حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

پیاز عکه در مکّه

در زمانی که از جانب معاویه حاکم مکّه بود مردی مقدار زیادی پیاز به آورده بود تا بفروشد اما بازار پیاز در مکّه کساد بود و کسی از او چیزی نخرید، پیاز فروش بیچاره با خود اندیشید که با این وضع کسادی بازار چه کنم؟
سرانجام تصمیم گرفت تا به نزد ابو هریره حاکم شهر برود و شرح خال خویش را بگوید چون ابو هریره رسید گفت:
- ای ابوهریره آیا می توانی یک ثوابی بکنی؟
- چه ثوابی؟
- من یک مسلمان هستم چون شنیده بودم که در مکّه پیاز پیدا نمی شود و نایاب است و مردم اینجا هم به پیاز نیاز دارند لذا من هر چه مال التجاره داشتم همه را پیاز خریدم و به مکّه آوردم اما هم اکنون می بینم که کسی سراغ پیاز را هم نمی گیرد و کسی از من چیزی نمی خرد و پیازها در حال از بین رفتن است. حالا شما کمک کنید و اموال یک مسلمانی را از تلف شدن نجات دهید.
ابو هریره گفت: بسیار خوب روز جمعه آینده موقع نماز جمعه که فرا رسید همه پیازها را در یک جای معینی بگذارید و آماده فروش باش.
مرد به دستور ابوهریره عمل کرد و تا روز جمعه به انتظار نشست. روز جمعه که شد هنگامی که مردم به نماز جمعه حاضر گردیدند، ابو هریره گفت: ای مردم من از حبیب خودم، رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود:
هر که پیاز عکه را در مکّه بخورد بهشت بر او واجب می شود.
چون مردم این کلام را از ابوهریره شنیدند ازدحام کردند و در ظرف مدت کوتاهی تمام پیازها را خریدند.
شاید آقای ابوهریره در وجدانش خیلی هم راضی بود که مثلا من یک مومنی را نجات دادم، بعد همین افراد به خاطر منافع شخصی خود و بخاطر به دست آوردن جاه و مال چه چیزها که به اسم دین درست کردند و از این راه چه ضربه ها که به دین و مذهب زدند. در حالی که جزء سیره انبیاء و اولیاء این بوده است که حتی برای حق از باطل استفاده نمی کرده اند.(203)

در غرب از عاطفه خبری نیست

یکی از دوستان نقل می کرد که یک وقتی مریض شده بود و برای معالجه ایشان را به اتریش برده بودند، پس از پایان عمل جراحی و شروع شدن ایام نقاهت می گوید:
روزی در یک رستورانی نشسته بودم و پسرم هم مرا خدمت می کرد و از من پذیرایی می نمود در این هنگام به اطرف خود نگاه کردم در گوشه ای از رستوران زن و مردی را دیدم که معلوم بود با هم زن و شوهرند و انگار مواظب کارهای ما بودند.
همین که پسرم می خواست از کنار اینها بگذرد متوجه شدم که از او چیزی سوال می کنند و وی هم جوابشان را می دهد بعد که برگشت گفتم: آنها چه می گفتند؟
گفت: می پرسیدند که این شخص کیست که تو این اندازه خدمتش می کنی؟
و من با منطق خودشان به آنها جواب دادم: آخر این برای من پول می فرستد تا من درس بخوانم!
خیلی تعجب کردند که پدری مخارج فرزندش را بدهد.
پس از چند دقیقه آنها پیش ما آمدند و شروع کردند به صحبت کردن و گفتند:
بله ما هم پسری داریم که در فلان مملکت درس می خواند.
بعد پسرم می گفت: تحقیق کردم دیدم آنها دروغ گفته اند اصلا پسری ندارند. زیرا آنها قبلا واقعیت را به دیگران اظهار کرده بودن و گفته اند که سی سال با همدیگر آشنا شده اند و در همان زمان با هم قرار گذاشته اند که اگر اخلاقشان با هم توافق داشت رسما ازدواج نمایند و تا الان فرصت ازدواج کردن را پیدا نکرده اند، اینها چنین مردمی هستند.
اساسا عمق روحیه غربی ها قساوت است و آنها مردم قسی القلبی هستند؛ این است که شرقی ها کم کم احساس کرده اند و می گویند:
عواطف انسانی فقط در مشرق زمین وجود دارد و در مغرب زمین زندگی خشک است.(204)

حتی جسد پدر را فروخت

مرحوم آقای محقق که از طرف حضرت آیت اللَّه العضمی بروجردی به آلمان رفته بودند داستانی را نقل کرده بودند که خیلی عجیب است و آن از این قرار است که فرموده بودند:
در بین افرادی که در آن زمان مسلمان شده بودند یک پروفسوری وجود داشت که زیاد پیش ما می آید و ما هم نیز از او سر می زدیم.
او سرطان گرفت و در بیمارستان بستری گردید ما و مسلمانهای دیگر به عیادتش رفتیم. روزی زبان به شکایت گشود و گفت: من هنگامی که مریض شدم و بستری گردیدم و دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم هم پسرم و هم زنم به من گفتند:
پس معلوم شد که شما سرطان دارید! و می میرید بنابراین خداحافظ ما رفتیم!
آنها رفتند و فکر نکردند که در این شرایط این بدبخت به محبّت و مهربانی احتیاج دارد.
آقای محقق همچنین گفته بودند که ما زیاد و مکرر به دیدار او می رفتیم تا اینکه یک روز بیمارستان خبر داد که این شخص مرده است. ما خود را برای کفن و دفن او آماده کردیم که ناگهان متوجه شدیم پسرش هم آمده است خوب که تحقیق کردیم دیدیم او جنازه پدرش را پیش، پیش به بیمارستان فروخته است و حالا آمده است که آن را تحویل بدهد و پولش را بگیرد و برود دنبال کارش،
در اینکه غربیها مردم بی عاطفه ای هستند شکی نیست ولی باید توجه داشت که بسیاری از کارهای ما هم که اسمش را عاطفه می گذاریم عاطفه نیست بلکه نوعی خودخواهی است، چون عاطفه معنایش این است که انسان از حق مشروع خودش به نفع دیگری می خواهد استفاده بکند چنین آدمی بایستی کلاس قبل از این را طی کرده باشد و آن این است که به حقوق مردم تجاوز نکند و حقوق مردم را محترم بشمارد.(205)