حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

جاذبه قرآن

قرآن داستانی از ولید بن مغیره مخزومی - که از روسای قریش و عموی ابوجهل معروف و پدر حالد بن ولید معروف است - نقل می کند. وی مردی بسیار متشخص بود هم ثروتمند بود و هم دارای اولاد و خویشان فراوان ولهذا او را بزرگترین مرد قریش می دانستند که یک وقت گفتند: لو لا نُزّلَ القران علی رجلٍ من القریتین عظیم(196) اگر بناست قران نازل شود باید به یکی از دو مرد بزرگی که یکی در طائف است و یکی در مکّه نازل شود که خیلی با شخصیت هستند. در مکّه ولید مغیره را در نظر داشتند و در طائف عروة بن مسعود ثقفی که البته عروه خودش بعد مسلمان شد و مسلمان هم از دنیا رفت ولی ولید در همان اوایل مسلمان نشده از دنیا رفت.
ولید مردی محترم بود و به سخن شناسی او اقرار و اعتراف داشتند. آمد قران را گوش کرد و بعد قرآن جریانش را این طور نقل می کند: انّه فکّرَ و قَدّر یعنی اندیشید و سنجید پیش خودش حساب کرد روی این فکر کرد فَقُتل کیف قدَّر، ( قُتِلَ نفرین است: کشته باد، همین که ما در فارسی می گوییم مرده باد یا می گوییم خاک بر سرش) ای خاک بر سرش چکونه سنجید؟! ثمَّ قتل کیف قدَّر باز هم خاک بر سرش، ای بمیرد، ای کشته باد، چگونه سنجید؟! سنجش او را اینطور بیان می کند: ثم نظر بعد نظر افکند ثُمّ عَبَس و بَسَر بعد چهره اش را درهم کرد، دژم کرد، یعنی در اندیشه فرو رفت، ابروهایش را در هم کشید و رویش را ترش کرد. ثم نظر می خواهد وقتی را حکایت کند او دچار اضطراب و ناراحتی درونی بود؛ یعنی آنچه که می خواست با همفکرها و هم مسلک های خودش بگوید ذهن و وجدانش با او همراه نبود ولهذا دچار یک نوع ناراحتی روحی و روانی و داخلی بود ثمَّ ادبر و استَکبَر بعد پشت کرد و رفت در حالی که کبر بر او مستولی شده بود فقال ان هذا الا سحرٌ یؤثَر گفت من هر چه فکر من می کنم این جز یک سحر چیز دیگر نیست ان هذا الا قولُ البَشَر (197) جز سخن بشر چیز دیگری نیست ولی سخن بشری است که آمیخته به سحر و جادوست.
همین که قرآن را سحر و جادو می خواندند و می گفتند این سحر و جادوست، یعنی به این شکل تکذیب می کردند به قول صادق رافعی(198) همین تکذیب اینها نوعی تصدیق ضمنی است؛ یعنی نمی گفتند ای بابا! این حرفها چیست، اینها که چیزی نیست، ولی وقتی می خواستند بگویند این در عین حال یک چیزی است و یک جنبه فوق العادگی دارد، ضمنا آن جنبه فوق العادگی و تاثیر فوق العاده اش را آن ربایندگی و قوه جاذبه اش را تصدیق می کردند، منتها می گفتند این یک نوع جادوست هر چه طلسمی جادویی چیزی در آن هست که اینجور جلب و جذب می کند.(199)

صاحب ثواب

زبیده زن هارون الرشید نهری در مکّه جاری ساخته است که از آن زمان تاکنون مورد استفاده زوار بیت اللَّه است. اینکار ظاهری بسیار صالح دارد. همت زبیده این نهر را از سنگلاخهای بین طائف و مکّه به سرزمین بی آب مکه جاری ساخت و قریب دوازده قرن است که حجاج تفتیده دل تشنه لب از آن استفاده می کنند. از نظر چهره ملکی کار بس عظیمی است دلی از نظر ملکوتی چطور؟ آیا ملائکه هم مانند ما حساب می کنند؟ آیا چشم آنان هم به حجم ظاهری این خیریه خیره می شود؟
نه، آنها طوری دیگر حساب می کنند. آنان با مقیاس آلهی ابعاد دیگر عمل را می سنجند؛ حساب می کنند که زبیده پول این کار را از کجا آروده؟
زبیده همسر یک مرد جبار و ستمگر به نام هارون الرشید بود که بیت المال مسلمین را در اختیار داشت و هر طور هوس می کرد عمل می نمود. زبیده از خود ثروتی نداشت و مال خود را صرف عمل خیر نکرد؛ مال مردم را صرف مردم کرد؛ تفاوتش با سایر زنانی که مقام او را داشته اند در این جهت بود که دیگران مال مردم را صرف شهوات شخصی می کردند و او قسمتی از این مال را صرف یک امر عام المنفعه کرد. تازه مقصود زبیده از این کار چه بوده است؟ آیا می خواسته نامش در تاریخ بماند؟ یا واقعا رضای خدا را در نظر داشته است؟ خدا میداند و بس.
در این حساب است که گفته شده زبیده را در خواب دیدند و از او پرسیدند که خدا با این نهری که جاری ساختی با تو چه کرد؟ جواب داد تمام ثوابهای آن را به صاحبان اصلی پولها داد.(200)

هدف وسیله را توجیه می کند!

جنگ صفین شروع شده بود علی (ع) به میدان آمد و فریاد زد:
ای معاویه چرا اینقدر مسلمانها را به کشتن می دهی؟ (به جای اینکه مردم را به سوی مرگ بفرستی) خودت به میدان بیا تا با هم نبرد کنیم.
عمرو بن العاص که مجسمه شیطنت و رذالت بود پس از شنیدن این سخن رو کرد به معاویه و از روی تمسخر گفت: ای معاویه، علی درست می گوید تو هم که مرد شجاعی هستی اسلحه را بگیر و جواب علی را بده.
معاویه که می دانست حریف آن حضرت نیست و اگر به میدان برود کشته خواهد شد سحن او را نپذیرفت. بالاخره روزی معاویه با خدعه و نیرنگ توانست عمرو عاص را به میدان بفرستد.
عمرو عاص که نسبتا مرد نترس و بی باکی بود و حتی مصر را هم او فتح کرده بود. لباس رزم پوشید و به میدان جنگ آمد و مبارزه طلبید و ضمنا گوشه و کنار را هم نگاه می کرد که در جواب او علی (ع) به میدان پا نگذارد و گر نه خوب می دانست که حریف آن حضرت نمی باشد.
ولی با این حال فریاد می زد: می زنم شما را ولی نمی بینم اباالحسن را (چرا از علی خبری نیست؟)
امیرالمومنین (ع) خیلی آهسته بطوری که عمرو عاص نفهمد کم کم و کم کم جلو آمد تا اینکه نزدیک او رسید آنگاه فریاد زد: انا الامام القریشی الموتمن، من امام قریشی و موتمن هستم، منم علی!
عمرو عاص خودش را باخت و فورا سر اسب را برگرداند و فرار کرد علی(ع) او را تعقیب کرد و شمشیری بر او انداخت عمرو عاص خود را از روی اسب بر زمین پرتاب کرد و چون می دانست که امیرالمومنین (ع) مردی است که خلاف شرع کاری را انجام نمی دهد.
فورا کشف عورت کرد در نتیجه حضرت از او روی برگرداند و عمرو عاص به این وسیله نجات یافت و معرکه را ترک کرد.
این است منطق افرادی مانند عمرو عاص که از هر وسیله ای برای رسیدن به هدف استفاده می کنند ولی به عکس علی و سایر ائمه دین در سخت ترین شرایط حتی در گرما گرم جنگ از ضوابط شرعی که عدول نمی کنند جای خود دارد حتی خود را ملزم به رعایت مکارم اخلاق می دانند.(201)