حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

پیش به سوی مرگ!

کاروان حسینی در حرکت است، در حین حرکت، ابا عبداللَّه علیه السلام را خواب فرا گرفت، سر را بر روی قاشه اسب یا به اصطلاح خراسانی ها بر قربوس زین گذاشت.
طولی نکشید که سر را بلند کرد و فرمود: ایا للَّه و انا الیه راجعون.
تا این جمله را گفت و به اصطلاح کلمه استرجاع را بزبان آورد، همه به یکدیگر گفتند: این جمله برای چه بود؟ ایا خبر تازه ای است؟
در این هنگام فرزند عزیز حسین، یعنی علی اکبر همان کسی که ابا عبداللَّه (ع) او را بسیار دوست داشت و این را اظهار می کرد، علاوه بر همه مشخصاتی که فرزندی را برای پدر محبوب میکند خصوصیت دیگری هم داشت که باعث مخبوبیت بیشتر او در نزد پدر می شد و آن شباهت کاملی بود که به پیغمبر اکرم(ص) داشت جلو آمد و عرض کرد: یا ابتا لم استرجعت؟ چرا انا للَّه و انا الیه راجعون گفتی؟
امام فرمود: در عالم خواب صدای هاتفی به گوشم رسید که گفت: القوم یسیرون و الموت تیسر بهم .
یعنی: این قافله دارد حرکن می کند ولی مرگ است که این قافله را حرکت می دهد.
هم اکنون ما داریم به سوی سرنوشت قطعی مرگ می رویم.
علی اکبر عرض کرد: پدر جان! اَوَ لَسنا عَلی الحَق؟ مگر نه این است که ما بر حقیم؟
- چرا فرزند عزیزم.
- پس وقتی مطلب از این قرار است ما به سوی هر سرنوشتی که می رویم. خواه سرنوشت مرگ باشد یا حیات تفاوتی نمی کند، اساس این است که ما روی جاده حق قدم می زنیم یا نه؟
بقدری ابا عبداللَّه علیه السلام از این سخن به وجد آمد و مسرور شد که فرمود:
من قدر نیستم پاداشی را که شایسته پسری چون تو باشد بدهم. (از این رو) از خدا میخواهم: خدایا! تو آن پاداشی را که شایسته این فرزند است به جای من عطا فرما، جزاکَ اللَّه عنَّی خیر الجَزاء (228)

توبه مقبول

حر بن یزید ریاحی مردی شجحاع و نیرومند است، اولین بار که عبیداللَّه ین زیاد حاکم کوفه می خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی (ع) بفرستد او را به فرماندهی این گروه انتخاب می کند.
اینک حر آماده شده است تا با حسین (ع) بجنگد، صحنه ای عجیب تماشایی است کوشها منتظر این خبرند که بشنوند حر با آن شجاعت و نیرومندی و دلیری با حسین (ع) چه میکند؟
راوی می گوید: برخلاف تصور و انتظار، در آن هنگام حر بن یزید ریاحی را در لشکر عمر دیدم در حالی که مثل بید می لرزید!
من تعجب کردم رفتم جلو گفتم: حر! من تو را مرد بسیار شجاعی می دانستم بطوری که اگر از من می پرسیدند شجاع ترین مردم کوفه کیست؟ از تو نمی توانستم بگذرم.
اینک تو چطور برسیده ای؟ که اینگونه لرزه بر اندامت افتاده است؟!
حر جواب داد: اشتباه کرده ای من از جنگ نمی ترسم.
- پس از چه ترسیده ای؟
- من خودم را در سر دو راهی بهشت و جهنم می بینم، نمی دانم چه کنم؟ این راه را بگیرم یا آن را انتخاب کنم؟
عاقبت تصمیمش را گرفت، آرام آرام اسب خودش را کنار زد، بطوری که کسی نفهمید چه مقصود وهدفی دارد همین که رسید به نقطه ای که دیگر نمی توانستند جلویش را بگیرند ناگهان به اسب خویش شلاقی زد و خود را به نزدیک خیمه حسین (ع) رساند.
سپرش را وارونه کرد کنایه از اینکه برای جنگ نیامده ام بلکه امان می خواهم.
به نزدیک امام حسین (ع) که رسید سلام عرض کرد و سپس گفت:
هل لی توبةٍ؟ آیا توبه از من پذیرفته است؟
فرمود: بله البته قبول است.
آنگاه حر عرض کرد: اقا حسین جان، به من اجازه بدهید تا به میدان بروم و جان خویش را فدای راه شما بکنم.
امام (ع) فرمود: اینک تو مهمان ما هستی از اسب بیا پایین و چند لحظه ای را در نزد ما بمان.
- آقا! اگر اجازه بفرمایید تا به میدان بروم بهتر است.
انگار که این مرد(حر) خجالت می کشید شرم داشت، چرا؟ چون با خودش زمزمه می کرد که ای خدا! من همان گنهکار هستم که اولین بار دل اولیاء تو، بچه های پیغمبر تو را لرزانم.
حر خیلی مضطرب به نظر می رسید برای رفتن به میدان خیلی عجله داشت زیرا که با خود می اندیشید نکند هم اکنون در همین حال که اینجا نشسته ام یکی از بچه های حسین علیه السلام بیاید و چشمش به من بیفتد و من بیش از این شرمنده و خجل شوم؟!(229)
آری حر توبه کرد توبه ای جدی، از راهی که رفته بود برگشت، از طرفداری ظلم و فساد دست برداشت و به هواداری از خق و عدالت پرداخت، از لشکر یزید بیرون شد و به سپاه حسین پیوست، حسین هم او را بی قید و شرط پذیرفت، زیرا کرم حسینی چنین اقتضا می کرد.
وقتی که حر آمد هرگز امام نفرمود که این چه وقت توبه است؟ ما را به این بدبختی یشانده ای حالا آمده ای تا توبه کنی؟
ملی حسین اینجور فکر نمی کند، حسین همه اش دنبال هدایت مردم است حتی اگر بعد از آن که تمام جوانانش هم شهید شدند لشکریان عمر سعد نیز توبه می کردند می گفت توبه همه آنان را قبول می کنم، به دلیل این که یزید به معاویهع بعد از حادثه کربلا به علی بن الحسین (ع) گقت: اگر من توبه کنم قبول می شود؟ بله! تو اگر واقعا توبه بکنی قبول می شود، ولی او هرگز توبه نکرد.

شب عاشورا

عمر سعد از آن آدمهایی بو که هم خدا را می خواست هم حرما را، کوشش می کرد که تمردی از ابن زیاد نکرده باشد و آن ابلاغی که برایش برای حکومت ری(همین منطقه تهران) صادر شده بود از دست ندهد. و در عین حال خیلی کوشش می کرد که خودش را به این کناه بزرگ آلوده نکند. به همین جهت دو سه باری که حضرت با او صحبت کرد وقتی که گزارش آن را به عبیداللَّه میداد گزارش های را جوری ارائه میکرد که غیض ابن زیاد با بخواباند. و احیانا تاریخ نوشته است یک چیزهایی را از پیش خودش می گفت که حضرت اباعبداللَّه نگفته بودند.
مثلا این که: حسین بن علی انقدر هم که شما شنیده اید خیلی سر مخالفت ندارد، اینجور نیست و انجور نیست.
در آخرین نامه اش به عبیداللَّه زیاد، یک چنین چیزی نوشت که شما عجله نکنید در این کار و تصمیم خیلی شدیدی نگیرید ما امیدوار هستیم به اینکه بلکه بتوانیم کاری بکنیم که صلح برقرار بشود و خون حسین بن علی هم ریخته نشود و وضع حکومت شما هم همینجوری که هست برقرار باشد و از اینجمور حرفها. یک نامه ای نوشته بود که ابن زیاد را یک کمی به فکر فرو برد.
آدمهای خبیث بد ذات هر جا که باشند اثر وجودی خودشان را بروز می دهند. عده ای در حاشیه مجلس اش نشسته بودند یکی از اینها همین شمر بن ذی الجوشن بود، وقتی ابن زیاد گفت: از پسر سعد چنین نامه ای آمده است، از جا بلند شد وگفت: امیر! به حرفهای عمر سعد خام نشوی حسین پسر علی است، شیعیان اینها در بلاد مختلف پراکنده اند تو از کجا اطمینان داری که آنها اگر اطلاع پیدا بکنند نیایند اینجا؟ و البته اگر آمدند کار بسیار مشکل است. سیاست اقتضا می کند که به سرعت قبل از انکه این خبر به بلاد مختلف پخش بشود تو کار حسین را یکسره کنی!
می گویند: این جمله را وقتی ابن زیاد شنید تکان خورد و گفت: مثل اینکه خواب بودم بیدارم کردی، بعد گفت: نه الان چنگالهایمان خوب به حسین بن علی بند شده و راه فرار برایش بسته است. نسبت به عمر سعد هم ناراحت شد در نامه تندی به او نوشت: ما تو را نفرستادیم آنجا که برای ما مصلحت اندیشی کنی، اینها چیه برای من می نویسی؟ تو مامود یکی از دو کاری، یا باید حسین بن علی را بکشی، سرش را برای من بفرستی یا خودش را کت بسته تحویل من بدهی اگر حاضری دستور ما را اجرا کنی اجرا کن، حاضر نیستی من شخص دیگر را به فرماندهی سپاه منصوب می کنم.
یک نامه هم محرمانه نوشت بهدست خود شمر داد کفت: آن نامه را به او بده اگر قبلو کرد که بسیار خوب او امیر باشد تو هم امر او را اطاعت بکن اگر دیدن قبول نمی کند فورا گردنش را بزن سرش را برای من بفرست خودت کار را یکسره کن.
وقتی که شمر آمد آن نامه را به ابن سعد داد (نامه را اول) خواند یک نگاهی به سراپای سمر کرد گفت: تو نگذاشتی من می فهمم این وسوسه را تو کردی.
شمر گفت: به هر حال چه کار می کنی؟ دستور امیر را اجرا می کنی یا نه؟
پسر سعد حدس زد که اگر بگوید نه چه خواهد شد گفت البته اجرا می کنم!
- بسیار خوب تکلیف من چیست؟
- تو امیر پیادگان باش!
شمر با هزار نفر در عمین روز تاسوعا وارد کربلا شد دستور ابن زیاد هم دستور بسیار اکید و شدید بود که به سرعت و به فوریت باید اجرا بشود.
درست عصر روز نهم است. ابن سعد برای اینکه دیگر کم نیاورده باشد از شمر، و برای اینکه شهادت بدهند پیش ابی زیار که دستور شما را خیلی خوب اجرا کرد فورا به لشکر دستور داد که حرکت و سپس حمله کنند.
نزدیک غروب آفتاب است الا عبداللَّه علیه السلام در آن وقت در جلوی یکی از خیمه ها در حالی که نشسته بود و دستهایش روی شمسیر و سرش را روز دستش تکیه داده بود خوابش برده بود. یک وقت صدای همهمه لشکر صدای سم اسبان و صدای بهم خوردم اسلحه و بعد هم سی هزار یفر سپاه مجهز درست مثل دریایی که خوج بزند و بخروشد در برابر یک گروه هفتاد و دو نفره که تنها حدود شصت نفر آنها مرد و بهیه نک عده زن و بجه بودند یعنی همه نفوسشان به صدای صد نفر نمی رسید و سپاه ابن سعد دور تا دور اینها محاصره نمودند و حلقه را تنگتر کردند.
سر و صدای دشمن که در فضا پیچید زینب سلام اللَّه علیها از خیمه فورا بیرون دوید ببیند چه خبر است، تا این وضع را دید آمد سراغ ابا عبداللَّه دست روی شانه ابا عبداللَّه گذاشت. عرض کرد: برادر جان این صداها را نمی شنوی؟ ابا عبداللَّه سر را بلند کرد ولی بی اعتنا به این وضع فرمود: الان در عالم رویا جدم پیغمبر را دیدم که به من فرمود: حسینم تو با زودی به من ملحق خواهی شد!
حالا ملاحظه کنید اینجا زینب چه حالی پیدا می کند! فورا اباعبداللَّه از جا حرکت کرد فرمود: برادم عباس بیاید!
اباالفضل با دو سه نفر از بزرگان و صحابه که از مشاهیر دنیای اسلام بودند مثل جناب حبیب بن مظاهر و جناب زهیر بن القین و امثال اینها که همه صحابه پیغمبر بودند امدند.
فرمود: برادر برو ببین چه خبر است اینها از ما چه می خواهند؟
ابوالفضل با این دو سه نفر رفتند و در مقابل لشکر ایستادند و اعلام کردند بایستید با ششما حرف داریم آنها هم ایستادند فرمود: چه شده است؟ چه می خواهید؟
گفتند: امر قاطع از امیر ابن زیاد رسیده است که حسین باید یکی از دو کار را انتخاب کند: یا تسلیم یا جنگ!
فرمود: پس شما بایستید و از جای خودئ تکان نخورید تامن بروم و این پیشنهاد را با برادرم در میان بگذارم!
ابوالفضل می داند که حسین چه راهی را انتخاب کرده است ولی در برابر اباعبداللَّه بقدری با ادب است که هرگز نمی خواهد از طرف خودش حرف بزند، می خواهد پیغام را به اباعبداللَّه برساند.
ولی آن دو نفر ایستادند شروع کردند به صحبت کردن، پند دادن، اندرز دادن، نصیحت کردن.
ابوالفضل نزد حسین (ع) برگشت و کفت: برادر جان! چنین می گویند هر چه امر می فرمایید من همان را بگوییم؟
فرمود: اماتسلیم محال است. من می جنگم تا شهید بشوم در راه خدا.
فقط یک موضوع هست که باید با اینها در میان بگذارم و آن اینکه الان سر شب است جنگ را بگذارند برای فردا خدا خودش می داند این جمله را که مس گویم نه برای این است که می خواهم شهادت را به تاخیر انداخته باشم بلکه می خواهم امشب را تا صبح با خدای خودم راز و نیاز کنم و نماز بخوانم.
حضرت ابوالفضل برگشتند و فرمودند: برادرم می گوید من جنگ را انتخاب کردم ولی فقط یک استدعا از شما داریم و آن این است که امشب رابه ما مهلت بدهید.
یک عده ای فریاد کردند که خیر مهلت نه! امیر گفته است که هرگز معطل نشوید! یک عده هم گفتند نه آقا چه عجله ای است باشد فردا، اختلاف افتاد در مسانشان یکی از روسای خود آنها امد جلو ایستاد با تغیر گفت شرم و حیا هم خوب چیزی است ما با کفار و مشرکین وقتی می جنگیدیم اگر آنها به ما می گفتند مهلت دهید، ما شب با آنها هرگز نمی جنگیدیم، حالا پسر پیغمبر از ما چنین مهلتی می خواهد موافقت نکنیم؟
پسر سعد دید که کار به اختلاف کشیده است اگر پافشاری بکند روی اصرار خودش ممکن است که تفرقه بیفتد در میان لشکر و بد بشود. گفت: بسیار خوب! امشب را ما مهلت می دهیم تا فردا.
اباعبداللَّه دیگر مثل امشب را به سامان دادن کارهای خودش پرداخت، عالمی بوده این شب عاشورا کارهایی انجام داد ابا عبداللَّه یکی از کارهایی که انجام دائ در همان شب فرمود: خیمه ها را به سرعت بکنید، جابجا کنید طنابهای خیمه را به یکدیگر نزدیک کنید به طوری که میخهای هر طناب در داخل خیمه ها کوبیده بشود که بین خیمه ها فاصله ای نباشد کسی بتواند از وسط خیمه ها بگذرد بعد هم دستور داد: خیمه ها را به شکل نیم دایره به پا کنند و باز دستور داد در پشت خیمه ها خندقی کندند. صحرا هم نیزار بود، از نی و هیزم و سوختنی ها زیاد جمع کردند منظور این بود که فردا صبح این نی هت را اتش بزنند که دشمن از پشت سر نتواند حمله کند این تدبیری بود که اباعبداللَّه برای اهل بیت خاندانش بربیب داد که تا اینها لااقل زنده هستند کسی از پشت سر نتواند بیاید متعرض حریم اهل بیت بشود. دیگر اینکه دشتود داد شمشیر ها همه صیقل بزنند سلاخها را آماده کنند و همه اینها را در آن شب آماده کردند. مردی بود به نام جَوْن که ازاد شده ابوذر غفاری تود و از شیعیان حالص و مخلص ابا عبداللَّه به شمار می رفت اهل این کار بود یعنی اسلحه ساز بود این مرد کارش این بود که اسلحه دیگران را اماده می کرد در آن شب خود حضرت می امدند از او خبر می گرفتند و بر کارش نظارت می کردند.