حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

حساسیت بی جا!

در یکی از شهرستانها تاجری بود خیلی مقدّس و تنها یک پسر خداوند به او داده بود.
آن پسر برایش خیلی عزیر بود طبعا لوس و ننر و حاکم بر پدر و مادر نیز بار آمده بود این پسر کم کم جوانی برومند شد. جوانی، راحتی، پولداری، لوسی و ننری دست به دست هم داده و او را جوانی هرزه بار آورده بود پدر بیچاره خیلی ناراحت بود و پسر به سخنانش هرگز گوش نمی داد و از طرفی جون یگانه فرزند پدر بود، پدر حاضر نمی شد طردش کند، می سوخت و می ساخت.
کار هرزگی فرزند به جایی رسید که کم کم در خانه پدر که هیچ وقت جز مجالس مذهبی مجلسی دیگر برگزار نمی شد، بساط مشروب پهن می کرد تدریجا زنان هر جایی را می آورد پدر بیچاره دندان به جگر می گذاشت و چیزی نمی گفت.
در آن اوقات تازه گوجه فرنگی به ایران آمده بود. عده ای علیه این گوجه ملعون فرنگی! تبلیغ می کردند به عنوان اینکه فرنگی است و از فرنگ آمده حرام است و مردم هم نمی خوردند و تدریجا مردم آن شهر حساسیت شدیدی درباره گوجه فرنگی پیدا کرده بودند و از هر حرامی در نظرشان حرامتر بود. در شهر به این گوجه فرنگی ارمنی بادمجان می گفتند، این لقب از لقب گوجه فرنگی حادتر و تندتر بود، زیرا کلمه گوجه فرنگی فقط وطن این گوجه را مشخص می کرد ولی کلمه ارمنی بادمجان مذهب و دین آن را معین می نمود! قهرا در آن شهر تعصب و حساسیت مردم علیه این تازه وارد بیشتر بود.
روزی به آن حاجی که پسرش هرزه و لاابالی شده بود و خودش خون می خورد و خاموش بود اهل خانه خبر دادند: که امروز آقا پسر کار تازه ای کرده است یک دستمال ارمنی بادمجان با خود به خانه آورده است.
پدر وقتی که این خبر را شنید دیگر تاب و توان را از دست داد، آمد پسر را صدا زد و گفت: پسر! شراب خوردی صبر کردم، دنبال فحشاء رفتی صبر کردم، قمار کردی صبر کردم، خانه ام را مرکز شراب و فحشاء کردی صبر کردم، حالا کار را به جایی رسانده ای که ارمنی بادمجان به خانه من آورده ای، این دیگر برای من قابل تحمل نیست. دیگر من از تو پسر گذشتم باید از خانه من به هر گوری که می خواهی بروی.
این نمونه ای از حساسیتهایی که در مورد امور بی اساس پیدا می شود کار حساسیت به جایی میرسد که تحمل ارمنی بادمجان از تحمل شراب و قمار و فحشاء دشوارتر می گردد.(194)

من اختیار جدم را دارم!

در یکی از شهرستانها مجلس روضه ای برگزار شده بو یکی از علمای بزرگ هم در این مجلس حضور یافتند، در حال سیدی شروع به ذکر مصیبت نموده و بعضی از روضه های خلاف واقع و نادرست را هم خواند. آن عالم جلیل القدر و مجتهد آگاه نتوانست تحمل کند و بپذیرد که به اسم دین و مذهب و محبّت به اهل بیت دروغ گفته شود،
لذا به روضه خوان خطاب کرد که:
اینها چیست که می خوانی؟
روضه خوان جواب داد:
آقا شما بروید دنبال فقه و اصولتان، من خودم اختیار جدم را دارم!
این گونه برخورد کردن و عمل نمودن یکی از راههایی است که ضربه هایی به دین وارد کرده است زیرا هدف که مقدّس است، وسایلی هم که در خدمت آن است باید پاک و مقدّس باشد.
ما نباید دروغ بگوییم، نباید غیبت کنیم، نباید تهمت بزنیم. نه تنها برای نفع شخصی خودمان بلکه برای نفع دین هم نباید این امور زشت و حرام را مرتکب شویم چون که انجام این امور به نفع دین، بی دینی کردن است و این از نظر دین مقدّس اسلام هرگز پذیرفته نیست.(195)

جاذبه قرآن

قرآن داستانی از ولید بن مغیره مخزومی - که از روسای قریش و عموی ابوجهل معروف و پدر حالد بن ولید معروف است - نقل می کند. وی مردی بسیار متشخص بود هم ثروتمند بود و هم دارای اولاد و خویشان فراوان ولهذا او را بزرگترین مرد قریش می دانستند که یک وقت گفتند: لو لا نُزّلَ القران علی رجلٍ من القریتین عظیم(196) اگر بناست قران نازل شود باید به یکی از دو مرد بزرگی که یکی در طائف است و یکی در مکّه نازل شود که خیلی با شخصیت هستند. در مکّه ولید مغیره را در نظر داشتند و در طائف عروة بن مسعود ثقفی که البته عروه خودش بعد مسلمان شد و مسلمان هم از دنیا رفت ولی ولید در همان اوایل مسلمان نشده از دنیا رفت.
ولید مردی محترم بود و به سخن شناسی او اقرار و اعتراف داشتند. آمد قران را گوش کرد و بعد قرآن جریانش را این طور نقل می کند: انّه فکّرَ و قَدّر یعنی اندیشید و سنجید پیش خودش حساب کرد روی این فکر کرد فَقُتل کیف قدَّر، ( قُتِلَ نفرین است: کشته باد، همین که ما در فارسی می گوییم مرده باد یا می گوییم خاک بر سرش) ای خاک بر سرش چکونه سنجید؟! ثمَّ قتل کیف قدَّر باز هم خاک بر سرش، ای بمیرد، ای کشته باد، چگونه سنجید؟! سنجش او را اینطور بیان می کند: ثم نظر بعد نظر افکند ثُمّ عَبَس و بَسَر بعد چهره اش را درهم کرد، دژم کرد، یعنی در اندیشه فرو رفت، ابروهایش را در هم کشید و رویش را ترش کرد. ثم نظر می خواهد وقتی را حکایت کند او دچار اضطراب و ناراحتی درونی بود؛ یعنی آنچه که می خواست با همفکرها و هم مسلک های خودش بگوید ذهن و وجدانش با او همراه نبود ولهذا دچار یک نوع ناراحتی روحی و روانی و داخلی بود ثمَّ ادبر و استَکبَر بعد پشت کرد و رفت در حالی که کبر بر او مستولی شده بود فقال ان هذا الا سحرٌ یؤثَر گفت من هر چه فکر من می کنم این جز یک سحر چیز دیگر نیست ان هذا الا قولُ البَشَر (197) جز سخن بشر چیز دیگری نیست ولی سخن بشری است که آمیخته به سحر و جادوست.
همین که قرآن را سحر و جادو می خواندند و می گفتند این سحر و جادوست، یعنی به این شکل تکذیب می کردند به قول صادق رافعی(198) همین تکذیب اینها نوعی تصدیق ضمنی است؛ یعنی نمی گفتند ای بابا! این حرفها چیست، اینها که چیزی نیست، ولی وقتی می خواستند بگویند این در عین حال یک چیزی است و یک جنبه فوق العادگی دارد، ضمنا آن جنبه فوق العادگی و تاثیر فوق العاده اش را آن ربایندگی و قوه جاذبه اش را تصدیق می کردند، منتها می گفتند این یک نوع جادوست هر چه طلسمی جادویی چیزی در آن هست که اینجور جلب و جذب می کند.(199)