دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی - دل همچو آتشم را به هزار باد دادی

چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آید - که چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی
دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشد - دل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی
تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتی - تو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی
تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری - که دکان این جهان را تو چنین کساد دادی

دل بی قرار را گو که چو مستقر نداری - سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری

به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گردد - تو چگونه دلستانی که دم سحر نداری
تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نروید - تو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری
تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستی - سخن پدر نگویی هوس پسر نداری
به مثال آفتابی نروی مگر که تنها - به مثال ماه شب رو حشم و حشر نداری
تو در این سرا چو مرغی چو هوات آرزو شد - بپری ز راه روزن هله گیر در نداری
و اگر گرفته جانی که نه روزن است و نی در - چو عرق ز تن برون رو که جز این گذر نداری
تو چو جعد موی داری چه غم ار کله بیفتد - تو چو کوه پای داری چه غم ار کمر نداری
چو فرشتگان گردون به تو تشنه اند و عاشق - رسدت ز نازنینی که سر بشر نداری
نظرت ز چیست روشن اگر آن نظر ندیدی - رخ تو ز چیست تابان اگر آن گهر نداری
تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر از این جا - ور از آن شراب خوردی ز چه رو بطر نداری
وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش رو - بدر اندر آب و آتش که دگر خطر نداری
بدهد خدا به دریا خبری که رام او شو - بنهد خبر در آتش که در او اثر نداری

سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری - سر خنب برگشای و برسان شراب ناری

چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد - خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری
قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید - برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری
ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت - که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری
بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی - چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری
که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه - تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری
همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق - که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری
همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان - همه رخت خود فروشان خوششان همی فشاری