حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

معراج در عاشورا

شب عاشورا شب معراج بود یک دنیا شادی و بهجت و مسرت حکمفرما بود. خودشان را پاکیزه می کردند موهای بدنشان را می ستردند، انگار که خود را برای یک جشن و مهمانی آماده می کنند.
خیمه ای بود نام خیمه تنظیف کسی در داخل آن مشغول خویش بود دو نفر هم در بیرون خیمه نوبت گرفته بوند یکی از انها که ظاهرابُرَیر است با دیگری مزاح و شوخی می کند آن فرد به بریر می گوید: امشب که شب مزاح نیست! بریر جواب می دهد: من اهل مزاح نیستم ولی امشب را برای مزاح مناسب می بینم!
آن شب از خیمه ها صدای صوت قرآن و ذکر ودعا زیاد شنیده می شد. آواز خوش آن بلبلان خوش الحان فضا را پرکرده بود بطوری که وقتی دشمن از نزدیک خیمه های این مستغفرین و توبه کنندگانم واقعی عبور می کرد، می گفت: انگار که این خیمه ها لانه زنبور عسل است.
اینسان یاران حسین (ع) در شب عاشورا با پروردکار خویش حلوت کرده و راز و نیاز می کردند و از گذشته خود بوبه می نمودند.
آنوقت آیا مانیازی به توبه نداریم؟ آنها نیازمند هستند و ما بی نیاز از توبه؟ حتی حسین علیه السلام می فرماید: من امشب را می خواهم شب استغفار و توبه خود قرار دهم تا چه رسد به ما؟!(232)

آخرین نماز

ظهر عاشورا نزدیک می شد سی نفر از اصحاب حسین (ع) در جریان یک تیراندازی که به وسیله دشمن انجام گرفت به خاک و خون علطیدند و شربت شهادت نوشیدند.
بقیه نیز در انتظار جانبازی لحظه شماری می کردند و بی قراری می نمودند. ناگهان مردی از اصحاب اباعبداللَّه متوجه شد که ظهر شده است.
لذا خدمت امام (ع) آمد و عرض کرد:
یا اباعبداللَّه! وقت نماز فرارسیده و ما دلمان می خواهد برای اخرین بار در زندگی نماز جمماعتی با شما بخوانیم.
حضرت نکاهی کرد و تصدیق نمود که وقت نماز است و این جمله را فرمود: ذکرت الصلوة جعلک اللَّه من المصلین نماز را یاد کردی، خداوند تو را از نماز گزاران قرار دهد.
فورا حسین(ع)در همان میدان جنگ به نماز ایستاد و اصحاب هم به آن حضرت اقتدا کردند نمازی که د راصطلاح فقه اسلامی نماز خوف نامیده می شود، یعنی دارای دو رکعت بمانند نماز مسافر برای اینکه مجال نداشتند نماز را مفصل بخوانند چون وضع دفاعیشان به هم می خورد. به همین جهت از یاران در مقابل دشمن ایستادند و نیمی به جماعت اقتدا کردند.
نمازگزاران می بایست یک رکعت از نماز را با امام بخوانند و رکعت دیگر را خود بجا بیاورند تا زودتر پست را از دوستانشان تحویل کرفته و انها نیز فضیلت جماعت و نماز خواندن با حسین را در یابند.
اما در این حال وضع اباعبداللَّه (ع) یک وضع حاصی بود زیرا که او ویارایش ار دشمن چندان دور نبودند و لذا در حمله ناجوانمردانه ای که دشمن انجام داد اصحابی که خود را مقابل حصم سپر ساخته بودند مورد هجوم تیرهای دشمن قرار گرفتند آنهم دو جور تیر، تیری که از زبان حارج می شد و تیری که از کمان رها می گشت.
یکی از افراد دشمن فریار براورد ای حسین نماز بخوان! اما نماز تو دیگر فایده ای ندارد تو بر پیشوای زمان خودت یزید یاغی هستی لذا نماز تو قبول نیست
تیرهایی که از کمان ها نیز پرتاپ می شد، بعضی از مدافعان حریم حسینی را به خاک افکند وقتی که امام (ع) نمازش تمام شد یکی دو نفراز آن رادمردان را در خاک و خون غلطان یافت، یکی از آنها سعید بن عبداللَّه حنفی بود آقا خودش را به بالین او رساند تا سعید متوجه شد که حسین (ع) به بالینش آمده جمله عجیبی گفت عرض کرد:
یا ابا عبداللَّه! اُوفیتُ ایا من حق وفا را بجا آوردم؟
او انقدر حق حسین را بالا و بزرگ می دانست که فکر می کرد این مقدار فداکاری هم شاید کافی نباشد. (233)
این بود آخرین نماز اباعبداللَّه و یاران پاکبازش در ظهر عاشورا و در سرزمین کربلا

اسب بی صاحب

چون نوبت میدان رفتن به شخص اباعبداللَّه رسید ابتدا چند نفر از سپاه دشمن به جنگ حضرت آمدند ولی آمدن همان بود واز بین رفتن هم همان.
از اینرو پسر سعد فریاد کرد چه می کنید؟! این پسر علی است روح علی در پیکر اوست شما با کی دارید می جنگید؟! با او تن به تن نجنگید دیگر جنگ تن به تن تمام شد.
در این هنگام دشمن دست به نامردی جدیدی زد.
سنگ پرانی، تیر اندازی!
جمعیتی در حدود سی هزار نفر می خواهند یک نفر را بکشند از دور ایستاده اند تیر اندازی می کنند یا سنگ می پرانند، در حالی که همین هاوقتی که الا عبداللَّه (ع) حمله کرد درست مثل یک گفت روبا ه که از جلوی شیری فرار می کنند فرار کردند.
البته حضرت حمله را خیلی ادامه نمی داد برای اینکه نمی خواستع فاصله اش با خیام حرمش زیاد شود. چون غیرت حسینی اجازه نمیداد که تا زنده است کسی به اهل بیتش اهانت کند.
مقداری که حمله می کرد و آنها را دور می ساخت برمی گشت می امد در آن نقطه ای که آن رامرکز قرار داده بود آن نقطه، نقطه ای بود که صدا رس به حرم بود.
(یعنی اهل بیت اگر حسین را نمیدیدند ولی صدایش را می شنیدند) و این برای این بود که به زینبش سکینه اش، بچه هایش اطمینان بدهد که هنوز جان در بدن حسین هست.
وقتی که می امد در آن نقطه می ایستاد آن زبان حشک در آن دهان خشک به حرکت می امد و می گفت: لا حول ولا قوة الا باللَّه العلی العظیم.
یعنی این نیرو از حسین نیست این خداست که به حسین نیرو داده است. هم شعار توحید می داد هم به زینبش خبر می داد:
که زینب جان! هنوز حسین تو زنده است.
او به خاندانش دستور داده بود که تا من زنده هستم کسی حق ندارد بیرون بیاید لذا همه در داخل خیمه ها بودند.
اباعبداللَّه (ع) دوباره برای وداع به خیمه ها آمد، یک بار آمد وداع کرد و رفت بار دیگر وقتی بود که خودش را به شریعه فرات رساند و خواست کمی اب بنوشد.
در این حال کسی صدازد: حسین! تو می خواهی آب بنوشی؟! ریختند به خیام حرمت!
دیگر آب نخورد و تشنه برگشت.
آمد برای باردوّم با اهل بیتش وداع کند رو کرد به انها و فرمود:
اهل بیت من! مطمئن باشید که بعد از من اسیر می شوید ولی بکوشید که در مدت اساذتتان یک وقت کوچکترین تخلفی از وظیفه شرعیتان نکنید، مبادا کلمه ای به زبان بیاورید که از اجر شما بکاهد ولی مطمئن باشند که این پایان کار دشمن است. این کار دشمن را از پا درآورد، بدانید که خدا شما را نجات می دهد و از ذلت حفظ می کند.
اهل بیت خوشحال شدند و این با رنیز با او خداحافظی کردند و به امر آن حضرت از خیمه ها بیرون نیامدند.
بعد از مدتی یک دفعه باز صدای شیهه اسب اباعبداللَّه را شنیدند خیال کردند که حسین برای بار سوّم آمده است تا با آنها خداحافظی کند ولی وقتی که بیرون آمد ندد اسب بی صاحب ابا عبداللَّه را دیدند.
دور اسب را گرفتند هر کدام سخنی با این اسب می گفت، طفل عریز اباعبداللَّه می گفت :
ای اسب! من از تو نک سوال می کنم آیا پدرم که می رفت با لب بشنه رفت ؟
من میخواهم بفهمم که آیا پدرم را با لب تشنه شهید کردند یا در دم آخر به او یک جرعه آب دادند؟
در این جا روضه ای منسوب به امام زمان است، که حطاب به حسین (ع) می گوید:
جد بزرگوار! اهل بیت تو به ام رشما از خانه بیرون نیامد ند اما وقتی که اسب بی صاحبت را دیدند مو ها را پریشان کردند و همه به طرف قتلگاه تو آمدند.(234)