حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

شب عاشورا

عمر سعد از آن آدمهایی بو که هم خدا را می خواست هم حرما را، کوشش می کرد که تمردی از ابن زیاد نکرده باشد و آن ابلاغی که برایش برای حکومت ری(همین منطقه تهران) صادر شده بود از دست ندهد. و در عین حال خیلی کوشش می کرد که خودش را به این کناه بزرگ آلوده نکند. به همین جهت دو سه باری که حضرت با او صحبت کرد وقتی که گزارش آن را به عبیداللَّه میداد گزارش های را جوری ارائه میکرد که غیض ابن زیاد با بخواباند. و احیانا تاریخ نوشته است یک چیزهایی را از پیش خودش می گفت که حضرت اباعبداللَّه نگفته بودند.
مثلا این که: حسین بن علی انقدر هم که شما شنیده اید خیلی سر مخالفت ندارد، اینجور نیست و انجور نیست.
در آخرین نامه اش به عبیداللَّه زیاد، یک چنین چیزی نوشت که شما عجله نکنید در این کار و تصمیم خیلی شدیدی نگیرید ما امیدوار هستیم به اینکه بلکه بتوانیم کاری بکنیم که صلح برقرار بشود و خون حسین بن علی هم ریخته نشود و وضع حکومت شما هم همینجوری که هست برقرار باشد و از اینجمور حرفها. یک نامه ای نوشته بود که ابن زیاد را یک کمی به فکر فرو برد.
آدمهای خبیث بد ذات هر جا که باشند اثر وجودی خودشان را بروز می دهند. عده ای در حاشیه مجلس اش نشسته بودند یکی از اینها همین شمر بن ذی الجوشن بود، وقتی ابن زیاد گفت: از پسر سعد چنین نامه ای آمده است، از جا بلند شد وگفت: امیر! به حرفهای عمر سعد خام نشوی حسین پسر علی است، شیعیان اینها در بلاد مختلف پراکنده اند تو از کجا اطمینان داری که آنها اگر اطلاع پیدا بکنند نیایند اینجا؟ و البته اگر آمدند کار بسیار مشکل است. سیاست اقتضا می کند که به سرعت قبل از انکه این خبر به بلاد مختلف پخش بشود تو کار حسین را یکسره کنی!
می گویند: این جمله را وقتی ابن زیاد شنید تکان خورد و گفت: مثل اینکه خواب بودم بیدارم کردی، بعد گفت: نه الان چنگالهایمان خوب به حسین بن علی بند شده و راه فرار برایش بسته است. نسبت به عمر سعد هم ناراحت شد در نامه تندی به او نوشت: ما تو را نفرستادیم آنجا که برای ما مصلحت اندیشی کنی، اینها چیه برای من می نویسی؟ تو مامود یکی از دو کاری، یا باید حسین بن علی را بکشی، سرش را برای من بفرستی یا خودش را کت بسته تحویل من بدهی اگر حاضری دستور ما را اجرا کنی اجرا کن، حاضر نیستی من شخص دیگر را به فرماندهی سپاه منصوب می کنم.
یک نامه هم محرمانه نوشت بهدست خود شمر داد کفت: آن نامه را به او بده اگر قبلو کرد که بسیار خوب او امیر باشد تو هم امر او را اطاعت بکن اگر دیدن قبول نمی کند فورا گردنش را بزن سرش را برای من بفرست خودت کار را یکسره کن.
وقتی که شمر آمد آن نامه را به ابن سعد داد (نامه را اول) خواند یک نگاهی به سراپای سمر کرد گفت: تو نگذاشتی من می فهمم این وسوسه را تو کردی.
شمر گفت: به هر حال چه کار می کنی؟ دستور امیر را اجرا می کنی یا نه؟
پسر سعد حدس زد که اگر بگوید نه چه خواهد شد گفت البته اجرا می کنم!
- بسیار خوب تکلیف من چیست؟
- تو امیر پیادگان باش!
شمر با هزار نفر در عمین روز تاسوعا وارد کربلا شد دستور ابن زیاد هم دستور بسیار اکید و شدید بود که به سرعت و به فوریت باید اجرا بشود.
درست عصر روز نهم است. ابن سعد برای اینکه دیگر کم نیاورده باشد از شمر، و برای اینکه شهادت بدهند پیش ابی زیار که دستور شما را خیلی خوب اجرا کرد فورا به لشکر دستور داد که حرکت و سپس حمله کنند.
نزدیک غروب آفتاب است الا عبداللَّه علیه السلام در آن وقت در جلوی یکی از خیمه ها در حالی که نشسته بود و دستهایش روی شمسیر و سرش را روز دستش تکیه داده بود خوابش برده بود. یک وقت صدای همهمه لشکر صدای سم اسبان و صدای بهم خوردم اسلحه و بعد هم سی هزار یفر سپاه مجهز درست مثل دریایی که خوج بزند و بخروشد در برابر یک گروه هفتاد و دو نفره که تنها حدود شصت نفر آنها مرد و بهیه نک عده زن و بجه بودند یعنی همه نفوسشان به صدای صد نفر نمی رسید و سپاه ابن سعد دور تا دور اینها محاصره نمودند و حلقه را تنگتر کردند.
سر و صدای دشمن که در فضا پیچید زینب سلام اللَّه علیها از خیمه فورا بیرون دوید ببیند چه خبر است، تا این وضع را دید آمد سراغ ابا عبداللَّه دست روی شانه ابا عبداللَّه گذاشت. عرض کرد: برادر جان این صداها را نمی شنوی؟ ابا عبداللَّه سر را بلند کرد ولی بی اعتنا به این وضع فرمود: الان در عالم رویا جدم پیغمبر را دیدم که به من فرمود: حسینم تو با زودی به من ملحق خواهی شد!
حالا ملاحظه کنید اینجا زینب چه حالی پیدا می کند! فورا اباعبداللَّه از جا حرکت کرد فرمود: برادم عباس بیاید!
اباالفضل با دو سه نفر از بزرگان و صحابه که از مشاهیر دنیای اسلام بودند مثل جناب حبیب بن مظاهر و جناب زهیر بن القین و امثال اینها که همه صحابه پیغمبر بودند امدند.
فرمود: برادر برو ببین چه خبر است اینها از ما چه می خواهند؟
ابوالفضل با این دو سه نفر رفتند و در مقابل لشکر ایستادند و اعلام کردند بایستید با ششما حرف داریم آنها هم ایستادند فرمود: چه شده است؟ چه می خواهید؟
گفتند: امر قاطع از امیر ابن زیاد رسیده است که حسین باید یکی از دو کار را انتخاب کند: یا تسلیم یا جنگ!
فرمود: پس شما بایستید و از جای خودئ تکان نخورید تامن بروم و این پیشنهاد را با برادرم در میان بگذارم!
ابوالفضل می داند که حسین چه راهی را انتخاب کرده است ولی در برابر اباعبداللَّه بقدری با ادب است که هرگز نمی خواهد از طرف خودش حرف بزند، می خواهد پیغام را به اباعبداللَّه برساند.
ولی آن دو نفر ایستادند شروع کردند به صحبت کردن، پند دادن، اندرز دادن، نصیحت کردن.
ابوالفضل نزد حسین (ع) برگشت و کفت: برادر جان! چنین می گویند هر چه امر می فرمایید من همان را بگوییم؟
فرمود: اماتسلیم محال است. من می جنگم تا شهید بشوم در راه خدا.
فقط یک موضوع هست که باید با اینها در میان بگذارم و آن اینکه الان سر شب است جنگ را بگذارند برای فردا خدا خودش می داند این جمله را که مس گویم نه برای این است که می خواهم شهادت را به تاخیر انداخته باشم بلکه می خواهم امشب را تا صبح با خدای خودم راز و نیاز کنم و نماز بخوانم.
حضرت ابوالفضل برگشتند و فرمودند: برادرم می گوید من جنگ را انتخاب کردم ولی فقط یک استدعا از شما داریم و آن این است که امشب رابه ما مهلت بدهید.
یک عده ای فریاد کردند که خیر مهلت نه! امیر گفته است که هرگز معطل نشوید! یک عده هم گفتند نه آقا چه عجله ای است باشد فردا، اختلاف افتاد در مسانشان یکی از روسای خود آنها امد جلو ایستاد با تغیر گفت شرم و حیا هم خوب چیزی است ما با کفار و مشرکین وقتی می جنگیدیم اگر آنها به ما می گفتند مهلت دهید، ما شب با آنها هرگز نمی جنگیدیم، حالا پسر پیغمبر از ما چنین مهلتی می خواهد موافقت نکنیم؟
پسر سعد دید که کار به اختلاف کشیده است اگر پافشاری بکند روی اصرار خودش ممکن است که تفرقه بیفتد در میان لشکر و بد بشود. گفت: بسیار خوب! امشب را ما مهلت می دهیم تا فردا.
اباعبداللَّه دیگر مثل امشب را به سامان دادن کارهای خودش پرداخت، عالمی بوده این شب عاشورا کارهایی انجام داد ابا عبداللَّه یکی از کارهایی که انجام دائ در همان شب فرمود: خیمه ها را به سرعت بکنید، جابجا کنید طنابهای خیمه را به یکدیگر نزدیک کنید به طوری که میخهای هر طناب در داخل خیمه ها کوبیده بشود که بین خیمه ها فاصله ای نباشد کسی بتواند از وسط خیمه ها بگذرد بعد هم دستور داد: خیمه ها را به شکل نیم دایره به پا کنند و باز دستور داد در پشت خیمه ها خندقی کندند. صحرا هم نیزار بود، از نی و هیزم و سوختنی ها زیاد جمع کردند منظور این بود که فردا صبح این نی هت را اتش بزنند که دشمن از پشت سر نتواند حمله کند این تدبیری بود که اباعبداللَّه برای اهل بیت خاندانش بربیب داد که تا اینها لااقل زنده هستند کسی از پشت سر نتواند بیاید متعرض حریم اهل بیت بشود. دیگر اینکه دشتود داد شمشیر ها همه صیقل بزنند سلاخها را آماده کنند و همه اینها را در آن شب آماده کردند. مردی بود به نام جَوْن که ازاد شده ابوذر غفاری تود و از شیعیان حالص و مخلص ابا عبداللَّه به شمار می رفت اهل این کار بود یعنی اسلحه ساز بود این مرد کارش این بود که اسلحه دیگران را اماده می کرد در آن شب خود حضرت می امدند از او خبر می گرفتند و بر کارش نظارت می کردند.

حسین (ع) و یارانش

نقل کرده اند: امام حسین (ع) در شب عاشورا، فجمع اصحابه عند قرب الماء یا عند قرب المساء، یعنی خیمه مشکهای آب.
اصحاب خودش را در آنجا جمع کرده بود حالا چرا آنجا جمع کرد؟ من نمی دانم. شاید به این جهت که آن خیمه در آن شب دیگر محلی از اعراب نداشت چون مشک آبی دیگر آنجا وجود نداشت. حداکثر آب داشتن همان بوده که ارباب مقابل معتبر نوشته اند در شب عاشورا حضرت ابا عبداللَّه فرزند عزیزش علی اکبر را با جمعیتی فرستادند و آنها موفق شدند و از شریعه فرات مقداری اب اودرند و همه از آن اب نوشیدند بعد فرمود با این اب غسل کنید و خودتان را شستشو بدهید و بدانید که این آخرین توشه شماست از اب دنیا.
اما اگر آن جمله عند قرب المساء باشد یعنی نزدیک غروب آنها را جمع کرد.
به هر حال اصحاب را جحمع کرد و خطبه ای خواند که بسیار بسیار غرا و عالی است. این خطبه عطف به حادثه ای بود که در همان روز پیش امده بود.
در عصر تاسوعا تکلیف یکسره شد و فقط مهلتی داده شد برای فردا تکلیف قطعی بود، بعد از قطعی شدن تکلیف ابا عبداللَّه اصحاب را جمع کردند راوی امام زین العابدین (ع) است که خودشان آنحا بودند می فرمایند: آن خیمه ای که امام (ع) اصحاب خود ار در آن خیمه جمع کرد مجاور خیمه ای بود که من در انجا بستری بودم پدرم وقتی اصحابش را جمع کرد خدا را ثنا گفت: اثنی علی اللَّه احسن الثنَّاء واحمدهُ علی السّراء والضّراء اللّهم انّی احمدک علی ان اکرمتنا بالنّبوّه - و علّمتنا القران و فقّهتنا فی الدّین.
من خدا را ثنا می گویم عالیترین ثناها همیشه سپاسگزار بوده و هستم در هر شرایطی قرر بگیرم.
انکه در طریق حث و حقیقت گام بر می دارد در هر شرایطی قرار تگیرد، برای او خیر است. مرد حق در هر شرایطی، وظیفه ای حاص خویش را می شناسد و با انجام وظیفه و مسولیت هیچ پیش آمدی شر نیست.
در طریقت پیش سالک هر چه آید خیر اوست
در صراط المستقیم ای دل کسی گمراه نیست
بر در مسخانه رفتن کار یک رنگان بود
خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
خودش هنگامی که داشت به طرف کربلا می امد، جمله ای در حواب فرزدق شاعر معروف در همین زمینه دارد که جالب است. بعد از انکه فرزدق وضع عراق را وخیم تعریف می کند امام می فرماید:
انْ نزل القضاء بما نحبُّ فنحمِدُ اللَّه علی نعمائه و هو المستعانُ علی اَداء والشُّکر وان حال القضاءُ دون الرَّجاء فلم یتعدَّ (فلم یبعُد) من کان الحقُ نیتَّة والتَّقوی سریرتَهُ یعنی اکر جریان قضا و قدر موافق آرزوی ما در امد خدارا سپاس می گوییم و از او برای ادای شکر کمک می خواهیم. و اگر برعکس برخلاف آنجه ما ارزو می کنیم جریان یافت باز هم آنکه قصد و هدفی جز حق و حقیقت ندارد و سرشتش سرشت تقوا ست از هد غرض و مرضی پاک است زیان مکرده(و یا دور نشده) است. پس به هر حال هر جه پیش اید خیر است و شر نیست.
واحمده علی السّرّاء و الضّراء من او را سپاس می گویم هم برای روزهای داحتی و اسانی و هم برای روزهای سختی. می خواهد بفرماید: من روزهای راحتی و خوشی در عمر خود دیده ام، مانند روزهایی که در کودکی روی زانوی پیامبر می نشستم روی دوش پیامبر سوار می شدم اوقاتی بر من گذشته است که عزنرترین کودکان عالم اسلام بودم، خدا را بر آن روزها، سپاس می گویم، ب سختیهای امروز هم سپاس می گویم من آنچه پیش آمده برای خود بد نمی دانم 7 خیر می دانم. خدایا! ما برا سپاس می گوییم که نبوت را در خاندام ما قرار دادی خدایا! ترا سپاس می گوییم که علم قرآن را به ما دادی ما هستیم که قرآن را انجوری که هست درک می کنیم و می فهمیم و ترا سپاس می گوییم که ما را با بصیرت در دین قرار دادی، فقیه در دین کردی یعنی توفیق دادی که دین را از روی عمق درک کنیم روح و باطنش را بفهمیم زیر و روی دین را انجوری که باید بفهمیم، بفهمیم.
بعد چه کرد؟ بعد آن شهادتنامه تاریخی را دوباره اصحابش و درباره اهل بیتش صادر کرد فرمود: انی لا اعلم اصحاباً خیراً ولا اوفی من اصحابی ولا اهل بیتٍ ابَّر ولا افضل من اهل بیتی. من اصحابی از اصحاب خودم بهتر و با وفاتر سراغ ندارم.
می خواهد بفرماید من شمارا حتی بر اصحاب پیامبر که در رکاب پیامبر شهید شدند ترجیح می دهم بر اصخاب پدرم علی که در جمل و صفین و نهروان در رکاب او شهید شدند ترجیح می دهم زیرا شرایط خاص شما از شرایط انها مهمتر است و اهل بیتی نیکوتر و صله رحم بجا آورتر و با فضیلت تر از اهل بیت خود سراغ ندارم با این وسیله اقرار کرد و اعتراف کرد به مقام آنها وتشکر کرد از آنها.
بعد فرمود: بر همه شما اعلان می کنم هم به اصحاب خودم وهم به اهلبیت خودم که: این قوم جز با شخص من با کس دیگر کار ندارند، اینها فعلا وجحود من را مزاحم خودشان می دانند ا ز من بیعت می خواهند که بیعت نمی کنم، می خواهند من زا از بین ببرند به هیچکدام شما کار ندارند. اما من بیعت خودم را از شما برداشتم پس شما نه از ناحیه دشمن اجباری به ماندن دارید و نه از ناحیه دوست آزاد مطلق هر کس می خواهد برود برود.
رو کرد به اصحاب و فرمود: هر یک از شما دست یکی از خاندان مرا بگیرد و برود. در میان اهل بیت امام حسین اطفال کوچک و مردان و زنان بزرگ وجود داشتند آنها اهل آن دیار نبودند، و با آن محیط ناآشنا بودند می خواست بفرمایید که دسته جمعی اهلبیت من نروند بلکه هر یکی از شما دست یکی از آنها را بگیرد و از معرکه خارج کنید و بروید.
اینجاست که مقام اصحاب اباعبداللَّه روشن می شود، هیچ اجباری نه از ناحیه دشمن که بگوییم در چنگال دشمن گرفتارند و نه از ناحسه حضرت که مساله تعهد بیعت بود نداشتند.
ابا عبداللَّه به همه شان آزادی داد. در همین جا ست که می بینید آن جمله های پرشکوه را یک یک اهل بیت و اصحابش در پاسخ به اباعبداللَّه عرض کردند.
حسین (ع) در شب و روز عاشورا دو تا دلخوشی دارد دلخوشی بزرگش به اهل بیتش است که می بینید قدم به قدمش دارند می آیند، از آن طفل کوچکش گرفته تا فرد بزرگش. دلخوشی دیگرش بر اصحاب باوفایش هست که می بیند کوچکترین نقطه ضعفی ندارند فردا که روز عاشورا می شود یک نفر از اینها فرار نکرد یک نفر از اینها به دشمن ملحق نشد ولی از دشمن افرادی را به خود جذب کردند. هم در شب عاشورا افرادی به انها ملحق شدند و هم در روز عاشورا دشمن را مجذوب خودشان کردند که حر بن یزید ریاحی یکی از آنهاست، سی نفر د رشب عاشورا آمدند ملحق شدند، اینها مایه های دلخوشی اباعبداللَّه بود.
یک یک شروع کرند به جواب دادن به آن حضرت: آقا مارا مرخص می فرمائید! ما برویم و شما را تنها بگذاریم! نه بخدا قسم! یک جان که قابل شما نیست یک جان که در راه شما ارزش ندارد.
یکی گفت: دلم می خواهد که مرا می کشتند جنازه ام را می سوختند حاکسترم را به باد می دادند باز دو مرتبه من زنده می شدم، باز در راه تو کشته می شدم تا هفتاد بار تکرار می شد، یکبار که جیزی نیست.
دیگری گفت: من دوست داشتم هزار بار مرا پشت سر یکدیگر می کشتند من هزار حان می داشتم و قربان تو می کردم. اوّل کسی که این را گفت که دیگران دنبال سخن او را گرفتند برادرش ابوالفضل بود. بدئُهُم بذلک اخُوه العبّاسُ بنُ علی بن ابیطالب(ع)
یعنی اوّل کسی که به سخن آمد و این اظهارات را به زبان آورد، برادر رشیدش ابوالفضل العباس بود. پشت سر آن حضرت دیگران شبیه آن حجمله ها را تکرار کردند.
مردی بود که اتفاقا در همان ایام محرم به او خبر رسید که پسرت در فلان جنگ کفار اسیر شده خوب جوانش بود و معلوم نبود چه بر سرش می آید.
گفت: من دوست نداشتم که زنده باشم و پسرم چنین سرنوشتی پیدا کند.
این خبر به اباعبداللَّه رسید.
حضرت او را طلب کرد و از او تشکر نمود که: تو مرد چنین و چنان هستی پسرت گرفتار است یک نفر لازم است که برود آنجاپولی یا هدیه ای ببرد و به انها بدهد تا اسیر را ازاد کنند.
از این رو امام (ع) کالاها و لباسهایی که آنحا بود و می شد آنها را به پول تبدیل کرد به او بخشن و فرمود: اینها را می گیری و می روی در آنجا تبدیل به پول می کنی بعد می دهی و فرزندت را ازاد می کنی.
تا حضرت این جمله را فرمود آن مرد عرض کرد: درنده های بیابان زنده زنده مر بخورند اگر من چنین کاری بکنم. پسرم گرفتار است باشد. مگر پسر من از شما عزیزتر است ؟(230)
این آخرین آزمایش بود که اینها می بایست بشوند و ارمایش شدند.
بعد از این که صد در صد تصمیم خودشان را اعلان کرند آنوقت ابا عبداللَّه پرده از روی خقیق فردا برداشت و فرمود: پس بشما بگویم: همه شما فردا شهید خواهید شد.
همه گفتند: الحمد للَّه رب العالمین؛ خدا را شکر که ما فردا در راه فرزند پیغمبر خدودمان شهید می شویم خدا را شکر.
اینجاست که حساب است اکر منطق، منطق شهید نبود این منطق می آمد که خوب حالا که حسین بن علی به هر حال کشته می شود، ماندن این همه افراد چه تاثیری دارد جز این که اینها هم کشته بشوند. پس اینها چرا ماندند؟ ابا عبداللَّه چرا اجازه داد که اینها بمانند؟ چرا اینها را مجبور نکرد که بروند؟ چرا نگفت چون کسی به شما کار ندارد و ماندن شما هم به حال ما کوچکترین فائده ای ندارد تنها اثرش اینست که شما هم جان خود را از دست بدهید. پس باند بروید رفتن واجب است و ماندن حرام. اگر فردی مانند ما به جای امام حسین (ع) می بود و بر مسند شرع نشسته بود قلم بر میداشت و می نوشت حکم است به این که ماندن شما از این به بعد حرام و رفتن شما واجب است و اکر بمانید از این سفر شما معصیت است و نماز خود را باید تمام بخوانید نه قصر.
اما امام حسین این کار را نکرد چرا این کار را نکرد و بر عکس اعلام آمادگی آنها را برای شهادت تقدیس و تکریم کرد، معلوم می شود منطق منطق دیکری است. شهید احیانا برای خماسه آفرینی برای تزریق خون به جامعه برای حیات دادن به جامعه باید شهید شود این مودر از آن موارد بود.
شهادت تنها برای این نیست که دشمن مغلوب بشود در شهادت حماسه آفرینی هم هست اگر آنها در آنروز شهید نمی شدند این یک دنیا حماسه کی بوجود می امد؟ اگر جه هسته مرکزی شهادت شخص اباعبداللَّه است اما اصحاب به شهادت ابا عبداللَّه جلال و شکوه بیشتری دادند. اگر آنها ضمیمه نشده بودند شهادت حسین بن علی (ع) این عظمت و اهمیت و شکوه را پیدا نمی کرد که دهها و صدها و بلکه هزارها سال زنده بماند مردم بیایند و گوش کنند و درس بیاموزند و روح بگیرند و به حرکت آیند.(231)

معراج در عاشورا

شب عاشورا شب معراج بود یک دنیا شادی و بهجت و مسرت حکمفرما بود. خودشان را پاکیزه می کردند موهای بدنشان را می ستردند، انگار که خود را برای یک جشن و مهمانی آماده می کنند.
خیمه ای بود نام خیمه تنظیف کسی در داخل آن مشغول خویش بود دو نفر هم در بیرون خیمه نوبت گرفته بوند یکی از انها که ظاهرابُرَیر است با دیگری مزاح و شوخی می کند آن فرد به بریر می گوید: امشب که شب مزاح نیست! بریر جواب می دهد: من اهل مزاح نیستم ولی امشب را برای مزاح مناسب می بینم!
آن شب از خیمه ها صدای صوت قرآن و ذکر ودعا زیاد شنیده می شد. آواز خوش آن بلبلان خوش الحان فضا را پرکرده بود بطوری که وقتی دشمن از نزدیک خیمه های این مستغفرین و توبه کنندگانم واقعی عبور می کرد، می گفت: انگار که این خیمه ها لانه زنبور عسل است.
اینسان یاران حسین (ع) در شب عاشورا با پروردکار خویش حلوت کرده و راز و نیاز می کردند و از گذشته خود بوبه می نمودند.
آنوقت آیا مانیازی به توبه نداریم؟ آنها نیازمند هستند و ما بی نیاز از توبه؟ حتی حسین علیه السلام می فرماید: من امشب را می خواهم شب استغفار و توبه خود قرار دهم تا چه رسد به ما؟!(232)