دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی - سوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی

نه که روی و پشت عالم همه رو به قبله دارد - که ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی
همگان ز خود گریزان سوی حق و نعل ریزان - که ز کاسدی رسانمان به لطافت و ثمینی
نه زمین ستان بخفته ز رخ فلک شکفته - ز فلک نبات یابد برهد از این زمینی
دهد آن حبوب علوی به زمین خوشی و حلوی - به بهار امانتی ها بنماید از امینی
هله ای حیات حسی بگریز هم ز مسی - سوی آسمان قدسی که تو عاشق مهینی
ز برای دعوت جان برسیده اند خوبان - که بیا به معدن و کان بهل این قراضه چینی
به خدا که ماه رویی به خدا فرشته خویی - به خدا که مشک بویی به خدا که این چنینی
تو که یوسف زمانی چه میان هندوانی -برو آینه طلب کن بنگر که روی بینی
به صفا چو آسمانی به ملاطفت چو جانی - به شکفتگی چنانی به نهفتگی چنینی
به خزینه خوب رختی ز قدیم نیکبختی - به نبات چون درختی به ثبات چون یقینی
شده ام چو موم ای جان به هوای مهر سلطان - برسان به موم مهرش که گزیده تر نگینی
هله بس که کاسه ها را به طعام او است قیمت - و اگر نه خاک نه ارزد همه کاسه های چینی

هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی - برسد وصال دولت بکند خدا خدایی

ز کرم مزید آید دو هزار عید آید - دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
شکر وفا بکاری سر روح را بخاری - ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند - غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
هله عاشقان صادق مروید جز موافق - که سعادتی است سابق ز درون باوفایی
به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی - چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی
تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن - تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی
بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی - که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی
نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق - نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی
بنگر به نور دیده که زند بر آسمان ها - به کسی که نور دادش بنمای آشنایی
خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری - تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی

صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی - لمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی

صفت چراغ داری چو به خانه شب درآیی - همه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی
صفت شراب داری تو به مجلسی که باشی - دو هزار شور و فتنه فکنی ز خوش لقایی
چو طرب رمیده باشد چو هوس پریده باشد - چه گیاه و گل بروید چو تو خوش کنی سقایی
چو جهان فسرده باشد چو نشاط مرده باشد - چه جهان های دیگر که ز غیب برگشایی
ز تو است این تقاضا به درون بی قراران - و اگر نه تیره گل را به صفا چه آشنایی
فلکی به گرد خاکی شب و روز گشته گردان - فلکا ز ما چه خواهی نه تو معدن ضیایی
نفسی سرشک ریزی نفسی تو خاک بیزی - نه قراضه جویی آخر همه کان و کیمیایی
مثل قراضه جویان شب و روز خاک بیزی - ز چه خاک می پرستی نه تو قبله دعایی
چه عجب اگر گدایی ز شهی عطا بجوید - عجب این که پادشاهی ز گدا کند گدایی
و عجبتر اینک آن شه به نیاز رفت چندان - که گدا غلط درافتد که مراست پادشاهی
فلکا نه پادشاهی نه که خاک بنده توست - تو چرا به خدمت او شب و روز در هوایی
فلکم جواب گوید که کسی تهی نپوید - که اگر کهی بپرد بود آن ز کهربایی
سخنم خور فرشته ست من اگر سخن نگویم - ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی
تو نه از فرشتگانی خورش ملک چه دانی - چه کنی ترنگبین را تو حریف گندنایی
تو چه دانی این ابا را که ز مطبخ دماغ است - که خدا کند در آن جا شب و روز کدخدایی
تبریز شمس دین را تو بگو که رو به ما کن - غلطم بگو که شمسا همه روی بی قفایی