حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

بد مستی

در یکی از ایام شخصی به مغازه عرق فروشی رفت و به فروشنده گفت: آقا یک شاهی عرق بده.
عرق فروش گفت: یک شاهی که عرق نمی شود؟!
- هر چقدر می شود بده.
- با یک شاهی هیچ مقدار نمی توانم بدهم.
- آقا هر مقدار که ممکن است ولو اینکه خیلی هم کم باشد بدهید؟
- آخر بیچاره! مردم عرق می خورند که مست بشوند این مقدار به این کمی که مستی نمی آورد و بنابراین چه فایده و اثری دارد؟
- قربان اثر بدمستی آن ظاهر است لااقل این بهانه ای برای بدمستی کردن که می شود!
واقعا بعضی از مردم هم همین طور دنبال بهانه ای هستند برای بدمستی مثلا اینکه به ما اجازه داده اند تا برای اهل بدعت هر دروغی را جعل کنیم بیاییم از این مطلب سوء استفاده کنیم و به هر کس که خصومتی شخصی داشتیم فورا به او برچسب بزنیم که او اهل بدعت هست و بنا کنیم به تهمت زدن و دروغ ساختن و ناسزاگویی آن وقت بهانه هم داریم اگر کسی اعتراض کرد فورا می گوییم به ما اجازه داده اند که نسبت به اهل بدعت هر جه خواستیم بگوییم دقت کنید و ببینید فقط این سوء استفاده از یک مطلب شرعی بر سر دین چه خواهد اورد؟(202)

پیاز عکه در مکّه

در زمانی که از جانب معاویه حاکم مکّه بود مردی مقدار زیادی پیاز به آورده بود تا بفروشد اما بازار پیاز در مکّه کساد بود و کسی از او چیزی نخرید، پیاز فروش بیچاره با خود اندیشید که با این وضع کسادی بازار چه کنم؟
سرانجام تصمیم گرفت تا به نزد ابو هریره حاکم شهر برود و شرح خال خویش را بگوید چون ابو هریره رسید گفت:
- ای ابوهریره آیا می توانی یک ثوابی بکنی؟
- چه ثوابی؟
- من یک مسلمان هستم چون شنیده بودم که در مکّه پیاز پیدا نمی شود و نایاب است و مردم اینجا هم به پیاز نیاز دارند لذا من هر چه مال التجاره داشتم همه را پیاز خریدم و به مکّه آوردم اما هم اکنون می بینم که کسی سراغ پیاز را هم نمی گیرد و کسی از من چیزی نمی خرد و پیازها در حال از بین رفتن است. حالا شما کمک کنید و اموال یک مسلمانی را از تلف شدن نجات دهید.
ابو هریره گفت: بسیار خوب روز جمعه آینده موقع نماز جمعه که فرا رسید همه پیازها را در یک جای معینی بگذارید و آماده فروش باش.
مرد به دستور ابوهریره عمل کرد و تا روز جمعه به انتظار نشست. روز جمعه که شد هنگامی که مردم به نماز جمعه حاضر گردیدند، ابو هریره گفت: ای مردم من از حبیب خودم، رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود:
هر که پیاز عکه را در مکّه بخورد بهشت بر او واجب می شود.
چون مردم این کلام را از ابوهریره شنیدند ازدحام کردند و در ظرف مدت کوتاهی تمام پیازها را خریدند.
شاید آقای ابوهریره در وجدانش خیلی هم راضی بود که مثلا من یک مومنی را نجات دادم، بعد همین افراد به خاطر منافع شخصی خود و بخاطر به دست آوردن جاه و مال چه چیزها که به اسم دین درست کردند و از این راه چه ضربه ها که به دین و مذهب زدند. در حالی که جزء سیره انبیاء و اولیاء این بوده است که حتی برای حق از باطل استفاده نمی کرده اند.(203)

در غرب از عاطفه خبری نیست

یکی از دوستان نقل می کرد که یک وقتی مریض شده بود و برای معالجه ایشان را به اتریش برده بودند، پس از پایان عمل جراحی و شروع شدن ایام نقاهت می گوید:
روزی در یک رستورانی نشسته بودم و پسرم هم مرا خدمت می کرد و از من پذیرایی می نمود در این هنگام به اطرف خود نگاه کردم در گوشه ای از رستوران زن و مردی را دیدم که معلوم بود با هم زن و شوهرند و انگار مواظب کارهای ما بودند.
همین که پسرم می خواست از کنار اینها بگذرد متوجه شدم که از او چیزی سوال می کنند و وی هم جوابشان را می دهد بعد که برگشت گفتم: آنها چه می گفتند؟
گفت: می پرسیدند که این شخص کیست که تو این اندازه خدمتش می کنی؟
و من با منطق خودشان به آنها جواب دادم: آخر این برای من پول می فرستد تا من درس بخوانم!
خیلی تعجب کردند که پدری مخارج فرزندش را بدهد.
پس از چند دقیقه آنها پیش ما آمدند و شروع کردند به صحبت کردن و گفتند:
بله ما هم پسری داریم که در فلان مملکت درس می خواند.
بعد پسرم می گفت: تحقیق کردم دیدم آنها دروغ گفته اند اصلا پسری ندارند. زیرا آنها قبلا واقعیت را به دیگران اظهار کرده بودن و گفته اند که سی سال با همدیگر آشنا شده اند و در همان زمان با هم قرار گذاشته اند که اگر اخلاقشان با هم توافق داشت رسما ازدواج نمایند و تا الان فرصت ازدواج کردن را پیدا نکرده اند، اینها چنین مردمی هستند.
اساسا عمق روحیه غربی ها قساوت است و آنها مردم قسی القلبی هستند؛ این است که شرقی ها کم کم احساس کرده اند و می گویند:
عواطف انسانی فقط در مشرق زمین وجود دارد و در مغرب زمین زندگی خشک است.(204)