داستانهای مدرس

نویسنده : غلامرضا گلی زواره

مقدمه

تاریخ پر شکوه اسلام، سراسر حماسه و مبارزه است، بخصوص در خطه ایران اسلامی که عشق به اسلام و اطاعت از رهبری با خون شیعیان این سرزمین عجین گشته است. اگر به تاریخ حرکتها و نهضتهای اسلامی در این قلمرو، واقع بینانه نظری بیفکنیم، متوجه خواهیم شد که در پیشاپیش هر گونه قیام و نهضت که بر علیه استبداد و استعمار صورت گرفته، چهره علمای شیعه و فقهای نامداری درخشندگی دارد، در نهضتهای صد ساله اخیر که بر علیه حکام ظلم و جور و حیله های استعماری ترتیب یافته روحانیت شیعه طلایه دار می باشد. براستی علت استواری و مقاومت این قشر وارسته در چیست؟
جواب آن است که روحانیت ضمن اتکال به خدا و اندیشیدن به حق و حقیقت به هیچ کس اتکاء ندارد و در زندگی و افکار، مستقل است، به همین جهت است که از میان این افراد شخصیت هایی چون سید حسن مدرس بیرون می آید. شهید آیة الله سید حسن مدرس در سنین جوانی به مقام اجتهاد رسید و در توصیف مقام فقهی اش همین بس که، در نجف اشرف، هم مباحثه او و همردیفش آیة الله سید ابوالحسن اصفهانی بود که به مقام مرجعیت رسید مرحوم آیة الله العظمی مرعشی نجفی (ره) مدرس را از اجله علمای عصر و رجال نامی ادوار اخیر، معرفی می کند. آیة الله میرزا محمد حسن شیرازی که فتوای معروف تحریم تنباکو را صادر نموده و نهضت او آغازی برای قیامهای صد ساله اخیر بود، درباره مدرس گفته است: این اولاد رسول الله، پاکدامنی اجدادش را داراست و در هوش، فراست و آگاهی، من را به تعجب می افکند.
علامه سید محسن امین در کتاب گرانسنگ، اعیان الشیعه در معرفی این فقیه شهید آورده است: او مردی دانشمند، فاضل، با شهامت، نترس و پیشتاز بود... مدرس در آن عصر، از باشهامت ترین مردان در مجلس و پایدارترین ایشان در پیمان خویش بود.
در میان فقها و مجتهدینی که حضرت امام خمینی (قدس سره) به تعظیم و تکریم آنها پرداخته است، از هیچکس به اندازه شهید مدرس تجلیل ننموده و آنچنان عظمتی برای این انسان والامقام قائل است که دستور احداث زیارتگاهی با شکوه را برای وی می دهد. امام درباره مدرس بیانات متعدد و سخنان زیادی به مناسبت های گوناگون ایراد فرموده اند، از جمله آنکه در سخنی فرموده اند: مرحوم مدرس (ره)، خوب من ایشان را دیده بودم این هم یکی از اشخاصی بود که در مقابل ظلم ایستاد در مقابل آن مرد سیاکوهی، و در جایی دیگر در توصیف مدرس گفته اند: آنها از مدرس می ترسیدند مدرس یک انسان بود، یک نفری نگذاشت پیش برود کارهای او را (رضاخان) تا وقتی کشتندش...
تا توی مجلس نبود (من آن وقت مجلس رفتم دیدم برای تماشا بچه بودم جوان بودم رفتم) مجلس آن وقت تا مدرس نبود مثل اینکه چیزی در آن نیست. مثل اینکه محتوا ندارد..
یکی از برجسته ترین ویژگیهای شهید مدرس قناعت و ساده زیستی او بود. خصوصیتی که کمتر در افرادی که همچون او به مقام برجسته و سیاسی رسیده اند روش زندگی قرار می گیرد.
او از ابتدای زندگی تا انتهای عمر پربرکتش از ساده زیستی دست بر نداشت و این عامل او را در مبارزه پیگیر با استعمار و استبداد موفق می ساخت.
عزت قناعت و اعراض از مظاهر دنیوی هر گونه بیم و هراس را از قلب پاک و باطن با صفای وی زدوده بود. او این زندگی را از اجداد طاهرینش الهام گرفته بود و اصولاً اخلاق و رفتار و شیوه برخورد مدرس با اقشار گوناگون جامعه سیره انبیا و اولیا را در اذهان تداعی می کرد و او مصداق بارز العلما ورثه انبیا بود خودش درباره وارستگی از قید و بندها می گوید: اگر من نسبت به بسیاری از اسرار آزادانه اظهار عقیده می کنم و هر حرف حق را بی پروا می زنم برای آن است که چیزی ندارم و از کسی هم نمی خواهم. اگر شما هم بار خود را سبک کنید و توقع را کم نمائید آزاد می شوید:
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار - کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
مناعت طبع و بی اعتنایی مدرس به امکانات دنیایی از همان فقری حکایت می کند که باعث فخر پیامبر اسلامی (ص) بود و می فرمود: الفقر فخری همان فقری که عین بی نیازی و توانگری بود.
یکی دیگر از ویژگیهای آن مجتهد ژرف اندیش، شجاعت معنوی بود. این قدرت روحی از توجه قلبی وی به ساحت قدس پروردگار و راز و نیاز او با خداوند و توسل به پیشگاه مقدس اهلبیت عصمت و طهارت منشاء می گرفت.
او نه تنها از تعلقات مادی وارسته بود بلکه خود را از تعلقات روحی هم نجات داده و از آنچه غیر خدا بود دل کنده بود دل روشن او به نور ایمان، حکمت و معرفت را برایش به ارمغان آورده بود. او کوه استواری بود که قله اندیشه اش سر بر کهکشان داشت و بر جلگه تواضع دامن کشیده و چشمه حکمت از وجودش بسوی کویر انسانها و دشت تشنه دلها جریان داشت. جویبارهای زلال محبت و عاطفه و دلسوزی و همدردی از این کوه استوار جاری بود.
دریای مواج و خروشان این شخصیت از هر گونه خار و خس کینه و کبر و غرور و ریاکاری سخت گریزان بود. در صحرای خشک ستم و توفان سهمناک استعمار، مدرس آنچنان فریاد می زد که کاخ استبداد را به لرزه در می آورد و در دل استعمار هراس می افکند. مدرس چون چراغی فراسوی انسانها قرار گرفت تا آنان را از ظلمت خیره کننده غفلت و بی خبری نجات داده و بسوی حق و حقیقت رهنمون سازد:
هلاک ما به بیابان عشق خواهد بود - کجاست مرد که با ما سر سفر دارد
یکی از مسائلی که مدرس بر آن تأکید می ورزید این بود که باید عمیقترین واقعیتهای معنوی احیاء شده و استوار بماند و در جامعه جریان یابد تا فطرتهای تشنه فرهنگ و اندیشه را سیراب کند و در انسانها خود آگاهی و احساس مسئولیت نسبت به مسائل گوناگون را بوجود آورد. در واقع او به هویت اسلامی وسیعی که خویشتن فرهنگی و اصیل جامعه ایرانی است، اصرار می ورزید و معتقد بود تا ملت دارای شخصیت فرهنگی و هویتی مستقل می باشد هیچ عاملی نمی تواند در آن رسوخ کند.
او با شهامت روحی، استقامت اخلاقی، صداقت و فداکاری و تحمل سختی ها به استقبال خطر رفت و ضمن آنکه در آگاهی اجتماعی مردم کوشش وافر داشت به ستیز با بیگانگان و اعوان و انصار آنان برخاست و به این باور معتقد بود که بیگانگان نه تنها طالب رشد و توسعه و شکوفایی جامعه نیستند بلکه آنها در جهت نفی این مسائل کوشیده و در صددند جامعه را از هویت فرهنگی خویش بیگانه کنند.
سر ناسزایان برافراشتن - وزایشان امید بهی داشتن
سر رشته خویش گم کردن است - به جیب اندرون ماربردن است
شهید مدرس در پیش بینی حوادث آینده قدرتی قوی داشت و با درک نتیجه آنها بسیاری از دردهای سیاسی را درمان می کرد. اهل مشورت بود، و در هنگام استماع نظرها سکوت اختیار می کرد در پایان اندیشه خردمندانه خویش را که منطقی و مستدل بود ابراز می داشت. او در تحلیل مسائل اجتماعی، تاریخی و سیاسی دارای صاعقه برق آسای فکری بود. بهمین جهت در دوران تحصیل و حتی در سنین جوانی به مسائل پیرامون خویش توجه داشت و وقتی احساس کرد آسمان اصفهان با ابر تیره ستم ظل السلطان آلوده شده به مبارزه با وی برخاست و در میدان نقش جهان (امام فعلی) بر علیه او سخنرانی نمود. مدرس بخاطر آنکه تسلیم ظلم و جور نگردید سالها در تبعیدگاه خواف به سر برد و این موقعیت مشقت زا را بر سازش با کژی و ناراستی برتری داد:
پای در زنجیر پیش دوستان - به که با بیگانگان در بوستان
شخصیتی چون مدرس سختی ها و ناملایمات فراوانی پشت سر گذاشت تا به این مرتبه از کمال انسانی رسید. او بیابانهای دشوار و صحاری پر خاری را در نوردید تا توانست خود را به قله حکمت و اندیشه برساند. تأثیر سختی ها و ابتلائات در تصفیه روحی او بسیار مؤثر بود و هر رنجی که متحمل می گردید دل او را از تعلقات دنیوی گسسته می نمود و به معنویت و حکمت علاقمند می ساخت.
عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع - عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن
قرنها باید که تا یک مرد حق گردد پدید - با یزید اندر خراسان یا اویس اندر قرن
پایداری او در راه اعتلای اندیشه و آماج تیر بلا قرار گرفتن برای ما بسیار اهمیت دارد. استقامت و شجاعت و شهامت وی به اندازه ای است که دوست و دشمن سنگینی و عظمت وجود او را در هر اقدام و قیامی براستی احساس می کردند و حتی مخالفان در نوشته ها و آثار خویش وی را ستوده اند و او را به عنوان انسانی پاک و خالص و زاهد و مقاوم توصیف نموده اند.
به استناد شرح حالی که شهید آیة الله سید حسن مدرس به قلم خویش نگاشته و برای روزنامه اطلاعات ارسال نموده و در شماره 346 (8 آبانماه سال 1306) آن جریده درج شده و نیز ضمن مصاحبه ای که در هفدهم تیرماه 1305 مخبر روزنامه ایران با وی نموده مدرس خود را از سادات طباطبای زواره و از طایفه میرعابدین این شهر، معرفی کرده است. اسناد تاریخ و نسب نامه ای که مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی (ره) برای خاندان ایشان تنظیم نموده اند. و نیز نوشته های منقوش بر سنگ قبر آن شهید در کاشمر نیز این ادعا را تأیید کرده اند.
این پیوستگی آن فقیه فقید با سادات طباطبای زواره موجب آن گردید تا نگارنده این سطور از دوران جوانی زندگانی او را تحت بررسی قرار دهم. موقعی که از محله دشت زواره عبور می کردم فردی، خانه ای را معرفی کرد که مدرس دوران طفولیت خود را همراه با مادر خویش در آن بسر برده است همچنین وجود باغ مدرسیه و زمینهای میر عبدالباقی و دهکده ییلاقی این خاندان در روستای سرابه (واقع در جنوب زواره و شرق اردستان) حکایت از درخشندگی این گوهر گرانبها در کویر دارد.
اشتیاق این جانب به آشنایی با زندگی این پارسای پایدار رفته رفته موجب آن شد تا کتب و منابع متعددی را در این خصوص مورد مطالعه و تحقیق و بررسی قرار دهم، بتدریج این احساس در نگارنده آشکار شد که شخصیت مدرس فراتر از اینهاست که در آغاز تصور می کردم، او قله رفیعی از خرد، دانش و فضایل است که تمامی مسلمانان علاقمند و شیعیان شیفته حق نظاره گر اویند.
سخن گفتن از مدرس، سخن از ارزشهاست و حیات او دیگر جنبه فردی ندارد و شخصیت والای وی با آن اخلاق و رفتار و شجاعت معنوی و کمالات روحانی، خود فرهنگی را تشکیل می دهد که چون جویباری از چشمه اسلام، سرچشمه گرفته است.
در بررسی منابع متعددی که پیرامون زندگی شهید مدرس به رشته تحریر در آمده است متوجه این نکته شدم که آثار مزبور با وجود آنکه اغلب جنبه تحقیقی دارند، برای عامه مردم بویژه نسل جوان مفید فایده عاجل نخواهد بود و لازم است ابعاد زندگی این نامدار عرصه اندیشه در قالب حکایت و داستان و با زبان قابل فهم برای عموم نگاشته شود. از این جهت به استناد منابعی که به حدود صد جلد کتاب و مجله بالغ می گردید، داستانهایی را که اخلاق و رفتار، شجاعت و رشادت، و قناعت و زهد و مبارزات سیاسی و موضعگیریهای اجتماعی وی را ترسیم می نماید، بصورتی که ملاحظه می شود تألیف و تدوین نمودم.
چون نثر این آثار با یکدیگر متفاوت بود و از سویی برخی از آنها جنبه خاطرات داشت و پاره ای از این منابع به تحلیلهای سیاسی پرداخته بود، ضمن رعایت محتوای مطالب به بازنویسی پرداخته و از لحاظ شکل ظاهر و نگارش تغییرات اساسی در آنها بوجود آمده است. گاهی برای تدوین یک داستان از چندین منبع گوناگون استفاده شده و در مواردی دهها صفحه تلخیص و گزینش شده است. مجموعه این داستانها که از 270 قصه متجاوز است، علاوه بر آنکه نکات پندآموز و عبرت انگیزی را دارد، خواننده را با بخشی از تاریخ معاصر و نیز پرتوی از سیمای شهید آیة الله مدرس و بسیاری از یاران و همراهانش آشنا می کند.
در آغاز تلاش بر این بود که داستانها لحظه به لحظه با تقویم تاریخی زندگی مدرس پیش برود، اما مشاهده شد که این روش گر چه جالب است ولی با هدف ما که تدوین داستان می باشد مطابقت ندارد و تنوع و جاذبه مجموعه را کاهش می دهد. از سویی برخوردهای اخلاقی و رفتاری آن فقیه که در قالب داستانهای متعدد آمده است، در زمانهای گوناگون زندگیش رخ داده و همچنین جبهه گیریها و برخوردهای سیاسی ایشان یا حکام و مخالفین در دوران تحصیل و تدریس در مجلس و نمایندگی نمی توانست با این تقویم تاریخی همگام باشد.
البته تلاش ما بر این بوده در مواردی که حوادث زندگی ایشان به یکدیگر ارتباط داشته است. داستانها را بصورت منظم و متوالی بیاوریم و سیر تقویمی آن را رعایت کنیم. با همه تلاشهایی که نگارنده مبذول داشتم، داستانهای متعدد این مجموعه، تنها گوشه ای از زندگی آن مجتهد بزرگوار و مبارز نستوه را نشان می دهد و قطعاً نکات ارزنده دیگری از تاریخ زندگی وی در کتب، نشریات و نیز آثار خطی نفیس و همچنین سینه انسانها مضبوط است که نگارنده را یارای دسترسی به این منابع ارزشمند نبود. لذا از صاحبنظران و اندیشمندان بخصوص نویسندگان و محققانی که در خصوص زندگی و آثار این فرزانه شهید پژوهشهایی را انجام داده اند استدعا دارد که ما را در تکمیل، تتمیم و تنقیح این مجموعه یاری دهند تا ان شاءالله در چاپهای بعدی بتوانیم به صورت سودمندتری این مجموعه را تقدیم علاقمندان بنمائیم.
والسلام - غلامرضا گلی زواره - تابستان 1373.

خاندان نکونام

از قرن چهارم هجری که زواره(1) ضمن وقفنامه ای که از کهن ترین اسناد وقفی است، از سوی ابوعلی رستمی والی وقت اصفهان وقف بر سادات طباطبا گردید، این شهر به عنوان میزبان گروههایی از سادات طباطبا محسوب شد و مهاجرت به این شهر از سوی این منسوبین اهلبیت در اعصار بعد نیز ادامه داشت. کثرت وجود سادات در این شهر بخصوص در زمانهای گذشته به حدی بوده که در برخی کتب تاریخی و آثار شرح حال نویسان، به مدینة السادات معروف شده بود. یکی از طوایفی که از گذشته های دور در این آبادی اقامت داشته اند، خاندان منسوب به سید بهاء الدین حیدر(2) می باشند که طایفه میرعابدین از این خاندان هستند، این گروه از سادات به دلیل آنکه غالباً به شغل کشاورزی مشغول بودند، در محله دشت زواره سکونت داشتند، در ایام تابستان و هنگامی که گرمای طاقت فرسا و خشن کویری بیداد می کرد، خاندان میرعابدین به دهکده ییلاقی کچو مثقال که در هیجده کیلومتری جنوب این شهر واقع است می رفتند و چون اهل وعظ و خطابه هم بودند، در این آبادی از طریق منبر و خطابه به ارشاد و هدایت مردم پرداخته و معارف و احکام و حقایق اسلامی را برای مردم بازگو می نمودند.
رفته رفته این خاندان در سرابه کچو که در جنوب غربی آن قرار دارد و از نظر اتصال اراضی و اشتراک قنات با کچو، حکم محله ای از آنجا را دارد و جایی بسیار باصفا و خوش آب و هواست، به طور دائم اقامت اختیار نمودند.
سید عبدالباقی جد مدرس و از اولاد میرعابدین طباطبائی زواره ای در این محله یا به عبارتی قریه سرابه متولد شده است، این سید مقدس و وارسته در سرابه مشغول تبلیغات دینی بود و در ضمن از طریق کشاورزی و دامداری، امرار معاش می نمود، سید عبدالباقی با زواره نیز ارتباط داشت و از این شهر به قمشه واقع در جنوب اصفهان، مهاجرت کرد. سید عبدالباقی برای آن که اهالی سرابه از لحاظ تبلیغات مذهبی با مشکلی مواجه نشوند به فرزند خویش سید اسماعیل طباطبایی توصیه نمود که در این آبادی سکونت اختیار نموده و از طریق نصیحت و اندرز و منبر مردم را با عقاید و احکام اسلامی آشنا کند.

خوشه های گندم

با وجود آنکه طایفه میرعابدین، زواره را ترک گفته بودند ولی به منظور تحقق صله ارحام ارتباط خویش را با خویشان زواره ای قطع نکردند و برای تحکیم این روابط که بخصوص اسلام بر آن تأکید دارد، با یکدیگر وصلت می نمودند و غالباً از طریق پیوندهای خانوادگی قرابت خویش را تجدید می کردند.
از آن جمله سید اسماعیل طباطبایی پدر مدرس که عالم و مبلغ آگاهی بود و زندگی خود را وقف خدمت به اسلام نموده بود، دختر سید کاظم (معروف به سالار) را که خدیجه نام داشت به عقد ازدواج خود درآورد، ثمره این پیوند فرزندی بود که حسن نام یافت.(3)
همانکه بعدها به مدرس مشهور شد و در جهان اسلام شهرتی بسزا یافت و جاودانه تاریخ گشت.
پدر مدرس اکثر اوقات نزد خانواده خود، در سرابه می زیست ولی سید حسن و مادرش در محله دشت زواره نزد ارقاب خویش زندگی می کردند.
رفته رفته مدرس به سنی رسید که می توانست به کوی و برزن آمده و با کودکان بازی کند. در یکی از روزهای بهاری (سال 1293 هق) که با برداشت محصول گندم مصادف بود، عده ای از کودکان خردسال - که مدرس در جمع آنها دیده می شد - به صحرا رفتند، در صحرا جنب و جوش زیادی به چشم می خورد، کشاورزان برای برداشت دسترنج خود جمع شده بودند، عده ای درو می کردند، برخی خوشه های گندم را بر روی هم می نهادند تا از آن خرمنی فراهم کنند.
در آن حوالی یکی از اربابان ایستاده بود و مراقب کار افرادی بود که به برداشت محصول وی مشغول بودند، کودکان به زمین وی نزدیک شدند و بر حسب عادت خود به این سوی و آن سوی می دویدند و هیاهو می کردند. ارباب با مشاهده جنجال کودکان به سوی آنان رفت و تهدیدشان نمود تا از زمین دور شوند، ولی کودکان همچنان می خندیدند و فریاد می زدند. زمین دار بزرگ به دنبال بچه ها دوید و ترکه ای از درخت انار را که در دست داشت در هوا چرخانید و بر بازوی یکی از کودکان فرود آورد، این کودک حسن نام داشت.
با آشنا شدن چوب بر بازوی آن کودک، گوهر اشک از چشمانش فرو ریخت، هر چه خواستند او را آرام کنند، سودی نبخشید.
پسرک ناله کنان به سوی خانه دوید و به آغوش مادر پناه برد و همچنان گریه می کرد، حالا دیگر شدت زاری را بیشتر کرده بود، مادر آشفته و نگران سعی می کرد با زدن دست بر پشت کمر فرزندش، کودک را آسوده کند ولی دید گریه فرزند ادامه دارد و در حالیکه چشمان خود را می مالد با دست نازک خویش به جای ضربه اشاره می کند، مادر پیراهن طفل معصوم را بالا زد و دید بازوی یگانه فرزندش از شدت صدمه سیاه شده است.
سید اسماعیل که در سرابه بود، بر حسب اتفاق آن روز به زواره آمد و هنگامیکه از ماجرا آگاه شد از بی احترامی به فرزند خردسالش ناراحت شد و تصمیم گرفت کودک را از پیش مادر ببرد.
عزت نفس به این سید زاهد و عابد اجازه نداد پسر را در محلی بگذارد که حفظ احترام او نکرده اند، او بدین هم بسنده نکرد و برای آنکه فرزند را از همان دوران کودکی با علوم اسلامی آشنا کند از سرابه به نزد جدش در قمشه برد(4) و تربیت فرزند را به عهده سید عبدالباقی گذاشت، او عقیده داشت که سید حسن دیگر نباید در آن منطقه زندگی کند.(5)