حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

حسین (ع) و یارانش

نقل کرده اند: امام حسین (ع) در شب عاشورا، فجمع اصحابه عند قرب الماء یا عند قرب المساء، یعنی خیمه مشکهای آب.
اصحاب خودش را در آنجا جمع کرده بود حالا چرا آنجا جمع کرد؟ من نمی دانم. شاید به این جهت که آن خیمه در آن شب دیگر محلی از اعراب نداشت چون مشک آبی دیگر آنجا وجود نداشت. حداکثر آب داشتن همان بوده که ارباب مقابل معتبر نوشته اند در شب عاشورا حضرت ابا عبداللَّه فرزند عزیزش علی اکبر را با جمعیتی فرستادند و آنها موفق شدند و از شریعه فرات مقداری اب اودرند و همه از آن اب نوشیدند بعد فرمود با این اب غسل کنید و خودتان را شستشو بدهید و بدانید که این آخرین توشه شماست از اب دنیا.
اما اگر آن جمله عند قرب المساء باشد یعنی نزدیک غروب آنها را جمع کرد.
به هر حال اصحاب را جحمع کرد و خطبه ای خواند که بسیار بسیار غرا و عالی است. این خطبه عطف به حادثه ای بود که در همان روز پیش امده بود.
در عصر تاسوعا تکلیف یکسره شد و فقط مهلتی داده شد برای فردا تکلیف قطعی بود، بعد از قطعی شدن تکلیف ابا عبداللَّه اصحاب را جمع کردند راوی امام زین العابدین (ع) است که خودشان آنحا بودند می فرمایند: آن خیمه ای که امام (ع) اصحاب خود ار در آن خیمه جمع کرد مجاور خیمه ای بود که من در انجا بستری بودم پدرم وقتی اصحابش را جمع کرد خدا را ثنا گفت: اثنی علی اللَّه احسن الثنَّاء واحمدهُ علی السّراء والضّراء اللّهم انّی احمدک علی ان اکرمتنا بالنّبوّه - و علّمتنا القران و فقّهتنا فی الدّین.
من خدا را ثنا می گویم عالیترین ثناها همیشه سپاسگزار بوده و هستم در هر شرایطی قرر بگیرم.
انکه در طریق حث و حقیقت گام بر می دارد در هر شرایطی قرار تگیرد، برای او خیر است. مرد حق در هر شرایطی، وظیفه ای حاص خویش را می شناسد و با انجام وظیفه و مسولیت هیچ پیش آمدی شر نیست.
در طریقت پیش سالک هر چه آید خیر اوست
در صراط المستقیم ای دل کسی گمراه نیست
بر در مسخانه رفتن کار یک رنگان بود
خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
خودش هنگامی که داشت به طرف کربلا می امد، جمله ای در حواب فرزدق شاعر معروف در همین زمینه دارد که جالب است. بعد از انکه فرزدق وضع عراق را وخیم تعریف می کند امام می فرماید:
انْ نزل القضاء بما نحبُّ فنحمِدُ اللَّه علی نعمائه و هو المستعانُ علی اَداء والشُّکر وان حال القضاءُ دون الرَّجاء فلم یتعدَّ (فلم یبعُد) من کان الحقُ نیتَّة والتَّقوی سریرتَهُ یعنی اکر جریان قضا و قدر موافق آرزوی ما در امد خدارا سپاس می گوییم و از او برای ادای شکر کمک می خواهیم. و اگر برعکس برخلاف آنجه ما ارزو می کنیم جریان یافت باز هم آنکه قصد و هدفی جز حق و حقیقت ندارد و سرشتش سرشت تقوا ست از هد غرض و مرضی پاک است زیان مکرده(و یا دور نشده) است. پس به هر حال هر جه پیش اید خیر است و شر نیست.
واحمده علی السّرّاء و الضّراء من او را سپاس می گویم هم برای روزهای داحتی و اسانی و هم برای روزهای سختی. می خواهد بفرماید: من روزهای راحتی و خوشی در عمر خود دیده ام، مانند روزهایی که در کودکی روی زانوی پیامبر می نشستم روی دوش پیامبر سوار می شدم اوقاتی بر من گذشته است که عزنرترین کودکان عالم اسلام بودم، خدا را بر آن روزها، سپاس می گویم، ب سختیهای امروز هم سپاس می گویم من آنچه پیش آمده برای خود بد نمی دانم 7 خیر می دانم. خدایا! ما برا سپاس می گوییم که نبوت را در خاندام ما قرار دادی خدایا! ترا سپاس می گوییم که علم قرآن را به ما دادی ما هستیم که قرآن را انجوری که هست درک می کنیم و می فهمیم و ترا سپاس می گوییم که ما را با بصیرت در دین قرار دادی، فقیه در دین کردی یعنی توفیق دادی که دین را از روی عمق درک کنیم روح و باطنش را بفهمیم زیر و روی دین را انجوری که باید بفهمیم، بفهمیم.
بعد چه کرد؟ بعد آن شهادتنامه تاریخی را دوباره اصحابش و درباره اهل بیتش صادر کرد فرمود: انی لا اعلم اصحاباً خیراً ولا اوفی من اصحابی ولا اهل بیتٍ ابَّر ولا افضل من اهل بیتی. من اصحابی از اصحاب خودم بهتر و با وفاتر سراغ ندارم.
می خواهد بفرماید من شمارا حتی بر اصحاب پیامبر که در رکاب پیامبر شهید شدند ترجیح می دهم بر اصخاب پدرم علی که در جمل و صفین و نهروان در رکاب او شهید شدند ترجیح می دهم زیرا شرایط خاص شما از شرایط انها مهمتر است و اهل بیتی نیکوتر و صله رحم بجا آورتر و با فضیلت تر از اهل بیت خود سراغ ندارم با این وسیله اقرار کرد و اعتراف کرد به مقام آنها وتشکر کرد از آنها.
بعد فرمود: بر همه شما اعلان می کنم هم به اصحاب خودم وهم به اهلبیت خودم که: این قوم جز با شخص من با کس دیگر کار ندارند، اینها فعلا وجحود من را مزاحم خودشان می دانند ا ز من بیعت می خواهند که بیعت نمی کنم، می خواهند من زا از بین ببرند به هیچکدام شما کار ندارند. اما من بیعت خودم را از شما برداشتم پس شما نه از ناحیه دشمن اجباری به ماندن دارید و نه از ناحیه دوست آزاد مطلق هر کس می خواهد برود برود.
رو کرد به اصحاب و فرمود: هر یک از شما دست یکی از خاندان مرا بگیرد و برود. در میان اهل بیت امام حسین اطفال کوچک و مردان و زنان بزرگ وجود داشتند آنها اهل آن دیار نبودند، و با آن محیط ناآشنا بودند می خواست بفرمایید که دسته جمعی اهلبیت من نروند بلکه هر یکی از شما دست یکی از آنها را بگیرد و از معرکه خارج کنید و بروید.
اینجاست که مقام اصحاب اباعبداللَّه روشن می شود، هیچ اجباری نه از ناحیه دشمن که بگوییم در چنگال دشمن گرفتارند و نه از ناحسه حضرت که مساله تعهد بیعت بود نداشتند.
ابا عبداللَّه به همه شان آزادی داد. در همین جا ست که می بینید آن جمله های پرشکوه را یک یک اهل بیت و اصحابش در پاسخ به اباعبداللَّه عرض کردند.
حسین (ع) در شب و روز عاشورا دو تا دلخوشی دارد دلخوشی بزرگش به اهل بیتش است که می بینید قدم به قدمش دارند می آیند، از آن طفل کوچکش گرفته تا فرد بزرگش. دلخوشی دیگرش بر اصحاب باوفایش هست که می بیند کوچکترین نقطه ضعفی ندارند فردا که روز عاشورا می شود یک نفر از اینها فرار نکرد یک نفر از اینها به دشمن ملحق نشد ولی از دشمن افرادی را به خود جذب کردند. هم در شب عاشورا افرادی به انها ملحق شدند و هم در روز عاشورا دشمن را مجذوب خودشان کردند که حر بن یزید ریاحی یکی از آنهاست، سی نفر د رشب عاشورا آمدند ملحق شدند، اینها مایه های دلخوشی اباعبداللَّه بود.
یک یک شروع کرند به جواب دادن به آن حضرت: آقا مارا مرخص می فرمائید! ما برویم و شما را تنها بگذاریم! نه بخدا قسم! یک جان که قابل شما نیست یک جان که در راه شما ارزش ندارد.
یکی گفت: دلم می خواهد که مرا می کشتند جنازه ام را می سوختند حاکسترم را به باد می دادند باز دو مرتبه من زنده می شدم، باز در راه تو کشته می شدم تا هفتاد بار تکرار می شد، یکبار که جیزی نیست.
دیگری گفت: من دوست داشتم هزار بار مرا پشت سر یکدیگر می کشتند من هزار حان می داشتم و قربان تو می کردم. اوّل کسی که این را گفت که دیگران دنبال سخن او را گرفتند برادرش ابوالفضل بود. بدئُهُم بذلک اخُوه العبّاسُ بنُ علی بن ابیطالب(ع)
یعنی اوّل کسی که به سخن آمد و این اظهارات را به زبان آورد، برادر رشیدش ابوالفضل العباس بود. پشت سر آن حضرت دیگران شبیه آن حجمله ها را تکرار کردند.
مردی بود که اتفاقا در همان ایام محرم به او خبر رسید که پسرت در فلان جنگ کفار اسیر شده خوب جوانش بود و معلوم نبود چه بر سرش می آید.
گفت: من دوست نداشتم که زنده باشم و پسرم چنین سرنوشتی پیدا کند.
این خبر به اباعبداللَّه رسید.
حضرت او را طلب کرد و از او تشکر نمود که: تو مرد چنین و چنان هستی پسرت گرفتار است یک نفر لازم است که برود آنجاپولی یا هدیه ای ببرد و به انها بدهد تا اسیر را ازاد کنند.
از این رو امام (ع) کالاها و لباسهایی که آنحا بود و می شد آنها را به پول تبدیل کرد به او بخشن و فرمود: اینها را می گیری و می روی در آنجا تبدیل به پول می کنی بعد می دهی و فرزندت را ازاد می کنی.
تا حضرت این جمله را فرمود آن مرد عرض کرد: درنده های بیابان زنده زنده مر بخورند اگر من چنین کاری بکنم. پسرم گرفتار است باشد. مگر پسر من از شما عزیزتر است ؟(230)
این آخرین آزمایش بود که اینها می بایست بشوند و ارمایش شدند.
بعد از این که صد در صد تصمیم خودشان را اعلان کرند آنوقت ابا عبداللَّه پرده از روی خقیق فردا برداشت و فرمود: پس بشما بگویم: همه شما فردا شهید خواهید شد.
همه گفتند: الحمد للَّه رب العالمین؛ خدا را شکر که ما فردا در راه فرزند پیغمبر خدودمان شهید می شویم خدا را شکر.
اینجاست که حساب است اکر منطق، منطق شهید نبود این منطق می آمد که خوب حالا که حسین بن علی به هر حال کشته می شود، ماندن این همه افراد چه تاثیری دارد جز این که اینها هم کشته بشوند. پس اینها چرا ماندند؟ ابا عبداللَّه چرا اجازه داد که اینها بمانند؟ چرا اینها را مجبور نکرد که بروند؟ چرا نگفت چون کسی به شما کار ندارد و ماندن شما هم به حال ما کوچکترین فائده ای ندارد تنها اثرش اینست که شما هم جان خود را از دست بدهید. پس باند بروید رفتن واجب است و ماندن حرام. اگر فردی مانند ما به جای امام حسین (ع) می بود و بر مسند شرع نشسته بود قلم بر میداشت و می نوشت حکم است به این که ماندن شما از این به بعد حرام و رفتن شما واجب است و اکر بمانید از این سفر شما معصیت است و نماز خود را باید تمام بخوانید نه قصر.
اما امام حسین این کار را نکرد چرا این کار را نکرد و بر عکس اعلام آمادگی آنها را برای شهادت تقدیس و تکریم کرد، معلوم می شود منطق منطق دیکری است. شهید احیانا برای خماسه آفرینی برای تزریق خون به جامعه برای حیات دادن به جامعه باید شهید شود این مودر از آن موارد بود.
شهادت تنها برای این نیست که دشمن مغلوب بشود در شهادت حماسه آفرینی هم هست اگر آنها در آنروز شهید نمی شدند این یک دنیا حماسه کی بوجود می امد؟ اگر جه هسته مرکزی شهادت شخص اباعبداللَّه است اما اصحاب به شهادت ابا عبداللَّه جلال و شکوه بیشتری دادند. اگر آنها ضمیمه نشده بودند شهادت حسین بن علی (ع) این عظمت و اهمیت و شکوه را پیدا نمی کرد که دهها و صدها و بلکه هزارها سال زنده بماند مردم بیایند و گوش کنند و درس بیاموزند و روح بگیرند و به حرکت آیند.(231)

معراج در عاشورا

شب عاشورا شب معراج بود یک دنیا شادی و بهجت و مسرت حکمفرما بود. خودشان را پاکیزه می کردند موهای بدنشان را می ستردند، انگار که خود را برای یک جشن و مهمانی آماده می کنند.
خیمه ای بود نام خیمه تنظیف کسی در داخل آن مشغول خویش بود دو نفر هم در بیرون خیمه نوبت گرفته بوند یکی از انها که ظاهرابُرَیر است با دیگری مزاح و شوخی می کند آن فرد به بریر می گوید: امشب که شب مزاح نیست! بریر جواب می دهد: من اهل مزاح نیستم ولی امشب را برای مزاح مناسب می بینم!
آن شب از خیمه ها صدای صوت قرآن و ذکر ودعا زیاد شنیده می شد. آواز خوش آن بلبلان خوش الحان فضا را پرکرده بود بطوری که وقتی دشمن از نزدیک خیمه های این مستغفرین و توبه کنندگانم واقعی عبور می کرد، می گفت: انگار که این خیمه ها لانه زنبور عسل است.
اینسان یاران حسین (ع) در شب عاشورا با پروردکار خویش حلوت کرده و راز و نیاز می کردند و از گذشته خود بوبه می نمودند.
آنوقت آیا مانیازی به توبه نداریم؟ آنها نیازمند هستند و ما بی نیاز از توبه؟ حتی حسین علیه السلام می فرماید: من امشب را می خواهم شب استغفار و توبه خود قرار دهم تا چه رسد به ما؟!(232)

آخرین نماز

ظهر عاشورا نزدیک می شد سی نفر از اصحاب حسین (ع) در جریان یک تیراندازی که به وسیله دشمن انجام گرفت به خاک و خون علطیدند و شربت شهادت نوشیدند.
بقیه نیز در انتظار جانبازی لحظه شماری می کردند و بی قراری می نمودند. ناگهان مردی از اصحاب اباعبداللَّه متوجه شد که ظهر شده است.
لذا خدمت امام (ع) آمد و عرض کرد:
یا اباعبداللَّه! وقت نماز فرارسیده و ما دلمان می خواهد برای اخرین بار در زندگی نماز جمماعتی با شما بخوانیم.
حضرت نکاهی کرد و تصدیق نمود که وقت نماز است و این جمله را فرمود: ذکرت الصلوة جعلک اللَّه من المصلین نماز را یاد کردی، خداوند تو را از نماز گزاران قرار دهد.
فورا حسین(ع)در همان میدان جنگ به نماز ایستاد و اصحاب هم به آن حضرت اقتدا کردند نمازی که د راصطلاح فقه اسلامی نماز خوف نامیده می شود، یعنی دارای دو رکعت بمانند نماز مسافر برای اینکه مجال نداشتند نماز را مفصل بخوانند چون وضع دفاعیشان به هم می خورد. به همین جهت از یاران در مقابل دشمن ایستادند و نیمی به جماعت اقتدا کردند.
نمازگزاران می بایست یک رکعت از نماز را با امام بخوانند و رکعت دیگر را خود بجا بیاورند تا زودتر پست را از دوستانشان تحویل کرفته و انها نیز فضیلت جماعت و نماز خواندن با حسین را در یابند.
اما در این حال وضع اباعبداللَّه (ع) یک وضع حاصی بود زیرا که او ویارایش ار دشمن چندان دور نبودند و لذا در حمله ناجوانمردانه ای که دشمن انجام داد اصحابی که خود را مقابل حصم سپر ساخته بودند مورد هجوم تیرهای دشمن قرار گرفتند آنهم دو جور تیر، تیری که از زبان حارج می شد و تیری که از کمان رها می گشت.
یکی از افراد دشمن فریار براورد ای حسین نماز بخوان! اما نماز تو دیگر فایده ای ندارد تو بر پیشوای زمان خودت یزید یاغی هستی لذا نماز تو قبول نیست
تیرهایی که از کمان ها نیز پرتاپ می شد، بعضی از مدافعان حریم حسینی را به خاک افکند وقتی که امام (ع) نمازش تمام شد یکی دو نفراز آن رادمردان را در خاک و خون غلطان یافت، یکی از آنها سعید بن عبداللَّه حنفی بود آقا خودش را به بالین او رساند تا سعید متوجه شد که حسین (ع) به بالینش آمده جمله عجیبی گفت عرض کرد:
یا ابا عبداللَّه! اُوفیتُ ایا من حق وفا را بجا آوردم؟
او انقدر حق حسین را بالا و بزرگ می دانست که فکر می کرد این مقدار فداکاری هم شاید کافی نباشد. (233)
این بود آخرین نماز اباعبداللَّه و یاران پاکبازش در ظهر عاشورا و در سرزمین کربلا