عبرت های تاریخ

نویسنده : وهاب جعفری

مقدمه

تاریخ را می توان به منزله آینه دانست و هر چند این آینه قدرت آن را ندارد که همه حوادث گذشته را به یاد بیاورد، ولی در آن می توان چهره نیمه روشن گذشته را از دور مشاهده کرد. چنانکه علی علیه السلام در وصیت خود به فرزندش امام حسن علیه السلام می فرماید:
پسرم! درست است که من به اندازه همه کسانی که پیش از من می زیسته اند عمر نکرده ام. اما در کردار آن ها نظر افکندم و در اخبارشان تفکر نمودم و در آثار آنها به سیر و سیاحت پرداختم تا بدانجا که همانند یکی از آنها شدم، بلکه گویا در اثر آنچه در تاریخ آنان به من رسیده، با همه آنها از اول تا آخر بوده ام. من قسمت زلال و مصفای زندگی آنان را از بخش کدر و تاریک بازشناختم و سود و زیانش را دانستم، از میان آنها قسمتهای مهم و برگزیده را برایت خلاصه کردم و از بین همه آنها زیبایش را برایت انتخاب نمودم و مجهولات آن را از تو دور داشتم.
هنگامی که محمد بن ابی بکر به دست عمرو عاص کشته شد، عمرو عاص تمام نامه هائی که مربوط به او بود جمع کرده، برای معاویه فرستاد. معاویه نامه ها و وصایای حضرت علی علیه السلام به محمد را مطالعه می کرد و در تعجب فرو می رفت. ولید بن عقبه که نزد معاویه بود، وقتی حال معاویه او را چنین دید، گفت:
- دستور بده آنها را بسوزانند!
معاویه پاسخ داد.
- این چه نظری است که می دهی؟
ولید گفت:
- آیا این درست است که مردم بدانند احادیث ابوتراب نزد تو است و تو از آن یاد می گیری و قضاوت می کنی؟
معاویه گفت:
- وای بر تو! به من دستور می دهی که چنین دستورهای عملی را بسوزانم؟ به خدا سوگند من علم و دانشی از اینها جامع تر و حکیمانه تر و روشن تر ندیده و نشنیده ام.
ولید گفت:
- اگر از علم و دانش و قضاوت او در شگفتی فرو می روی، پس چرا با او می جنگی؟
معاویه گفت:
- اگر او عثمان را نکشته بود، ما این علوم را بدون واسطه از او فرا می گرفتیم.
آنگاه کمی سکوت کرد. سپس نگاهی به افراد جلسه افکند و گفت:
- ما به مردم نمی گوئیم این ها نامه های علی بن ابیطالب است. می گوییم نامه های ابوبکر است که نزد پسرش محمد مانده و ما به وسیله آنها قضاوت می کنیم.
آن نامه ها همچنان در خزینه های بنی امیه موجود بود تا اینکه عمر بن العزیز زمامدار شد و آشکار نمود که این نامه ها از علی بن ابی طالب است.(1)

گوشه ای از تاریخ اسلام از زبان امام هادی علیه السلام.

امام هادی علیه السلام بعضی از حوادث صدر اسلام و دوران اموی را برای یاران خود نقل می نمود. از جمله حوادثی را که حضرت بیان کردند ماجرای شهادت قنبر غلام امیرالمؤمنین علیه السلام به دست جنایتکار اموی حجاج بن یوسف ثقفی بود. این ماجرا را با هم می خوانیم:
حضرت فرمود: هنگامی که قنبر بر حجاج بن یوسف وارد شد، آن طاغوت فریاد کشید:
- برای علی بن ابی طالب چه کار می کردی؟
- کمک می کردم تا وضو بگیرد.
- هنگامی که از وضو گرفتن فارغ می گشت، چه می گفت؟
- این آیه را می خواند: فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شی ء حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغته فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمد الله رب العالمین؛ پس چون آنچه به آن ها تذکر داده شد، همه را فراموش کردند، ما هم ابواب هر نعمت را به روی آنها گشودیم تا به نعمتی که به آنها داده شد شادمان و مغرور شدند، ناگاه آنها را به کیفر اعمالشان گرفتار ساختیم. آنگاه خوار و ناامید گردیدند، پس به کیفر ستمگری ریشه ظالمان کنده شد و ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.(2)
حجاج گفت:
- گمان می کنم آیه را به ما تفسیر و تأویل می کرد؟ آری؟!
- آری!
- اگر گردنت را بزنم چه می شود؟
- من به سعادت می رسم و تو بدبخت می شوی.
و آن جنایتکار دستور داد تا گردن قنبر آن بنده صالح خدا را بزنند.(3)
و اما آن کتابی که در پیش روی دارید، شمه ای از تاریخ پرفراز و نشیب اسلام است که داستانهای تلخ و تکان دهنده ای دارد. با مروری کوتاه به وضوح می بینیم که چه خونهای ناحقی در طول تاریخ به زمین ریخته نشده و چه خانه هایی بی دلیل ویران نشده و چه ظلمها و جنایتهایی به وقوع نپیوسته است. البته اگر چه این مجموعه، کوتاه و مجمل است، لیکن در هر یک از آن ها درس ها و عبرتهایی است که تک تک ما انسانها می توانیم از آن بهره مند شویم.
امید است خوانندگان عزیز با مطالعه این مجموعه که حاصل مدتها تلاش نگارنده است به دانش و معلومات خود بیافزایند و این را طلیعه خوبی برای ورود به تاریخ قرار دهند که تاریخ معلم انسانهاست.
التماس دعا تنها انتظار نگارنده از خوانندگان کتاب است.
زمستان 78 - قم - وهاب جعفری

1 عبدالله بن زبیر دشمن آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم

عبدالله به بنی هاشم سخت گرفت، دشمنی و کینه ورزی با ایشان را به اوج رساند و تا آنجا پیش رفت که درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم را از خطبه اش حذف کرد. وقتی از او در این خصوص سوال شد، جواب داد:
- او را خاندان بدی است، که هرگاه ذکر او به میان آید گردن کشند و هر گاه نامش را بشنوند خود را بر افرازند.
روزی ابن زبیر، محمد بن حنفیه و عبدالله بن عباس و بیست و چهار مرد از بنی هاشم را گرفت که با او بیعت کنند. آنان زیر بار نرفتند. ابن زبیر دستور داد:
- آنان را در حجره زمزم زندانی کنید! به خدایی که جز او خدایی نیست - اگر بیعت نکنند - آنان را آتش می زنم!
به دستور ابن زبیر مردان بنی هاشم روانه زندان شدند. محمد بن حنفیه به مختار بن ابی عبید نامه نوشت:
به نام خداوند بخشاینده مهربان
از: محمد بن علی و کسانی که از آل پیامبر خدا نزد وی اند.
به: مختار بن ابی عبید و کسانی که از مسلمانان همراه اویند.
اما بعد: همانا پسر زبیر ما را گرفته و در حجره زمزم زندانی کرده است به خدا قسم خورده است که یا باید با او بیعت کنیم و یا ما را آتش می زند، پس به فریاد ما برس!
مختار، ابوعبدالله جدلی را با چهار هزار سوار به کمک ایشان فرستاد. جدلی به مکه رسید و حجره را شکست و به محمد بن علی گفت:
- اجازه دهید من با ابن زبیر جنگ کنم.
محمد گفت:
- آنچه را او به من روا داشت، من به او روا نمی دارم!
محمد بن حنفیه روزی خبر یافت که پسر زبیر در خطبه خویش علی علیه السلام را سّب کرده است. به مسجد الحرام رفت. منبری درست کرد. سپس روی آن ایستاد و گفت:
- ستایش مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است و درود و سلام بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و آل او! و اما بعد، روی ها زشت باد ای گروه قریش! آیا پیش شما این سخنان گفته می شود و شما می شنوید و به خشم نمی آیید!؟ از علی بدگویی می شود و شما خشمگین نمی شوید؟! آگاه باشید که علی تیری خطاناپذیر بود از تیرهای خدا بر دشمنانش... هان که ما هم بر راه و روش و حال او هستیم و ما را در آنچه مقدر است چاره ای نیست و زود است آنانکه ستم کرده اند بدانند به کجا باز رسید. ابن زبیر گفت:
- پسران فاطمه ها را معذور داشتیم، پسر کنیز بنی حنفیه را چه می شود؟
این سخن نیز به گوش محمد رسید. محمد مردم را جمع کرد و گفت:
- ای گروه قریش مرا از پسران فاطمه ها چه چیز جدا کرده است؟ آیا فاطمه دختر پیامبر خدا، همسر پدرم، و مادر برادرانم نیست؟ آیا فاطمه دختر اسد بن هاشم جده پدرم و مادرم جده ام نیست؟ هان به خدا سوگند اگر خدیجه دختر خویلد نبود در بنی اسد استخوانی نمی گذاشتم مگر آنکه آن را در هم می شکستم. چرا که من قبلک التی فیها المعاب خبیر. به همانچه عیب در آنست آگاهم!
بدین وصف ابن زبیر شکست خورد و خود را در مقابل بنی هاشم ناتوان دید. به همین علت آنان را از مکه بیرون کرد و محمد بن حنفیه را به ناحیه رضوی(4) تبعید نمود. عبدالله بن عباس را نیز به طائف تبعید کرد. محمد پس از شنیدن این خبر به عبدالله بن عباس نوشت:
و اما بعد؛ خبر یافته ام که عبدالله بن زبیر تو را به طائف رانده است، خدای اجر تو را افزون گرداند و گناهت را بیامرزد. ای پسر عمو! تنها بندگان شایسته گرفتار می شوند و بزرگواری برای نیکان اندوخته می شود و اگر جز بر آنچه دوست داری و دوست داریم اجری نیابی، اجر اندک شود. پس شکیبا باش که خداوند شکیبایان را وعده نیکی داده است.