دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری - تو کبیری تو کبیری تو کبیر ابن کبیری

تو اصولی تو اصولی تو اصول ابن اصولی - تو خبیری تو خبیری تو خبیر ابن خبیری
تو لطیفی تو لطیفی تو لطیف ابن لطیفی - تو جهانی دو جهان را به یکی کاه نگیری
هله ای روح مصور هله ای بخت مکرر - نه ز خاکی نه ز آبی نه از این چرخ اثیری
تو از آن شهر نهانی که بدان شهر کشانی - نشوی غره به چیزی نه ز کس عذر پذیری
همگی آب حیاتی همگی قند و نباتی - همگی شکر و نجاتی نه خماری نه خمیری
به یکی کرم منکس بدهی دیبه و اطلس - نکند بر تو زیان کس که شکوری و شکیری
به عدم درنگریدم عدد ذره بدیدم - به پر عشق تو پران برهیده ز زحیری
اگرت بیند آتش همگی آب شود خوش - اگرت بیند منکر برهد او ز نکیری

ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی - نفسی در دل تنگی نفسی بر سر بامی

هله ای جان و جهانم مدد نور نهانم - ستن چرخ و زمینی هوس خاصی و عامی
عجب از خلوتیانی عجب از مجلس جانی - عجب از ارمن و رومی عجب از خطه شامی
عجب آن چیست مشعشع رخت از نور مبرقع - که مه و مهر به پیشش کند از عشق غلامی
به گلستان جمالت چو رسد دیده عاشق - به سوی باغ چه آید مگر از غفلت و خامی
سیدی انت من این صاد حسناک ندامی - نظر الحق تعالی لک فی البهجه حامی
قمر سار الینا حبه فرض علینا - سطع العشق لدینا طرد العشق منامی
شجر طاب جناه شجر الخلد فداه - وجد القلب مناه و کلوا منه کرامی
سر خنبی که ببستی به کرم بازگشایی - خرد هر دو جهان را بربایی به تمامی
بشنیدیم که دیکی ز پی خلق بپختی - که از او یابد اباها همگی ذوق طعامی
ز عدم هر چه برآید چو مصفا نظر آید - به دو صد دام درآید چو تواش دانه دامی
ز رخ یوسف خوبان همه زندان چو گلستان - چو چنین باشد زندان تو چرا در غم وامی
هله خاموش مپرسش که کسی قرص قمر را - بنپرسد که چه نامی و کیی وز چه مقامی

مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی - ز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی

کی بود چرخ و ثریا که بشاید قدمت را - و اگر نیز بشاید ز تو یابند سزایی
همه بی خدمت و رشوت رسد از لطف تو خلعت - نه عدم بود من و ما که بدادی من و مایی
ز من و ماست که جانی بگشاده ست دکانی - و اگر نه به چه بازو کشد او قوس خدایی
غلطی جان غلطی جان همه خود را بمرنجان - نه مسیحی که به افسون به دمی چشم گشایی
به سحرگاه و مشارق که شود تیره رخ مه - کی بود نیم چراغی که کند نورفزایی
چه کشیمش چه کشیمش تو بیا تا که کشیمش - که چراغ خلق است این بر آن شمع سمایی
مشکی را مشکی را مشکی پرهوسی را - چه کشانی چه کشانی به مطارات همایی
چو رخ روز ببیند ز بن گوش بمیرد - ز چه رفتی ز چه مردی تو چنین سست چرایی
زر و مال تو کجا شد پر و بال تو کجا شد - عم و خال تو کجا شد و تو ادبار کجایی
هله بازآ هله بازآ به سوی نعمت و ناز آ - که منت بازفرستم ز پس مرگ و جدایی
پر و بال تو بریدم غم و آه تو شنیدم - هله بازت بخریدم که نه درخورد جفایی
ز پس مرگ برون پر خبر رحمت من بر - که نگویند چو رفتی به عدم بازنیایی
کتب الله تعالی کرم الله توالی - فتدلی و تجلی بعث العشق دوایی
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن - خمش و آب فرورو سمک بحر وفایی