حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

سیاست حسینی

بعد از اینکه معاویه در نیمه ماه رجت سال شصتم می میرد یزید به حاکم مدینه که از بنی امیه بو نامه ای می نویسد و طی آن موت معاویه را اعلام می کند و می گوید: از مردم برای من بیعت بگیر.
او می دانست که مدینه مرکز است و چشم همه به آن دوخته شده در نامه خصوصی دستور شدید خودش را صادر می کند، می گوید:
حسین بن علی زا بخواه و از او بیعت بگیر و اگر بیعت نکرد سرش را برای من بفرست.
حاکم مدینه امام را خواست، در آن هنگام امام در مسجد مدینه(مسجد پیغمبر) بودند، عبداللَّه بن زبیر هم نزد ایشان بود.
مامور حاکم از هر دو دعوت کرد پیش حاکم بروند و گفت: حاکم صحبتی با شما دارد.
پاسخ دادند: تو برو بعد ما می آییم.
عبداللَّه بی زبیر به امام (ع) عرض کرد: در این موقع که حاکم ما را خواسته و شما چه حدس می زنید؟
امام (ع) فرمود: اظن ان طاغیتهم قد هلک، فکر می کنم که فرعون اینها تلف شده و ما را برای بیعت میخواهد.
عبداللَّه گفت: خوب حدس زدید، من هم همینطور فکر می کنم، حالا چه می کنید؟
امام (ع) فرمود: من میروم تو چه می کنی؟
عبداللَّه جواب داد: بعدا تصمیم خواهم گرفت.
عبداللَّه بن زبیر از بیراهه به مکّه فرار کرد و در انجا متحصن شد.
امام علیه السلام آماده شد تا به نزد حاکم برود عده ای از جوانان بنی هاشم را هم با خودش برد و گفت: شما بیرون بایستید، اگر فریاد من بلند شد بریزید داخل ولی تا صدای من بلند نشده در همینجا بمانید و از داخل شدن خودداری کنید.
مروان حکم این اموی پلید معروف که زمانی حاکم مدینه بود انجا حضور داشت.
حاکم نامه علنی را به امام رساند.
امام فرمود: چه می خواهید؟
حاکم شروع کرد به چرب زبانی صحبت کردن، گفت: مردم با یزید بیعت کرده اند معاویه نظرش چنین بوده است، مصلحت اسلام در این است بد هر طور که شما امر کنید اطاعت خواهد شد، تمام نقایصی که وجود دارد مرتفع می شود.
امام (ع) فرمود: شما برای چه از من بیعت می خواهید؟ برای مردم می خواهید یعنی برای خدا که نمی خواهید؟ از این جهت که با بیعت من این خلافت شرعی شود که از من بیعت نمی خواهید بلکه می خواهید تا مردم دیگر بیعت کنند؟
حاکم گفت: بله.
فرمود: پس این بیعت من در این اطاق خلوت که ما سه نفر بیشتر نیستیم برای شما چه فایده ای دارد؟
حاکم گفت: درست است پس باشد برای بعد.
امام (ع) فرمود: من باید بروم.
حاکم گفت: بسیار خوب تشریف ببرید.
مروان حکم، رو به حاکم کرد و گفت چه می گویی؟ اگر حسین از اینجا برود معنایش این است که بیعت نمی کنم، ایا اگر از اینجا برود بیعت خواهد کرد؟!
فرمان خلیفه را اجرا کن!
امام(ع) گریبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محکم به زمین کوبید و فرمود: تو کوچکتر از این حرفها هستی.
امام بیرون رفت، بعد از آن سه شب دیگر هم در مدینه ماند.
سبها سر قبر پیغمبر(ص) می رفت و دعا می کرد، می گفت: خدایا راهی جلوی من بگذار که رضای تو در اوست.
در شب سوّم امام سر قبر پیغمبر اکرم(ص) می رود دعا می کند و بسیار می گرید و همانجا خوابش می برد، در عالم رویا پیغمبر اکرم(ص) را می بیند خوابی که برای او حکم الاهی و وحی داشت.
حضرت فردای آن روز از مدینه بیرون آمد و از همان شاهراه نه از بیراهه به طرف مکّه رفت.
بعضی از همراهان عرض کردند: یا بن رسول اللَّه! لو تنکبت الطریق الاعظم.... بهتر است شما از شاهراه نروید ممکن است مامورین حکومت شما را برگردانند مزاحمت ایجاد کنند، زد و خوردی صورت گیرد.
فرمود: من دوست ندارم شکل یک آرم یاغی و فراری را به خود بگیرم از همین شاهراه می روم هر جه خدا بخواهد همان خواهد شد.(219)
با مطالعه این فراز تاریخ این سوال پیش می اید که چرا امام حسین (ع) در مدینه نماند و حتی بیعت ظاهری را نپذیرفت تا از حوادث و خطرات آینده در امان بماند؟
جواب این است: که امام (ع) دو مفسده در بیعت با یزید می دید که حتی در مورد معاویه وجود نداشت. یکی اینکه بیعت با یزید تثبیت خلافت موروثی از طرف امام حسین (ع) بود، یعنی مسئله خلافت یک فرد نبود مسئله خلافت موروثی بود. موضوع دوم، که وضع آن زمان را از هر زمان دیگر متمایز می کرد، شخصیت خاص یزید بود. او نه تنها مرد فاق و فاجری بود بلکه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شایستگی سیاسی هم نداشت. معاویه و بسیاری از خلفای آل عباس هم مردان فاسق و فاجری بودند ولی یک مطلب را کاملا درک می کردند و آن اینکه می فهمیدند که اگر بخواهند ملک و قدرتشان باقی بماند باید تا حدود زیادی مصالح اسلامی را رعایت کنند، شئون اسلامی را تا حدودی حفظ کنند این را درک می کردند که اگر اسلام نباشد آنها هم نخواهند بود.
می دانستند که صدها میلیون جمعیت از نژادهای مختلف چه در آسیا، چه در آفریقا و چه در اروپا که در زیر حکومت واحد در امده اند و از حکومت شام یا بغداد پیروی می کنند فقط به این دلیل است که اینها مسلمانند به قران اعتقاد دارند و به هر حال خلیفه را یک خلیفه اسلامی می دانند. والا اولین روزی که احساس کنند که خلیفه خود بر ضد اسلام است، چه اعلام استقلال می کنند.
و برای این خلفایی که عاقل، فهمیده و سیاستمدار بودند این را می فهمیدند که مجبورند تا حدود زیادی مصالح اسلام را رعایت کنند، ولی یزید بن معاویه این شعور را هم نداشت. آدم متهتکی بود، خوشش می آمد به مردم و اسلام بی اعتنایی کند حدود اسلامی را بشکند! معاویه هم شاند شراب می خورد ولی هرگز تاریخ نشان نمی دهد که معاویه در یک مجلس علنی شراب خورده باشد یا در حالتی که مست است وارد مجلس شده باشد. در حالی که این مرد علنا در مجلس رسمی شراب می خورد، مست لایعقل می شد بعد شروع می کرد به یاوه سرایی. تمام مورخین معتبر نوشته اند: که این مرد، میمون باز و یوزباز بود میمونی داشت که به آن کنیه اباقیس داده بود، این میمون را خیلی دوست داشت. چون مادرش زن بادیه نشین بود و خودش هم در بادیه بزرگ شده بود اخلاق بادیه نشینی هم داشت با سگ و یوز و میمون انس و علاقه بخصوصی داشت. میمون را لباسهای حریر و زیبا می پوشانید و در پهلو دست خود بالاتر از رجال کشوری و لشکری می نشاند! این است که امام حسین (ع) فرمود: و علی الاسلام السلام اذ بلی الامه براع مثل یزید.
اصلا وجود این شخص (یزید) تبلیغ علیه اسلام بود. برای چنین شخصی از امام حسین (ع) بیعت می خواهند امام از بیعت امتناع می کرد و می فرمود: من به هیچ و جه بیعت نمی کنم. انها هم بیعت نکردن را خطری برای رژیم حکومت خودشان می دانستند، خوب هم تشخیص داده بودند و همین جور هم بود. بیعت نکردن امام، یعنی معترض بودن، قبول نداشتن اطاعت یزید را لازم نشمردن بلکه مخالفت با او را واجب دانستن. از این رو آنها می گفتند: که باید بیعت کنید و امام می فرمود: به این ذلت تن نمی دهم .
می گفتند: اگر بیعت نکنید کشته می شوید.
جواب این بود که: من حاضرم کشته شوم ولی بیعت نکنم.
در اینجا جواب حسین (ع) یک نه است.

عزم شهادت

حسین علیه السلام در آخر ماه رجب که اوایل حکومت یزید بود برای امتناع از بیعت از مدینه خارج شد و چون مکّه را حرم امن آلهی می داند و در آنجا امنیت بیشتری وجود دارد و مردم مسلمان، احترام بیشتری برای آنجا قائل هستند و دستگاه حکومت هم مجبور است نسبت به مکّه احترام بهتری می داند بلکه برای اینکه مکّه را مرکز اجتماع بیشتری می یابد. زیرا:
در ماه رجب و شعبان که ایام عمره است مردم از اطراف و اکناف به می ایند و بهتر می توان مردم را ارشاد کرد و آگاهی داد. بعد هم موسم حجّ فرا میرسد که فرصت مناسبتری برای تبلیغ است.
بعد از حدود دو ماه توقف در مکّه نامه های مردم کوفه می رسد.(220)
و این در حالی است که امام (ع) دریافته است که اگر در ایام حجّ در مکه بماند ممکن است در همان حال احرام که قاعدتا کسی مسلح نیست، مامورین مسلح بنی امیه خون او را بریزند هتک خانه کعبه شود، هتک خانه کعبه شود هتک حجّ و هتک اسلام شود، هم فرزند پیغمبر در حریم خانه خدا کشته شود و هم خونش هدر رود. بعد شایع کنند که حسین بن علی با فلان شخص، اختلافی داشت و او حضرت را کشت و قاتل هم خودش را مخفی کرد، در نتیجه خون امام به هدر رود.(221)
از این رو آن حضرت با وصول نامه های مردم کوفه که در آنها امام (ع) را، دعوت به کوفه کرده و وعده یاری و حمایت آن حضرت داده بودند به جانب کوفه حرکت کرد.
کوفه، ایالت بزرگ و مرکز ارتش اسلامی بود. این شهر که در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده بود، یک شهر لشکر نشین(222) بود و نقش بسیار موثری در سرنوشت کشورهای اسلامی داشت و اگر مردم کوفه در پیمان خود باقی می ماندند احتمالا امام حسین علیه السلام موفق می شد.
در آغاز حرکت، عده ای از خویشان و نزدیکان دور او جمع شدند و بنای توصیه و نصیحت را گذاردند تا شاید حسین (ع) را از این کار منصرف کنند.
از جمله ابن عباس وقتی که امام (ع) را در تصمیم خویش استوار یافت به او پیشنهاد کرد: حالا که قصد عزیمت از مکّه را داری پس به یمن و کوهستانهای اطراف آن برو و آنجا را پناهگاه قرار ده.(223)
ولی حسین (ع) آگاهانه تصمیم گرفته است و این سخنان در عزم راسخ او نمی تواند خللی ایجاد کند بنابراین به راه خود ادامه می دهد.
در بین راه یکی از امام می پرسد:
چرا بیرون آمدی؟
معنی سخنش این بود که تو در مدینه جای امنی داشتی آنجا در حرم جدت کنار قبر پیغمبر کسی معترض نمی شد. یا در مکّه می ماندی کنار بیت اللَّه الحرام، اکنون که بیرون آمدی برای خودت خطر ایجاد کردی!
امام (ع) در جواب فرمود: اشتباه می کنی، من اگر در سوراخ یک حیوان هم پنهان شوم، آنها مرا رها نخواهند کرد، تا این خون را از قلب من بیرون بریزند، اختلاف من با آنها اختلاف آشتی پذیری نیست آنها از من چیزی می خواهند که من به هیچ وجه حاضر نیستم زیر بار آن بروم من هم چیزی می خواهم که آنها به هیچ وجه قبول نمی کنند.(224)
قافله امام به سر حد کوفه می رسد در این هنگام با لشکر حر مواجه می گردد،
حسین علیه السلام در اینجا خطاب به مردم کوفه می فرماید: شما مرا دعوت کردید، و من هم اجابت کردم، اما اگر منصرف شدید و نمی خواهید بر می گردم. البته این معنایش این نیست که برمی گردم و با یزید بیعت می کنم و از تمام حرفهایی که دز باب امر به معروف و نهی از منکر شیوع فسادها و وظیفه مسلمانان، در این شرایط گفته ام، صرف نظر می کنم، بیعت کرده و در خانه خدا می نشینم و سکوت می کنم! خیر، من این حکومت را صالح نمی دانم و برای خود وظیفه ای قائل هستم.
شما مردم کوفه مرا دعوت کردید گفتید: ای حسین! تو را در هدفی که داری یاری می دهیم، اگر بیعت نمی کنی، نکن. تو به عنوان امر به معروف و نهی از منکر اعتراض داری، از اینرو قیام کرده ای، ما تو را یاری می کنیم من هم آمده ام سراغ کسانی که به من وعده یاری داده اند، حالا می گویید: مردم کوفه به وعده خودشان عمل نمی کنند بسیار خوب! ما هم به کوفه نمی رویم، برمی گردیم به جایی که مرکز اصلی خودمان است. به مدینه یا به حجاز یا به مکّه می رویم تا خدا چه خواهد؟ بخر حال ما بیعت نمی کنیم ولو بر سر بیعت کردن کشته شویم.(225)

حسین (ع) و شهادت مسلم

امام حسین (ع) در هشتم دی الحجه در همان جوش و خروشی که حجاج وارد مکّه می شدند و در همان روزی که باید به جانب منا و عرفات حرکت کنند، پشت به مکّه کرد و حرکت نمود و آن سخنان غرای معروف را که نقل از سید بن طاووس است، انشاء کرد. منزل به منزل آمد تا به نزدیکیهای سر حد عراق رسید.
در کوفه حالا جه خبر است و چه می گذرد خدا عالم است. داستان عجیب و اسف انگیز جناب مسلم در آنجا رخ داده است.
امام حسین (ع) در بین راه شخصی را دیدند که از طرف کوفه می آید به این طرف (در سرزمین عربستان جاده و راه شوسه نبوده که از کنار یکدیگر رد بشوند. بیابان بوده است و افرادی که در جهت خلاف هم حرکت می کردند با فواصلی از یکدیگر رد می شدند) لحظه ای توقف کردند به علمت اینکه من با تو کار دارم و میگویند این شخص امام حسین (ع) را می شناخت و از طرف دیگر حامل خبر اسف آوری بو فهمید که اگر برود نزدیک امام حسین از او خواهد پرسید که از کوفه چه خبر؟ باید خبر بدی را به ایشان بدهد. نخواست آن خبر را بدهد لذا راهش را کج کرد و رفت طرف دیگر.
دو نفر دیگر از قبیله بنی اسد که در مکّه بودند و در اعمال حجّ شرکت کرده بودند بعد از آنکه کار حجشان به پایان رسید، چون قصد نصرت امام حسین را داشتند به سرعت از پشت سر ایشان حرکت کردند تا خودشان را برسانند به قافله اباعبداللَّه.
اینها تقریبا یک منزل عقب بودند برخورد کردند با همان شخصی که از کوفه می آمد، به یکدیگر که رسیدند به رسم عرب انتساب کردند یعنی بعد از سلام و علیک این دو نفر از او پرسیدند: نسبت را بگو، از کدام قبیله هستی؟
کفت من از قبیله بنی اسد هستم.
اینها گفتند: عجب نحن اسدیان ما هم که از بنی اسد هستیم پس بگو پدرت کیست، پدر بزرگت کیست؟
او پاسخ گفت، اینها هم گفتند تا همدیگر را شناختند.
بعد این دو نفر که از مدینه می آمدند گفتند: از کوفه چه خبر؟
گفت: حقیقت این است که از کوفه خبر بسیار ناگواری است و ابا عبداللَّه که از مکّه به کوفه می رفتند وقتی مرا دیدند توقفی کردند و من چون فهمیدم برای استخبار از کوفه است نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم. تمام قضایای کوفه را برای اینها تعریف کرد.
این دو نفر آمدند تا رسیدند به حضرت. به منزل اولی که رسیدند حرفی نزدند صبر کردند تا آنگاه که ابا عبداللَّه در منزلی فرود آمدند که تقریبا یک شبانه روز از آن وقت که با آن شخص ملاقات کرده بودند فاصله زمانی داشت.
حضرت در خیمه نشسته و عده ای از اصحاب همراه ایشان بودند که آن دو نفر آمدند و عرض کردند: یا ابا عبداللَّه، ما خبری داریم، اجازه می دهید آن را در همین مجلس به عرض شما برسانیم یا می خواهید در خلوت به شما عرض کنیم؟
فرمود: من از اصحاب خودم چیزی را مخفی نمی کنم هر چه هست در حضور اصحاب من بگویید.
یکی از آن دو نفر عرض کرد: یابن رسول اللَّه، ما با آن مردی که دیروز با شما برخورد کرد ولی توقف نکرد ملاقات کردیم، او مرد قابل اعتمادی بود ما او را می شناسیم، هم قبیله ماست از بنی اسد است. ما از او پرسیدیم در کوفه چه خبر است؟ خبر بدی داشت گفت: من از کوفه خارج نشدم مگر اینکه به چشم خود دیدم که مسلم و هانی را شهید کرده بودن و بدن مقدّس آنها را در خالی که ریسمان به پاهایشان بسته بودند در میان کوچه ها و بازارهای کوفه می کشیدند.
اباعبداللَّه خبر مرگ مسلم را که شنید چشمهایش پر از اشک شد ولی فورا این آیه را تلاوت کرد: مِن المؤمنین رجالٌ صدقوا ما عاهدوا اللَّه علیه فمنهم من قضی نحبَه و منهم من ینتظر و ما بدَّلوا تبدیلا.
در چنین موقعیتی ابا عبداللَّه نمی گوید کوفه را که گرفتند مسلم که کشته شد هانی که کشته شد پس کارمان تمام شد ما شکست خوردیم، از همین جا برگردیم. جمله ای گفت که رساند مطلب چیز دیگری است. این آیه قرآن را که ظاهرا درباره جنگ احزاب است. یعنی بعضی مومنین به پیمان خودشان با خدا وفا کردند و در راه حق شهید شدند و بعضی دیگر انتظار مس کشند که کی نوبت جانبازی آنها برسد را تلاوت کرد و سپس فرمود: مسلم وظیفه خودش را انجام داد نوبت ماست.
کاروان شهید رفت از پیش - وان راه رفته گیر و می اندیش



او به وظیفه خودش عمل کرد دیگر نوبت ماست. البته در اینجا هر یک سخنانی گفتند. عده ای هم بودند که در بین راه به ابا عبداللَّه ملحق شده بودن افراد غیر اصیل که ابا عبداللَّه در فواصل مختلف آنها را از خودش دور کرد. اینها همین که فهمیدند در کوفه خبری نیست، یعنی آش و پلوئی نیست بلند شدند و رفتند(مثل همه نهضتها)
ام یبق معه الا اهل بیته و صفوته، فقط خاندان و نیکان اصحابش با او باقی ماندند که البته عده آنها در آن وقت خیلی کم بود (در خود کربلا عده ای از کسانی که قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشکر عمر سعد یک یک بیدار شدند و به ابا عبداللَّه ملحق گردیدند)، شاید بیست نفر بیشتر همراه ابا عبداللَّه نبودند، در چنین وضعی خبر تکاند هنده مسلم و هانی به اباعبداللَّه و یاران او رسید. صاحب لسان الغیب می گوید: بعضی از مورخین نقل کرده اند: امام حسین (ع) جه چیزی را از اصحاب خودش پنهان نمی کرد بعد از شنیدن این خبر می بایست به خیمه زنها و بچّه ها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد در حالی که در میان آنها خانواده مسلم هست، بچه های کوچک مسلم هستند برادران کوچک مسلم هستند خواهر مسلم و بعضی از دختر عموها و کسان مسلم هستند.
حالا الا عبد اللَّه به چه شکل به آنها اطلاع بدهد.
مسلم دختر کوچکی داشت امام حسین وقتی که نشست او را صدا کرد، فرمود: بگویید بیاید.
دختر مسلم را آوردند او را نشاند روی زانوی خودش و شروع کرد به نوازش کردن .
دخترک زیرک و با هوش بود دید که این نوازش یک نوازش فوق العاده است، پدرانه است لذا عرض کرد یا اباعبداللَّه یا ابن رسول اللَّه، اگر پدرم بمیرد چطور...؟
ابا عبداللَّه متاثر شد فرمود: دخترکم من به جای پدرت هستیم بعد از او من جای پدرت را می گیرم.
صدای گریه از خاندان اباعبداللَّه بلند شد.
ابا عبد اللَّه رو کرد به فرزندان عقیل و فرمود: اولاد عقیل شما یک مسلم دادید کافی است، از بنی عقیل یک مسلم کافی است شما اگر می خواهید برگردید، برگردید.
عرض کردند: یا ابا عبداللَّه، یا ابن رسول اللَّه، ما تا حال که مسلمی را شهید نداده بودیم، در رکاب تو بودیم، حالا که طلبکار خون مسلم هستیم، رها کنیم؟ ابدا ما هم در خدمت شما خواهیم بود تا همان سرنوشتی که نصیب مسلم شد نصیب ما هم بشود.(226)
راستی در قرآن آیه ای مناسبتر از آیه بیست سوّم سوره احزاب برای چنین موقعی پیدا می کنید؟
امام (ع) با خواندن این آیه، می خواهد بفهماند که ما فقط برای کوفه نیامدیم. کوفه سقوط کرد که کرد. حرکت ما فقط معلول دعوت مردم کوفه که نبوده است. این یکی از عوامل بود که برای ما این وظیفه را ایجاد می کرد که عجالتا از مکّه بیاییم به طرف کوفه. ما وظیفه بزرگتر و سنگین تری داریم. مسلم به پیمان خود وفا کرد و کارش گذشت، شهید شد. آن سرنوشت مسلم را باید ما هم پیدا کنیم.(227)