حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

ریاست طلبی فاجعه آفرید

مغیره بن شعبه از نقشه کش ها و زیرکهای عرب است وی مدتی حاکم کوفه بود، معاویه ابن ابی سفیان او را از کار برکنار کرد اما مغیره به سبب طمعی که به حکومت کوفه داشت از این موضوع به شدت ناراحت شد. از این رو برای اینکه دو مرتبه به حکومت کوفه برگردد نقشه ای کشید؛ به این صورت که به شام آمد و با یزید بن معاویه ملاقات نمود و به او گفت:
نمی دانم چرا معاویه درباره تو کوتاهی می کند دیگر معطلی چیست؟ چرا تو را به عنوان جانشین خودش به مردم معرفی نمی کند؟
یزید گفت: پدرم فکر می کند که این قضیه عملی نیست.
مغیره جواب داد: نه عملی است! شما از کجا بیم دارید؟ فکر می کنید مردم کدام سامان عمل نخواهند کرد؟ هر چه معاویه بگوید مردم شام اطاعت می کنند و از آنها نگرانی نیست.
اما مردم مدینه اگر فلان کس را به آنجا بفرستید او این وظیفه را انجام می دهد و بنابراین آنجا هم مشکلی نیست.
از همه جا مهمتر و خطرناکتر عراق(کوفه) است این هم به عهده من که انجام بدهم.
یزید پیش معاویه می رود و می گوید: مغیره چنین حرفی گفته است.
معاویه مغیره را فرا می خواند.
مغیره نزد معاویه آمده و با چرب زبانی و بیان قوی خود او را قانع می سازد که زمینه آماده است و کار کوفه را که از همه جا سخت تر و مشکل تر است خودم انجام می دهم.
معاویه برای بار دوم به نام مغیره ابلاغ صادر می کند و او را به حکومت کوفه منصوب می نماید. اما مردم کوفه و مدینه این پیشنهاد را قبول نکردند.
معاویه مجبور شد که خود به مدینه برود.
او روسای اهل مدینه یعنی کسانی که مورد احترام مردم بودند، افرادی مانند حضرت امام حسین(ع)، عبداللَّه بن زبیر و عبداللَّه بن عمر را خواست.
با چرب زبانی کوشید تا به عنوان اینکه مصلحت اسلام فعلا اینطور ایجاب می کند که حکومت ظاهری در دست یزید باشد ولی کار در دست شما تا اختلافی میان مردم رخ ندهد شما بیایید فعلا بیعت کنید عملا زمام امور در دست شما باشد آنها را قانع کند. ولی آنها قبول نکردند. آنطوری که باید و معاویه می خواست عملی نشد. بعد از آن با نیرنگی در مسجد مدینه می خواست به مردم چنین وانمود کند که آنها حاضر شدند و قبول کردند که آن نیرنگ هم نگرفت.
معاویه هنگام مردن سخت نگران وضع پسرش یزید بود و نصایحی به او کرد، گفت تو برای بیعت گرفتن با عبداللَّه بن زبیر اینطور رفتار کن، با عبداللَّه بن عمر آنطور برخورد کن، مخصوصا دستور داد که با امام حسین (ع) با رفق و نرمی زیادی رفتار نماید، گفت: او فرزند پیغمبر است جایگاه عظیمی درمیان مسلمین دارد و بنابراین بترس از اینکه با حسین بن علی (ع) با خشونت رفتار کنی!
معاویه کاملا پیش بینی می کرد که اگر یزید با امام حسین (ع) با خشونت رفتار کند و دست خود را به خون او آغشته کند، دیگر نخواهد توانست خلافت کند و خلافت از خاندان ابو سفیان بیرون خواهد رفت.
معاویه مرد بسیار زیرکی بود، پیش بینی های او مانند پیش بینی های هر سیاستمدار دیگری غالبا خوب از آب در می آید. یعنی خوب می فهمید و خوب می توانست پیش بینی کند. اما برعکس، یزید اولا خوان بود، و ثانیا مردی بود که از اوّل روزگار را در اشراف زادگی و شاهزادگی گذرانده بود و با آن خو گرفته و بزرگ شده بود، از این رو با لهو و لعب انس فراوانی داشت، سیاست را واقعا درک نمی کرد، غرور جوانی و ریاست، ثروت و شهوت داشت کاری کرد که در درجه اوّل به زیان خاندان ابوسفیان تمام شد و این خاندان بیش از همه در این قضیه باخت. چون اینها که هدف معنوی نداشتند و جز به حکومت و سلطنت به چیز دیگری فکر نمی کردند آن را هم از دست دادند.
حسین بن علی (ع) کشته شد، ولی به هدفهای معنوی خودش رسید در حالی که خاندان ابو سفیان به هیچ شکل به هدفهای خودشان نرسیدند.

سیاست حسینی

بعد از اینکه معاویه در نیمه ماه رجت سال شصتم می میرد یزید به حاکم مدینه که از بنی امیه بو نامه ای می نویسد و طی آن موت معاویه را اعلام می کند و می گوید: از مردم برای من بیعت بگیر.
او می دانست که مدینه مرکز است و چشم همه به آن دوخته شده در نامه خصوصی دستور شدید خودش را صادر می کند، می گوید:
حسین بن علی زا بخواه و از او بیعت بگیر و اگر بیعت نکرد سرش را برای من بفرست.
حاکم مدینه امام را خواست، در آن هنگام امام در مسجد مدینه(مسجد پیغمبر) بودند، عبداللَّه بن زبیر هم نزد ایشان بود.
مامور حاکم از هر دو دعوت کرد پیش حاکم بروند و گفت: حاکم صحبتی با شما دارد.
پاسخ دادند: تو برو بعد ما می آییم.
عبداللَّه بی زبیر به امام (ع) عرض کرد: در این موقع که حاکم ما را خواسته و شما چه حدس می زنید؟
امام (ع) فرمود: اظن ان طاغیتهم قد هلک، فکر می کنم که فرعون اینها تلف شده و ما را برای بیعت میخواهد.
عبداللَّه گفت: خوب حدس زدید، من هم همینطور فکر می کنم، حالا چه می کنید؟
امام (ع) فرمود: من میروم تو چه می کنی؟
عبداللَّه جواب داد: بعدا تصمیم خواهم گرفت.
عبداللَّه بن زبیر از بیراهه به مکّه فرار کرد و در انجا متحصن شد.
امام علیه السلام آماده شد تا به نزد حاکم برود عده ای از جوانان بنی هاشم را هم با خودش برد و گفت: شما بیرون بایستید، اگر فریاد من بلند شد بریزید داخل ولی تا صدای من بلند نشده در همینجا بمانید و از داخل شدن خودداری کنید.
مروان حکم این اموی پلید معروف که زمانی حاکم مدینه بود انجا حضور داشت.
حاکم نامه علنی را به امام رساند.
امام فرمود: چه می خواهید؟
حاکم شروع کرد به چرب زبانی صحبت کردن، گفت: مردم با یزید بیعت کرده اند معاویه نظرش چنین بوده است، مصلحت اسلام در این است بد هر طور که شما امر کنید اطاعت خواهد شد، تمام نقایصی که وجود دارد مرتفع می شود.
امام (ع) فرمود: شما برای چه از من بیعت می خواهید؟ برای مردم می خواهید یعنی برای خدا که نمی خواهید؟ از این جهت که با بیعت من این خلافت شرعی شود که از من بیعت نمی خواهید بلکه می خواهید تا مردم دیگر بیعت کنند؟
حاکم گفت: بله.
فرمود: پس این بیعت من در این اطاق خلوت که ما سه نفر بیشتر نیستیم برای شما چه فایده ای دارد؟
حاکم گفت: درست است پس باشد برای بعد.
امام (ع) فرمود: من باید بروم.
حاکم گفت: بسیار خوب تشریف ببرید.
مروان حکم، رو به حاکم کرد و گفت چه می گویی؟ اگر حسین از اینجا برود معنایش این است که بیعت نمی کنم، ایا اگر از اینجا برود بیعت خواهد کرد؟!
فرمان خلیفه را اجرا کن!
امام(ع) گریبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محکم به زمین کوبید و فرمود: تو کوچکتر از این حرفها هستی.
امام بیرون رفت، بعد از آن سه شب دیگر هم در مدینه ماند.
سبها سر قبر پیغمبر(ص) می رفت و دعا می کرد، می گفت: خدایا راهی جلوی من بگذار که رضای تو در اوست.
در شب سوّم امام سر قبر پیغمبر اکرم(ص) می رود دعا می کند و بسیار می گرید و همانجا خوابش می برد، در عالم رویا پیغمبر اکرم(ص) را می بیند خوابی که برای او حکم الاهی و وحی داشت.
حضرت فردای آن روز از مدینه بیرون آمد و از همان شاهراه نه از بیراهه به طرف مکّه رفت.
بعضی از همراهان عرض کردند: یا بن رسول اللَّه! لو تنکبت الطریق الاعظم.... بهتر است شما از شاهراه نروید ممکن است مامورین حکومت شما را برگردانند مزاحمت ایجاد کنند، زد و خوردی صورت گیرد.
فرمود: من دوست ندارم شکل یک آرم یاغی و فراری را به خود بگیرم از همین شاهراه می روم هر جه خدا بخواهد همان خواهد شد.(219)
با مطالعه این فراز تاریخ این سوال پیش می اید که چرا امام حسین (ع) در مدینه نماند و حتی بیعت ظاهری را نپذیرفت تا از حوادث و خطرات آینده در امان بماند؟
جواب این است: که امام (ع) دو مفسده در بیعت با یزید می دید که حتی در مورد معاویه وجود نداشت. یکی اینکه بیعت با یزید تثبیت خلافت موروثی از طرف امام حسین (ع) بود، یعنی مسئله خلافت یک فرد نبود مسئله خلافت موروثی بود. موضوع دوم، که وضع آن زمان را از هر زمان دیگر متمایز می کرد، شخصیت خاص یزید بود. او نه تنها مرد فاق و فاجری بود بلکه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شایستگی سیاسی هم نداشت. معاویه و بسیاری از خلفای آل عباس هم مردان فاسق و فاجری بودند ولی یک مطلب را کاملا درک می کردند و آن اینکه می فهمیدند که اگر بخواهند ملک و قدرتشان باقی بماند باید تا حدود زیادی مصالح اسلامی را رعایت کنند، شئون اسلامی را تا حدودی حفظ کنند این را درک می کردند که اگر اسلام نباشد آنها هم نخواهند بود.
می دانستند که صدها میلیون جمعیت از نژادهای مختلف چه در آسیا، چه در آفریقا و چه در اروپا که در زیر حکومت واحد در امده اند و از حکومت شام یا بغداد پیروی می کنند فقط به این دلیل است که اینها مسلمانند به قران اعتقاد دارند و به هر حال خلیفه را یک خلیفه اسلامی می دانند. والا اولین روزی که احساس کنند که خلیفه خود بر ضد اسلام است، چه اعلام استقلال می کنند.
و برای این خلفایی که عاقل، فهمیده و سیاستمدار بودند این را می فهمیدند که مجبورند تا حدود زیادی مصالح اسلام را رعایت کنند، ولی یزید بن معاویه این شعور را هم نداشت. آدم متهتکی بود، خوشش می آمد به مردم و اسلام بی اعتنایی کند حدود اسلامی را بشکند! معاویه هم شاند شراب می خورد ولی هرگز تاریخ نشان نمی دهد که معاویه در یک مجلس علنی شراب خورده باشد یا در حالتی که مست است وارد مجلس شده باشد. در حالی که این مرد علنا در مجلس رسمی شراب می خورد، مست لایعقل می شد بعد شروع می کرد به یاوه سرایی. تمام مورخین معتبر نوشته اند: که این مرد، میمون باز و یوزباز بود میمونی داشت که به آن کنیه اباقیس داده بود، این میمون را خیلی دوست داشت. چون مادرش زن بادیه نشین بود و خودش هم در بادیه بزرگ شده بود اخلاق بادیه نشینی هم داشت با سگ و یوز و میمون انس و علاقه بخصوصی داشت. میمون را لباسهای حریر و زیبا می پوشانید و در پهلو دست خود بالاتر از رجال کشوری و لشکری می نشاند! این است که امام حسین (ع) فرمود: و علی الاسلام السلام اذ بلی الامه براع مثل یزید.
اصلا وجود این شخص (یزید) تبلیغ علیه اسلام بود. برای چنین شخصی از امام حسین (ع) بیعت می خواهند امام از بیعت امتناع می کرد و می فرمود: من به هیچ و جه بیعت نمی کنم. انها هم بیعت نکردن را خطری برای رژیم حکومت خودشان می دانستند، خوب هم تشخیص داده بودند و همین جور هم بود. بیعت نکردن امام، یعنی معترض بودن، قبول نداشتن اطاعت یزید را لازم نشمردن بلکه مخالفت با او را واجب دانستن. از این رو آنها می گفتند: که باید بیعت کنید و امام می فرمود: به این ذلت تن نمی دهم .
می گفتند: اگر بیعت نکنید کشته می شوید.
جواب این بود که: من حاضرم کشته شوم ولی بیعت نکنم.
در اینجا جواب حسین (ع) یک نه است.

عزم شهادت

حسین علیه السلام در آخر ماه رجب که اوایل حکومت یزید بود برای امتناع از بیعت از مدینه خارج شد و چون مکّه را حرم امن آلهی می داند و در آنجا امنیت بیشتری وجود دارد و مردم مسلمان، احترام بیشتری برای آنجا قائل هستند و دستگاه حکومت هم مجبور است نسبت به مکّه احترام بهتری می داند بلکه برای اینکه مکّه را مرکز اجتماع بیشتری می یابد. زیرا:
در ماه رجب و شعبان که ایام عمره است مردم از اطراف و اکناف به می ایند و بهتر می توان مردم را ارشاد کرد و آگاهی داد. بعد هم موسم حجّ فرا میرسد که فرصت مناسبتری برای تبلیغ است.
بعد از حدود دو ماه توقف در مکّه نامه های مردم کوفه می رسد.(220)
و این در حالی است که امام (ع) دریافته است که اگر در ایام حجّ در مکه بماند ممکن است در همان حال احرام که قاعدتا کسی مسلح نیست، مامورین مسلح بنی امیه خون او را بریزند هتک خانه کعبه شود، هتک خانه کعبه شود هتک حجّ و هتک اسلام شود، هم فرزند پیغمبر در حریم خانه خدا کشته شود و هم خونش هدر رود. بعد شایع کنند که حسین بن علی با فلان شخص، اختلافی داشت و او حضرت را کشت و قاتل هم خودش را مخفی کرد، در نتیجه خون امام به هدر رود.(221)
از این رو آن حضرت با وصول نامه های مردم کوفه که در آنها امام (ع) را، دعوت به کوفه کرده و وعده یاری و حمایت آن حضرت داده بودند به جانب کوفه حرکت کرد.
کوفه، ایالت بزرگ و مرکز ارتش اسلامی بود. این شهر که در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده بود، یک شهر لشکر نشین(222) بود و نقش بسیار موثری در سرنوشت کشورهای اسلامی داشت و اگر مردم کوفه در پیمان خود باقی می ماندند احتمالا امام حسین علیه السلام موفق می شد.
در آغاز حرکت، عده ای از خویشان و نزدیکان دور او جمع شدند و بنای توصیه و نصیحت را گذاردند تا شاید حسین (ع) را از این کار منصرف کنند.
از جمله ابن عباس وقتی که امام (ع) را در تصمیم خویش استوار یافت به او پیشنهاد کرد: حالا که قصد عزیمت از مکّه را داری پس به یمن و کوهستانهای اطراف آن برو و آنجا را پناهگاه قرار ده.(223)
ولی حسین (ع) آگاهانه تصمیم گرفته است و این سخنان در عزم راسخ او نمی تواند خللی ایجاد کند بنابراین به راه خود ادامه می دهد.
در بین راه یکی از امام می پرسد:
چرا بیرون آمدی؟
معنی سخنش این بود که تو در مدینه جای امنی داشتی آنجا در حرم جدت کنار قبر پیغمبر کسی معترض نمی شد. یا در مکّه می ماندی کنار بیت اللَّه الحرام، اکنون که بیرون آمدی برای خودت خطر ایجاد کردی!
امام (ع) در جواب فرمود: اشتباه می کنی، من اگر در سوراخ یک حیوان هم پنهان شوم، آنها مرا رها نخواهند کرد، تا این خون را از قلب من بیرون بریزند، اختلاف من با آنها اختلاف آشتی پذیری نیست آنها از من چیزی می خواهند که من به هیچ وجه حاضر نیستم زیر بار آن بروم من هم چیزی می خواهم که آنها به هیچ وجه قبول نمی کنند.(224)
قافله امام به سر حد کوفه می رسد در این هنگام با لشکر حر مواجه می گردد،
حسین علیه السلام در اینجا خطاب به مردم کوفه می فرماید: شما مرا دعوت کردید، و من هم اجابت کردم، اما اگر منصرف شدید و نمی خواهید بر می گردم. البته این معنایش این نیست که برمی گردم و با یزید بیعت می کنم و از تمام حرفهایی که دز باب امر به معروف و نهی از منکر شیوع فسادها و وظیفه مسلمانان، در این شرایط گفته ام، صرف نظر می کنم، بیعت کرده و در خانه خدا می نشینم و سکوت می کنم! خیر، من این حکومت را صالح نمی دانم و برای خود وظیفه ای قائل هستم.
شما مردم کوفه مرا دعوت کردید گفتید: ای حسین! تو را در هدفی که داری یاری می دهیم، اگر بیعت نمی کنی، نکن. تو به عنوان امر به معروف و نهی از منکر اعتراض داری، از اینرو قیام کرده ای، ما تو را یاری می کنیم من هم آمده ام سراغ کسانی که به من وعده یاری داده اند، حالا می گویید: مردم کوفه به وعده خودشان عمل نمی کنند بسیار خوب! ما هم به کوفه نمی رویم، برمی گردیم به جایی که مرکز اصلی خودمان است. به مدینه یا به حجاز یا به مکّه می رویم تا خدا چه خواهد؟ بخر حال ما بیعت نمی کنیم ولو بر سر بیعت کردن کشته شویم.(225)