دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی - تو که نکته جهانی ز چه نکته می جهانی

تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم - تو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی
تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت - صفتیش می نگاری صفتیش می ستانی
چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم تو - صفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی
تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است - بنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی
سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است - به چه ماند این زبانه به فسانه زبانی
گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان ها - به چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی
وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان - به چه ماند این دو فانی به جلالت معانی
بفروز آتشی را که در او نشان بسوزد - به نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی
هجر الحبیب روحی و هما بلامکان - حجبا عن المدارک لنهایه التدانی
و هوائه ربیع نضرت به جنان - و جنانه محیط و جنانه جنانی

بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی - صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی

صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم - چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی
شده ام خراب لیکن قدری وقوف دارم - که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی
صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است - بدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی
کرم تو است این هم که شراب برد عقلم - که اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی
قدحی به من بدادی که همی زنم دو دستک - که به یک قدح برستم ز هزار بی مرادی
به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی - که تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی

چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی - دل همچو آتشم را به هزار باد دادی

چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آید - که چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی
دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشد - دل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی
تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتی - تو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی
تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری - که دکان این جهان را تو چنین کساد دادی