دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی - منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی

چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم - در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله ام کجا شد که نماز من قضا شد - ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن - که نداند او زمانی نشناسد او مکانی
عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است - عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی
در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل - دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می گزارم - که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی
پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی - که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی
به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر - مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی
ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد - که همی زند دو دستک که کجاست سایه دانی
چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم - چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی
چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه - چه کند دهان سایه تبعیت دهانی
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر - ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی

صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی - صنما به حق لطفت که میان ما درآیی

تو جهان پاک داری نه وطن به خاک داری - چه شود اگر زمانی به جهان ما درآیی
تو لطیف و بی نشانی ز نهان ها نهانی - بفروزد این نهانم چو نهان ما درآیی
چو تو راست ای سلیمان همگی زبان مرغان - تو به لب چه شهد بخشی چو زبان ما درآیی
به جهان ملک تویی بس نکشد کمان تو کس - بپرم چو تیر اگر تو به کمان ما درآیی
بخرام شمس تبریز که تو کیمیای حقی - همه مس ما شود زر چو به کان ما درآیی

سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری - سوی یار ما گذر کن بنگر نگار باری

نرسی به باز پران پی سایه اش همی دو - به شکارگاه غیب آ بنگر شکار باری
به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریا -بستان ز اوج موجش در شاهوار باری
چو شکار گشت باید به کمند شاه اولی - چو برهنه گشت باید به چنین قمار باری
بکشان تو لنگ لنگان ز بدن به عالم جان - بنگر ترنج و ریحان گل و سبزه زار باری
هله چنگیان بالا ز برای سیم و کالا - به سماع زهره ما بزنید تار باری
به میان این ظریفان به سماع این حریفان - ره بوسه گر نباشد برسد کنار باری
به چنین شراب ارزد ز خمار خسته بودن - پی این قرار برگو دل بی قرار باری
ز سبو فغان برآمد که ز تف می شکستم - هله ای قدح به پیش آ بستان عقار باری
پی خسروان شیرین هنر است شور کردن - به چنین حیات جان ها دل و جان سپار باری
به دکان عشق روزی ز قضا گذار کردم - دل من رمید کلی ز دکان و کار باری
من از آن درج گذشتم که مرا تو چاره سازی - دل و جان به باد دادم تو نگاه دار باری
هله بس کنم که شرحش شه خوش بیان بگوید - هله مطرب معانی غزلی بیار باری