دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی - به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی

نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد - نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی - سفری دراز کردی به مسافران رسیدی
تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم - که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی
سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر - که عجب در آن چمن ها که ملک بود پریدی
بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی - که بجز عنایت شه نکند برو کلیدی
چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم - که چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی
به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را - که درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی
چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او - که هزار جوحی این جا نکند بجز مریدی
هله عشق عاشقان را و مسافران جان را - خوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی
تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی -به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی
خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری - به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی

تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی - تو که نکته جهانی ز چه نکته می جهانی

تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم - تو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی
تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت - صفتیش می نگاری صفتیش می ستانی
چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم تو - صفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی
تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است - بنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی
سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است - به چه ماند این زبانه به فسانه زبانی
گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان ها - به چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی
وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان - به چه ماند این دو فانی به جلالت معانی
بفروز آتشی را که در او نشان بسوزد - به نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی
هجر الحبیب روحی و هما بلامکان - حجبا عن المدارک لنهایه التدانی
و هوائه ربیع نضرت به جنان - و جنانه محیط و جنانه جنانی

بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی - صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی

صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم - چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی
شده ام خراب لیکن قدری وقوف دارم - که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی
صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است - بدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی
کرم تو است این هم که شراب برد عقلم - که اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی
قدحی به من بدادی که همی زنم دو دستک - که به یک قدح برستم ز هزار بی مرادی
به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی - که تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی