دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی - تو نه ای ز جنس خلقان تو ز خلق آسمانی

دو هزار خنب باده نرسد به جرعه تو - ز کجا شراب خاکی ز کجا شراب جانی
می و نقل این جهانی چو جهان وفا ندارد - می و ساغر خدایی چو خداست جاودانی
دل و جان و صد دل و جان به فدای آن ملاحت - جز صورتی که داری تو به خاکیان چه مانی
بزن آتشی که داری به جهان بی قراری - بشکاف ز آتش خود دل قبه دخانی
پر و بال بخش جان را که بسی شکسته پر شد - پر و بال جان شکستی پی حکمتی که دانی
سخنم به هوشیاری نمکی ندارد ای جان - قدحی دو موهبت کن چو ز من سخن ستانی
که هر آنچ مست گوید همه باده گفته باشد - نکند به کشتی جان جز باده بادبانی
مددی که نیم مستم بده آن قدح به دستم - که به دولت تو رستم ز ملولی و گرانی
هله ای بلای توبه بدران قبای توبه - بر تو چه جای توبه که قضای ناگهانی
تو خراب هر دکانی تو بلای خان و مانی - زه کوه قاف گیری چو شتر همی کشانی
عجب آن دگر بگویم که به گفت می نیاید - تو بگو که از تو خوشتر که شه شکربیانی

به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی - سوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی

نه که روی و پشت عالم همه رو به قبله دارد - که ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی
همگان ز خود گریزان سوی حق و نعل ریزان - که ز کاسدی رسانمان به لطافت و ثمینی
نه زمین ستان بخفته ز رخ فلک شکفته - ز فلک نبات یابد برهد از این زمینی
دهد آن حبوب علوی به زمین خوشی و حلوی - به بهار امانتی ها بنماید از امینی
هله ای حیات حسی بگریز هم ز مسی - سوی آسمان قدسی که تو عاشق مهینی
ز برای دعوت جان برسیده اند خوبان - که بیا به معدن و کان بهل این قراضه چینی
به خدا که ماه رویی به خدا فرشته خویی - به خدا که مشک بویی به خدا که این چنینی
تو که یوسف زمانی چه میان هندوانی -برو آینه طلب کن بنگر که روی بینی
به صفا چو آسمانی به ملاطفت چو جانی - به شکفتگی چنانی به نهفتگی چنینی
به خزینه خوب رختی ز قدیم نیکبختی - به نبات چون درختی به ثبات چون یقینی
شده ام چو موم ای جان به هوای مهر سلطان - برسان به موم مهرش که گزیده تر نگینی
هله بس که کاسه ها را به طعام او است قیمت - و اگر نه خاک نه ارزد همه کاسه های چینی

هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی - برسد وصال دولت بکند خدا خدایی

ز کرم مزید آید دو هزار عید آید - دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
شکر وفا بکاری سر روح را بخاری - ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند - غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
هله عاشقان صادق مروید جز موافق - که سعادتی است سابق ز درون باوفایی
به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی - چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی
تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن - تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی
بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی - که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی
نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق - نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی
بنگر به نور دیده که زند بر آسمان ها - به کسی که نور دادش بنمای آشنایی
خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری - تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی