دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری - چه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری

سر این خدای داند که مرا چه می دواند - تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران - تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی - غلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت - بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری
چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواند - اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد - همه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری
به هلاک می دواند به خلاص می دواند - به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد - دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری

هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی - که ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی

بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالا - که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی
که چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانان - به دمی چراغشان را ز چه رو نمی نشانی
بگذار کاهلی را چو ستاره شب روی کن - ز زمینیان چه ترسی که سوار آسمانی
دو سه عوعو سگانه نزند ره سواران - چه برد ز شیر شرزه سگ و گاو کاهدانی
سگ خشم و گاو شهوت چه زنند پیش شیری - که به بیشه حقایق بدرد صف عیانی
نه دو قطره آب بودی که سفینه ای و نوحی - به میان موج طوفان چپ و راست می دوانی
چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت - به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی
چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد - سفر درشت گردد چو بهشت جاودانی
تو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانی - که بس است مهر و مه را رخ خویش ارمغانی
تو اگر روی وگر نی بدود سعادت تو - همه کار برگزارد به سکون و مهربانی
چو غلام توست دولت کندت هزار خدمت - که ندارد از تو چاره و گرش ز در برانی
تو بخسپ خوش که بختت ز برای تو نخسپد - تو بگیر سنگ در کف که شود عقیق کانی
به فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسی - که خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی
خمش ای دل و چه چاره سر خم اگر بگیری - دل خنب برشکافد چو بجوشد این معانی
دو هزار بار هر دم تو بخوانی این غزل را - اگر آن سوی حقایق سیران او بدانی

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی - منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی

چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم - در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله ام کجا شد که نماز من قضا شد - ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن - که نداند او زمانی نشناسد او مکانی
عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است - عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی
در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل - دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می گزارم - که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی
پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی - که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی
به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر - مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی
ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد - که همی زند دو دستک که کجاست سایه دانی
چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم - چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی
چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه - چه کند دهان سایه تبعیت دهانی
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر - ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی