حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

زیاده روی در عبادت!

عمرو بن العاص دو پسر داشت یکی به نام عبداللَّه و دیگر محمد، پسر دومی یعنی محمّد هم تیپ پدرش بود اهل دنیا و دنیاپرست و ریاست طلب و همیشه به پدر خود توصیه می نمود که هرگز به جانب علی نرو که از وی خیری نخواهی دید و در عوض از پیوستن و کمک به معاویه هیچگاه کوتاهی مکن.
اما عبداللَّه بعکس محمّد نجیب بود و هنگامی که پدرش عمر با او مشورت می نمود پدر را به جانب علی (ع) ترغیب می نمود.
عبداللَّه به جنبه های عبادی نیز تمایلی داشت یک روزی پیامبر(ص) در راه به او رسید و فرمودند: عبداللَّه! به من چنین خبر داده اند که تو شبها تا صبح عبادت می کنی و روزها را روزه می گیری؟
عرض کرد: بله یا رسول اللَّه، درست همین طور است!
حضرت فرمودند: ولی من چنین نیستم و قبول هم ندارم و این درست نیست.(206)
انسان باید معتدل باشد افراط و تفریط نکند همه چیزش هماهنگ باشد، هم عبادتش به اندازه باشد هم بکار و زندگی اش برسد، هم روابط اجتماعی اش را حفظ کند تا بشود انسان کامل.

آتش حسد

در زمان یکی از خلفا مرد ثروتمندی بود، روزی وی غلامی را از بازار خرید اما از روز اولی که این غلام را خریده بود با او مانند یک غلام عمل نمی کرد، بلکه مانند یک آقا با او رفتار می نمود. یعنی بهترین غذاها را به او می داد بهترین لباسها را برایش می خرید، آچسایشش را فراهم می کرد. درست مانند فرزندش به وی می رسید، حتی شاید از فرزندش هم بهتر علاوه بر این همه توجه و لطفی که به او می کرد پول زیادی هم در اختیارش می گذارد. ولی غلام ارباب خود را همیشه در حال فکر می دید و او را اغلب اوقات ناراحت می یافت.
بالاخره ارباب تصمیم گرفت تا غلام خویش را ازاد سازد و یک پول و سرمایه زیادی هم به او بدهد، بعد یک شب با او نشست و درد دل خود را بیرون ریخت و رو به غلام کرد و گفت: ای غلام من حاضرم که تو را آزاد کنم و این اندازه پول هم به تو بدهم ولی آیا می دانی که این همه خدمتهایی که من به تو کردم برای چه بود؟
غلام: نه برای چه؟
گفت: برای یک تقاضا! فقط اگر تو این یک تقاضا را انجام دهی هر چه که من به تو دادم حلال و نوش جانت باد. و اگر این را انجام ندهی من از تو راضی نیستم، اما چنانچه خود را برای انجام آن حاضر کنی من بیش از اینها به تو می دهم.
غلام گفت: هر چه بفرمایی اطاعت می کنم تو ولی نعمت من هستی تو به من حیات دادی،
ارباب: نه قول قطعی بدهی، زیرا می ترسم که پیشنهاد کنم و تو بگویی نه!
غلام مطمئن باش هر چه می خواهی پیشنهاد کنی بفرما!
همینکه ارباب خوب از غلام قول گرفت، گفت:
پیشنهاد من این است که تو در یک موقع خاص و در مکان مخصوصی که بعدا معین خواهم کرد سر مرا از بیخ ببری!
غلام کفت: یعنی چه؟
ارباب: حرف من این است.
غلام کفت: چنین چیزی ممکن نیست.
ارباب: من از تو قول گرفتم و تو باید به قول خود وفا نمایی.
مدتی از این گفتگو گذشت تا یکی از شبها نیمه شب غلام را بیدار کرد کارد تیزی بدست او داد و دست دیگر او را گرفت و آهسته حرکت کردند و به پشت بام منزل همسایه رفتند. ارباب در آنجا دراز کشید و خوابید. کیسه پولش را هم به غلام داد و گفت: تو همین جا سر من را ببر و به هر کجا که می خواهی بروی، برو.
غلام سوال کرد برای چه؟
ارباب: برای اینکه من این همسایه را نمی توانم ببینم، مردن برای من از زندگی بهتر است من رقیب او بودم او هم رقیب من بوده ولی اکنون او از من جلو افتاده است و برای همین الان دارم در آتش می سوزم لذا از این عملی که به تو دستور می دهم می خواهم بلکه یک قتلی بپای آن بیفتد و او برود به زندان، اگر چنین چیزی عملی بشود، آنوقت من راحت می شوم!
من میدانم که اگر این جا کشته بشوم فردا می گویند چه کسی او را کشته؟وقت پاسخ خواهند داد: رقیبش او را کشته است و جسدش هم که در پشت بام رقیبش پیدا شده پس او را می گیرند و به زندان می اندازند و بالاخره اعدام می شود و مقصود من هم آنجا حاصل شده است.
غلام که دید این مرد تا این حد احمق و بیچاره است پیش خود گفت پس من چرا این کار را نکنم؟ این برای همان کشته شدن خوب هست. کارد را بر گردن ارباب گذاشت و سر او را بیخ برید و کیسه پول را هم برداشت و رفت که رفت.
خبر در همه جا منتشر شد رقیب او را گرفتند و به زندان انداختند بعد که خواستند به جرمش رسیدگی کنند خیلی زود به این نتیجه رسیدند که: اگر این قاتل باشد، پشت بام خانه خودش را برای کشتن رقیبش انتخاب نمی کند!
قضیه معمایی شده بود، غلام آخرش وجدانش او را راحت نگذاشت رفت پیش حکومت وقت، و حقیقت را افشاء نمود، گفت: قضیه از این قرار است که او را من کشتم و البته به تقاضای خود او بود، زیرا وی در یک حسدی آنچنان می سوخت که مرگ را بر زندگی ترجیح می داد.
وقتی که فهمیدند قضیه از این قرار است و اطمینان یافتند که غلام درست می گوید هم غلام و هم آن زندانی متهم را که رقیب ارباب بیچاره بشمار می آمد از زندان آزاد کردند.
واقعا این یک حقیقتی است، انسان بیمار می شود مبتلا به بیماری حسد، حتی دیده می شود که آدمهای حسود گاهی به مرحله ای می رسند که مثلا حاضر می شوند صد درجه به خود صدمه بزند تا شاید پنجاه درجه به دیگری صدمه وارد نمایند.(207)

جاهل یا تند می رود یا کند

ربیع بن خثیم معروف به خواجه ربیع از اصحاب امیرالمؤمنین علی (ع) است، او از زهاد ثمانیه یعنی یکی از هشت زاهد معروف دنیا بشمار می رود.
ربیع بن خثیم در زهد و عبادت کارش به جایی کشیده بود که در دوران آخر عمرش قبری برای خودش آماده کرده بود و در لحدی که در آن کنده بود گاهی از اوقات می رفت و می خوابید و خویشتن را موعظه می کرد، می گفت:
ای ربیع! یادت نرود عاقبت باید بیایی اینجا.
او هیچ گاه سخنی غیر از ذکر خدا نمی گفت، تنها جمله ای که غیر از ذکر و دعا از او شنیدند آن وقتی بو که اطلاع پیدا کرد: عده ای حسین بن علی (ع) فرزند پیغمبر خدا را شهید کرده اند، لذا در اظهار تاثر و تاسف از چنین حادثه ای یک جمله بیان کرد که مضمون آن این است: وای بر این امت که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند.
می گویند بعدها از این سخن استغفار نمود و می گفت: چرا من این چند کلمه را که غیر از ذکر خدا بوده است به زبان آورده ام او بیست سال از عمرش را در عبادت گذرانید و یک کلمه هم به اصطلاح حرف دنیا را نزد. در حالی که دز این فاصله شاهد شهادت سه امام بزرگوار، یعنی امام علی(ع)، امام حسن (ع) و امام حسین (ع) بوده است
همین ادم در دوران امیرالمؤمنین علی (ع) جزو سپاهیان حضرت بشمار می آمده است.
یک روز آمد خدمت امام عرض کرد: یا امیرالمؤمنین ما درباره این جنگ شک داریم! می ترسیم این جنگ شرعی نباشد!
- چرا؟
- چون ما داریم با اهل قبله می جنگیم با مردمی می جنگیم که مثل ما شهادتین می گویند، مثل ما نماز می خوانند.
از طرفی هم ربیع خود را شیعه می دانست و نمی خواست صریحا از علی(ع) کناره گیری کند، لذا گفت: یا امیرالمومنین! خواهش می کنم به من کاری واگذار کنید که در آن شک وجود نداشته باشد، من را به جایی و دنبال ماموریتی بفرست که در آن تردید نباشد.
حضرت هم پذیرفت و او را به یکی از سرحدات فرستاد که اگر جنگی شد طرف مقابلش کفار و مشرکین و غیر مسلمانها باشند!
این یک نمونه ای بود از زهاد و عبادی که در آن عصر بوده اند، اما این زهد و عبادت چقدر اززش دارد؟!
این هیچ ارزشی هم ندارد آدم در رکاب مردی مانند علی (ع) باشد ولی در راهی که علی (ع) دارد راهنمایی می کند و فرمان جهاد میدهد شک کند، و عمل به احتیاط نماید!
اسلام بصیرت و عمل را با هم می خواهد این آدم (خواجه ربیع) بصیرت ندارد در وقتی که جنایتها و ستمگری ها و اسلام شکنیهای معاویه و یزید را می بیند آقا به گوشه ای می رود و شب و روز را فقط به نماز و ذکر خدا می پردازد و تازه برای یک جمله که به عنوان اظهار تاسف از شهادت فرزند پیغمبر گفته است استغفار می جوید، این با تعلیمات اسلامی جور در نمی آید همیشه، الجاهلُ مُفرِط او مفرَط ، جاهل یا تند می رود یا کند یا فقط به ذکر و دعا و عبادت اکتفا می کند و جنبه سیاسی و اجتماعی اسلام را ترک و یا بالعکس به عبادات و جنبه های معنوی آن پشت پا میزند و فقط به ابعاد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی آن می اندیشد و این هر دو خطاست.(208)