دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی - همه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی

همه ذرات پریشان همه کالیوه و شادان - همه دستک زن و گویان که تو خورشیدلقایی
همه در بخت شکفته همه با لطف تو خفته - همه در وصل بگفته که خدایا تو کجایی
همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت - همه شه زاده دولت شده در دلق گدایی
چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدم - طلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی
بجز از باطن عاشق بود آن باطل عاشق - که ورای دل عاشق همه فعل است و دغایی
تو بر آن وصل خدایی تو بر آن روح بقایی - مده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی

بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی - نه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی

چو دهان نیست مکانش همه اجزاش دهانش - ز زمین نیست نباتش که سمایی است سمایی
ببرد بو خبر آن کس که بود جان مقدس - نبود مرده که کرکس کندش مرده ربایی
به دل طور درآید ز حجر نور برآید - چو شود موسی عمران ارنی گو به سقایی
می لعل رمضانی ز قدح های نهانی - که به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی
رمضان خسته خود را و دهان بسته خود را - تو مپندار کز آن می نکند روح فزایی

خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری - جگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری

قمری است رونموده پر نور برگشوده - دل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری
عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پران - بسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری
مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شد - چه غم است اگر چو قارون به جوال زر نداری
به درون توست مصری که تویی شکرستانش - چه غم است اگر ز بیرون مدد شکر نداری
شده ای غلام صورت به مثال بت پرستان - تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری
به خدا جمال خود را چو در آینه ببینی - بت خویش هم تو باشی به کسی گذر نداری
خردانه ظالمی تو که ورا چو ماه گویی - ز چه روش ماه گویی تو مگر بصر نداری
سر توست چون چراغی بگرفته شش فتیله - همه شش ز چیست روشن اگر آن شرر نداری
تن توست همچو اشتر که برد به کعبه دل - ز خری به حج نرفتی نه از آنک خر نداری
تو به کعبه گر نرفتی بکشاندت سعادت - مگریز ای فضولی که ز حق عبر نداری