرشتگان گردون به تو تشنه اند و عاشق - رسدت ز نازنینی که سر بشر نداری
نظرت ز چیست روشن اگر آن نظر ندیدی - رخ تو ز چیست تابان اگر آن گهر نداری
تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر از این جا - ور از آن شراب خوردی ز چه رو بطر نداری
وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش رو - بدر اندر آب و آتش که دگر خطر نداری
بدهد خدا به دریا خبری که رام او شو - بنهد خبر در آتش که در او اثر نداری

سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری - سر خنب برگشای و برسان شراب ناری

چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد - خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری
قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید - برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری
ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت - که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری
بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی - چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری
که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه - تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری
همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق - که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری
همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان - همه رخت خود فروشان خوششان همی فشاری

ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری - ز شکوفه هات دانم که تو هم ز وی خماری

بشکف که من شکفتم تو بگو که من بگفتم - صفت صفا و یاری ز جمال شهریاری
اثری که هست باقی ز ورای وهم اکنون - برود به آفتابی که فزود از شراری
چو رسید نوبهاران بدرید زهره دی - چو کسی به نزع افتد بزند دم شماری
همه باغ دام گشته همه سبزفام گشته - گل و لاله جام بر کف که هلا بیا چه داری
گل و لاله ها چو دام اند و نظاره گر چو صیدی - که شکوفه ها چو دام و همه میوه ها شکاری
به سمن بگفت سوسن به دو چشم راست روشن - که گذاشت خاک خاکی و گذاشت خار خاری
صنما چه رنگ رنگی ز شراب لطف دنگی - بر شاه عذرت این بس که خوشی و خوش عذاری
رخ لاله برفروزان و رمان ز چشم نرگس - که به چشم شوخ منگر به بتان به طبل خواری
چو نسیم شاخه ها را به نشاط اندرآرد - بوزد به دشت و صحرا دم نافه تتاری
چو گذشت رنج و نقصان همه باغ گشت رقصان - که ز بعد عسر یسری بگشاد فضل باری
همه شاخه هاش رقصان همه گوشه هاش خندان - چو دو دست نوعروسان همه دستشان نگاری
همه مریمند گویی به دم فرشته حامل - همه حوریند زاده ز میان خاک تاری
چو بهشت جمله خوبان شب و روز پای کوبان - سر و آستین فشانان ز نشاط بی قراری
به بهار ابر گوید بدی ار نثار کردم - جهت تو کردم آن هم که تو لایق نثاری
به بهار بنگر ای دل که قیامت است مطلق - بد و نیک بردمیده همه ساله هر چه کاری
که بهار گوید ای جان دم خود چو دانه ها دان - بنشان تو دانه دم که عوض درخت آری
چو گشاد رازها را به بهار آشکارا - چه کنی بدین نهانی که تو نیک آشکاری