دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری - جگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری

قمری است رونموده پر نور برگشوده - دل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری
عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پران - بسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری
مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شد - چه غم است اگر چو قارون به جوال زر نداری
به درون توست مصری که تویی شکرستانش - چه غم است اگر ز بیرون مدد شکر نداری
شده ای غلام صورت به مثال بت پرستان - تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری
به خدا جمال خود را چو در آینه ببینی - بت خویش هم تو باشی به کسی گذر نداری
خردانه ظالمی تو که ورا چو ماه گویی - ز چه روش ماه گویی تو مگر بصر نداری
سر توست چون چراغی بگرفته شش فتیله - همه شش ز چیست روشن اگر آن شرر نداری
تن توست همچو اشتر که برد به کعبه دل - ز خری به حج نرفتی نه از آنک خر نداری
تو به کعبه گر نرفتی بکشاندت سعادت - مگریز ای فضولی که ز حق عبر نداری

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری - چه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری

سر این خدای داند که مرا چه می دواند - تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران - تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی - غلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت - بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری
چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواند - اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد - همه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری
به هلاک می دواند به خلاص می دواند - به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد - دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری

هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی - که ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی

بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالا - که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی
که چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانان - به دمی چراغشان را ز چه رو نمی نشانی
بگذار کاهلی را چو ستاره شب روی کن - ز زمینیان چه ترسی که سوار آسمانی
دو سه عوعو سگانه نزند ره سواران - چه برد ز شیر شرزه سگ و گاو کاهدانی
سگ خشم و گاو شهوت چه زنند پیش شیری - که به بیشه حقایق بدرد صف عیانی
نه دو قطره آب بودی که سفینه ای و نوحی - به میان موج طوفان چپ و راست می دوانی
چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت - به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی
چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد - سفر درشت گردد چو بهشت جاودانی
تو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانی - که بس است مهر و مه را رخ خویش ارمغانی
تو اگر روی وگر نی بدود سعادت تو - همه کار برگزارد به سکون و مهربانی
چو غلام توست دولت کندت هزار خدمت - که ندارد از تو چاره و گرش ز در برانی
تو بخسپ خوش که بختت ز برای تو نخسپد - تو بگیر سنگ در کف که شود عقیق کانی
به فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسی - که خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی
خمش ای دل و چه چاره سر خم اگر بگیری - دل خنب برشکافد چو بجوشد این معانی
دو هزار بار هر دم تو بخوانی این غزل را - اگر آن سوی حقایق سیران او بدانی