حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

هدف وسیله را توجیه می کند!

جنگ صفین شروع شده بود علی (ع) به میدان آمد و فریاد زد:
ای معاویه چرا اینقدر مسلمانها را به کشتن می دهی؟ (به جای اینکه مردم را به سوی مرگ بفرستی) خودت به میدان بیا تا با هم نبرد کنیم.
عمرو بن العاص که مجسمه شیطنت و رذالت بود پس از شنیدن این سخن رو کرد به معاویه و از روی تمسخر گفت: ای معاویه، علی درست می گوید تو هم که مرد شجاعی هستی اسلحه را بگیر و جواب علی را بده.
معاویه که می دانست حریف آن حضرت نیست و اگر به میدان برود کشته خواهد شد سحن او را نپذیرفت. بالاخره روزی معاویه با خدعه و نیرنگ توانست عمرو عاص را به میدان بفرستد.
عمرو عاص که نسبتا مرد نترس و بی باکی بود و حتی مصر را هم او فتح کرده بود. لباس رزم پوشید و به میدان جنگ آمد و مبارزه طلبید و ضمنا گوشه و کنار را هم نگاه می کرد که در جواب او علی (ع) به میدان پا نگذارد و گر نه خوب می دانست که حریف آن حضرت نمی باشد.
ولی با این حال فریاد می زد: می زنم شما را ولی نمی بینم اباالحسن را (چرا از علی خبری نیست؟)
امیرالمومنین (ع) خیلی آهسته بطوری که عمرو عاص نفهمد کم کم و کم کم جلو آمد تا اینکه نزدیک او رسید آنگاه فریاد زد: انا الامام القریشی الموتمن، من امام قریشی و موتمن هستم، منم علی!
عمرو عاص خودش را باخت و فورا سر اسب را برگرداند و فرار کرد علی(ع) او را تعقیب کرد و شمشیری بر او انداخت عمرو عاص خود را از روی اسب بر زمین پرتاب کرد و چون می دانست که امیرالمومنین (ع) مردی است که خلاف شرع کاری را انجام نمی دهد.
فورا کشف عورت کرد در نتیجه حضرت از او روی برگرداند و عمرو عاص به این وسیله نجات یافت و معرکه را ترک کرد.
این است منطق افرادی مانند عمرو عاص که از هر وسیله ای برای رسیدن به هدف استفاده می کنند ولی به عکس علی و سایر ائمه دین در سخت ترین شرایط حتی در گرما گرم جنگ از ضوابط شرعی که عدول نمی کنند جای خود دارد حتی خود را ملزم به رعایت مکارم اخلاق می دانند.(201)

بد مستی

در یکی از ایام شخصی به مغازه عرق فروشی رفت و به فروشنده گفت: آقا یک شاهی عرق بده.
عرق فروش گفت: یک شاهی که عرق نمی شود؟!
- هر چقدر می شود بده.
- با یک شاهی هیچ مقدار نمی توانم بدهم.
- آقا هر مقدار که ممکن است ولو اینکه خیلی هم کم باشد بدهید؟
- آخر بیچاره! مردم عرق می خورند که مست بشوند این مقدار به این کمی که مستی نمی آورد و بنابراین چه فایده و اثری دارد؟
- قربان اثر بدمستی آن ظاهر است لااقل این بهانه ای برای بدمستی کردن که می شود!
واقعا بعضی از مردم هم همین طور دنبال بهانه ای هستند برای بدمستی مثلا اینکه به ما اجازه داده اند تا برای اهل بدعت هر دروغی را جعل کنیم بیاییم از این مطلب سوء استفاده کنیم و به هر کس که خصومتی شخصی داشتیم فورا به او برچسب بزنیم که او اهل بدعت هست و بنا کنیم به تهمت زدن و دروغ ساختن و ناسزاگویی آن وقت بهانه هم داریم اگر کسی اعتراض کرد فورا می گوییم به ما اجازه داده اند که نسبت به اهل بدعت هر جه خواستیم بگوییم دقت کنید و ببینید فقط این سوء استفاده از یک مطلب شرعی بر سر دین چه خواهد اورد؟(202)

پیاز عکه در مکّه

در زمانی که از جانب معاویه حاکم مکّه بود مردی مقدار زیادی پیاز به آورده بود تا بفروشد اما بازار پیاز در مکّه کساد بود و کسی از او چیزی نخرید، پیاز فروش بیچاره با خود اندیشید که با این وضع کسادی بازار چه کنم؟
سرانجام تصمیم گرفت تا به نزد ابو هریره حاکم شهر برود و شرح خال خویش را بگوید چون ابو هریره رسید گفت:
- ای ابوهریره آیا می توانی یک ثوابی بکنی؟
- چه ثوابی؟
- من یک مسلمان هستم چون شنیده بودم که در مکّه پیاز پیدا نمی شود و نایاب است و مردم اینجا هم به پیاز نیاز دارند لذا من هر چه مال التجاره داشتم همه را پیاز خریدم و به مکّه آوردم اما هم اکنون می بینم که کسی سراغ پیاز را هم نمی گیرد و کسی از من چیزی نمی خرد و پیازها در حال از بین رفتن است. حالا شما کمک کنید و اموال یک مسلمانی را از تلف شدن نجات دهید.
ابو هریره گفت: بسیار خوب روز جمعه آینده موقع نماز جمعه که فرا رسید همه پیازها را در یک جای معینی بگذارید و آماده فروش باش.
مرد به دستور ابوهریره عمل کرد و تا روز جمعه به انتظار نشست. روز جمعه که شد هنگامی که مردم به نماز جمعه حاضر گردیدند، ابو هریره گفت: ای مردم من از حبیب خودم، رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود:
هر که پیاز عکه را در مکّه بخورد بهشت بر او واجب می شود.
چون مردم این کلام را از ابوهریره شنیدند ازدحام کردند و در ظرف مدت کوتاهی تمام پیازها را خریدند.
شاید آقای ابوهریره در وجدانش خیلی هم راضی بود که مثلا من یک مومنی را نجات دادم، بعد همین افراد به خاطر منافع شخصی خود و بخاطر به دست آوردن جاه و مال چه چیزها که به اسم دین درست کردند و از این راه چه ضربه ها که به دین و مذهب زدند. در حالی که جزء سیره انبیاء و اولیاء این بوده است که حتی برای حق از باطل استفاده نمی کرده اند.(203)