دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی - که پیاله هاست مردم تو شراب بخش خنبی

هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدان - سر اسب را مگردان که تو سر نه ای تو سنبی
که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانی - چو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی
ز جهان گریز و وابر تو ز طاق و از طرنبش - چو ز خویش طاق گشتی ز چه بسته طرنبی
تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشد - ز چه سنی است مروی ز چه رافضی است قنبی
بفرست سوی بینش همه نطق را و تن را - که تو را یکی نظر به که همیشه می غرنبی

بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی - به مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی

تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگز - که درآمد و برون شد صفتی بود جمادی
غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شد - تو چگونه ای ولیکن تو ز بی چگونه زادی
چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم را - نگر اولین قدم را که تو بس نکو نهادی
همه بیخودی پسندم همه تن چو گل بخندم - به طرب میان ببندم که چنین دری گشادی

هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی - به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی

نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد - نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی - سفری دراز کردی به مسافران رسیدی
تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم - که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی
سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر - که عجب در آن چمن ها که ملک بود پریدی
بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی - که بجز عنایت شه نکند برو کلیدی
چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم - که چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی
به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را - که درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی
چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او - که هزار جوحی این جا نکند بجز مریدی
هله عشق عاشقان را و مسافران جان را - خوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی
تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی -به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی
خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری - به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی