دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی - ز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی

کی بود چرخ و ثریا که بشاید قدمت را - و اگر نیز بشاید ز تو یابند سزایی
همه بی خدمت و رشوت رسد از لطف تو خلعت - نه عدم بود من و ما که بدادی من و مایی
ز من و ماست که جانی بگشاده ست دکانی - و اگر نه به چه بازو کشد او قوس خدایی
غلطی جان غلطی جان همه خود را بمرنجان - نه مسیحی که به افسون به دمی چشم گشایی
به سحرگاه و مشارق که شود تیره رخ مه - کی بود نیم چراغی که کند نورفزایی
چه کشیمش چه کشیمش تو بیا تا که کشیمش - که چراغ خلق است این بر آن شمع سمایی
مشکی را مشکی را مشکی پرهوسی را - چه کشانی چه کشانی به مطارات همایی
چو رخ روز ببیند ز بن گوش بمیرد - ز چه رفتی ز چه مردی تو چنین سست چرایی
زر و مال تو کجا شد پر و بال تو کجا شد - عم و خال تو کجا شد و تو ادبار کجایی
هله بازآ هله بازآ به سوی نعمت و ناز آ - که منت بازفرستم ز پس مرگ و جدایی
پر و بال تو بریدم غم و آه تو شنیدم - هله بازت بخریدم که نه درخورد جفایی
ز پس مرگ برون پر خبر رحمت من بر - که نگویند چو رفتی به عدم بازنیایی
کتب الله تعالی کرم الله توالی - فتدلی و تجلی بعث العشق دوایی
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن - خمش و آب فرورو سمک بحر وفایی

مثل ذره روزن همگان گشته هوایی - که تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی

همه ذرات پریشان ز تو کالیوه و شادان - همه دستک زن و گویان که تو در خانه مایی
همه در نور نهفته همه در لطف تو خفته - غلط انداز بگفته که خدایا تو کجایی
همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت - همه شه زاده دولت شده در لبس گدایی
چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدم - طلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی
مگر این نام نقیبی بود از رشک رقیبی - چه رقیبی چه نقیبی همه مکر است و دغایی
بجز از روح بقایی بجز از خوب لقایی - مده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی

همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی - همه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی

همه ذرات پریشان همه کالیوه و شادان - همه دستک زن و گویان که تو خورشیدلقایی
همه در بخت شکفته همه با لطف تو خفته - همه در وصل بگفته که خدایا تو کجایی
همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت - همه شه زاده دولت شده در دلق گدایی
چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدم - طلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی
بجز از باطن عاشق بود آن باطل عاشق - که ورای دل عاشق همه فعل است و دغایی
تو بر آن وصل خدایی تو بر آن روح بقایی - مده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی