حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

محمّد جواد صاحبی

در غرب از عاطفه خبری نیست

یکی از دوستان نقل می کرد که یک وقتی مریض شده بود و برای معالجه ایشان را به اتریش برده بودند، پس از پایان عمل جراحی و شروع شدن ایام نقاهت می گوید:
روزی در یک رستورانی نشسته بودم و پسرم هم مرا خدمت می کرد و از من پذیرایی می نمود در این هنگام به اطرف خود نگاه کردم در گوشه ای از رستوران زن و مردی را دیدم که معلوم بود با هم زن و شوهرند و انگار مواظب کارهای ما بودند.
همین که پسرم می خواست از کنار اینها بگذرد متوجه شدم که از او چیزی سوال می کنند و وی هم جوابشان را می دهد بعد که برگشت گفتم: آنها چه می گفتند؟
گفت: می پرسیدند که این شخص کیست که تو این اندازه خدمتش می کنی؟
و من با منطق خودشان به آنها جواب دادم: آخر این برای من پول می فرستد تا من درس بخوانم!
خیلی تعجب کردند که پدری مخارج فرزندش را بدهد.
پس از چند دقیقه آنها پیش ما آمدند و شروع کردند به صحبت کردن و گفتند:
بله ما هم پسری داریم که در فلان مملکت درس می خواند.
بعد پسرم می گفت: تحقیق کردم دیدم آنها دروغ گفته اند اصلا پسری ندارند. زیرا آنها قبلا واقعیت را به دیگران اظهار کرده بودن و گفته اند که سی سال با همدیگر آشنا شده اند و در همان زمان با هم قرار گذاشته اند که اگر اخلاقشان با هم توافق داشت رسما ازدواج نمایند و تا الان فرصت ازدواج کردن را پیدا نکرده اند، اینها چنین مردمی هستند.
اساسا عمق روحیه غربی ها قساوت است و آنها مردم قسی القلبی هستند؛ این است که شرقی ها کم کم احساس کرده اند و می گویند:
عواطف انسانی فقط در مشرق زمین وجود دارد و در مغرب زمین زندگی خشک است.(204)

حتی جسد پدر را فروخت

مرحوم آقای محقق که از طرف حضرت آیت اللَّه العضمی بروجردی به آلمان رفته بودند داستانی را نقل کرده بودند که خیلی عجیب است و آن از این قرار است که فرموده بودند:
در بین افرادی که در آن زمان مسلمان شده بودند یک پروفسوری وجود داشت که زیاد پیش ما می آید و ما هم نیز از او سر می زدیم.
او سرطان گرفت و در بیمارستان بستری گردید ما و مسلمانهای دیگر به عیادتش رفتیم. روزی زبان به شکایت گشود و گفت: من هنگامی که مریض شدم و بستری گردیدم و دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم هم پسرم و هم زنم به من گفتند:
پس معلوم شد که شما سرطان دارید! و می میرید بنابراین خداحافظ ما رفتیم!
آنها رفتند و فکر نکردند که در این شرایط این بدبخت به محبّت و مهربانی احتیاج دارد.
آقای محقق همچنین گفته بودند که ما زیاد و مکرر به دیدار او می رفتیم تا اینکه یک روز بیمارستان خبر داد که این شخص مرده است. ما خود را برای کفن و دفن او آماده کردیم که ناگهان متوجه شدیم پسرش هم آمده است خوب که تحقیق کردیم دیدیم او جنازه پدرش را پیش، پیش به بیمارستان فروخته است و حالا آمده است که آن را تحویل بدهد و پولش را بگیرد و برود دنبال کارش،
در اینکه غربیها مردم بی عاطفه ای هستند شکی نیست ولی باید توجه داشت که بسیاری از کارهای ما هم که اسمش را عاطفه می گذاریم عاطفه نیست بلکه نوعی خودخواهی است، چون عاطفه معنایش این است که انسان از حق مشروع خودش به نفع دیگری می خواهد استفاده بکند چنین آدمی بایستی کلاس قبل از این را طی کرده باشد و آن این است که به حقوق مردم تجاوز نکند و حقوق مردم را محترم بشمارد.(205)

زیاده روی در عبادت!

عمرو بن العاص دو پسر داشت یکی به نام عبداللَّه و دیگر محمد، پسر دومی یعنی محمّد هم تیپ پدرش بود اهل دنیا و دنیاپرست و ریاست طلب و همیشه به پدر خود توصیه می نمود که هرگز به جانب علی نرو که از وی خیری نخواهی دید و در عوض از پیوستن و کمک به معاویه هیچگاه کوتاهی مکن.
اما عبداللَّه بعکس محمّد نجیب بود و هنگامی که پدرش عمر با او مشورت می نمود پدر را به جانب علی (ع) ترغیب می نمود.
عبداللَّه به جنبه های عبادی نیز تمایلی داشت یک روزی پیامبر(ص) در راه به او رسید و فرمودند: عبداللَّه! به من چنین خبر داده اند که تو شبها تا صبح عبادت می کنی و روزها را روزه می گیری؟
عرض کرد: بله یا رسول اللَّه، درست همین طور است!
حضرت فرمودند: ولی من چنین نیستم و قبول هم ندارم و این درست نیست.(206)
انسان باید معتدل باشد افراط و تفریط نکند همه چیزش هماهنگ باشد، هم عبادتش به اندازه باشد هم بکار و زندگی اش برسد، هم روابط اجتماعی اش را حفظ کند تا بشود انسان کامل.