دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی - مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی

به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی - بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی
بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی - چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی
به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی - در خیبر است برکن که علی مرتضایی
بستان ز دیو خاتم که تویی به جان سلیمان - بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی
چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش - چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی
بسکل ز بی اصولان مشنو فریب غولان - که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی
تو به روح بی زوالی ز درونه باجمالی - تو از آن ذوالجلالی تو ز پرتو خدایی
تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی - سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی
تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی - بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی
چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد - که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی
تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین - اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی
تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا - تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی
چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید - چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی
مگریز ای برادر تو ز شعله های آذر - ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی
به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد - که خلیل زاده ای تو ز قدیم آشنایی
تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی - تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی
ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری - ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی
شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی - بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی

به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی - که پیاله هاست مردم تو شراب بخش خنبی

هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدان - سر اسب را مگردان که تو سر نه ای تو سنبی
که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانی - چو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی
ز جهان گریز و وابر تو ز طاق و از طرنبش - چو ز خویش طاق گشتی ز چه بسته طرنبی
تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشد - ز چه سنی است مروی ز چه رافضی است قنبی
بفرست سوی بینش همه نطق را و تن را - که تو را یکی نظر به که همیشه می غرنبی

بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی - به مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی

تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگز - که درآمد و برون شد صفتی بود جمادی
غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شد - تو چگونه ای ولیکن تو ز بی چگونه زادی
چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم را - نگر اولین قدم را که تو بس نکو نهادی
همه بیخودی پسندم همه تن چو گل بخندم - به طرب میان ببندم که چنین دری گشادی