حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

جای پای شیر

یکی از سرهنگان انوشیروان، پادشاه ظالم ساسانی، زنی زیبا در خانه داشت.
انوشیروان در آن زن طمع نموده و به قصد تجاوز به او در غیاب شوهرش به منزل وی آمد.
زن این جریان را بعدا به شوهر خویش رسانید، بیچاره سرهنگ دید زنش را که از دست داده سهل است جانش نیز در خطر می باشد، فورا زن خود را طلاق داد تا از عواقب آن مصون بماند.
هنگامی که این خبر به انوشیروان رسید آن سرهنگ را فورا احضار نموده و به او گفت: شنیده ام یک بوستان بسیار زیبایی داشته ای و اخیرا آن را رها کرده ای، چرا؟
سرهنگ پاسخ داد: چون جای پای شیر در آن بوستان دیدم پرسیدم مرا بدرد.
انوشیروان خندید و گفت: دگر آن شیر به آن بوستان نخواهد آمد.(190)
اصولا تاریخ سلاطین و حکام ستمگر همواره با این فجایع است، در حوزه سلطنت و قدرت آنها آنجه را که اهمیت و امنیت ندارد جان و مال و شرف و ناموس ملت است و تازه آنچه که در داستان فوق نقل شده نمونه کوچکی از جنایات بسیاری است که در زندگی و سلطنت سلطانی رخ داده که او را به غلط عادل نامیده اند.

بگویید: آری، بگویید: نه!

در زمانی که نوری سعید بر عراق حکومت داشت یکی از نمایندگان مجلس عراق که شیعه بود و از بستگان مرحوم امینی بشمار می آمد، خدمت ایشان آمده بود. مرحوم آیت اللَّه امینی از او پرسیده بود:
شما وکلا این علم لدنی را از کجا آورده اید؟ ما در کارهای علمی خودمان برای اظهار نظر در هر موردی احتیاج به مطالعه و صرف وقت و بررسی و دقت نظر داریم اما چگونه است که شما وکلا این لایحه های سیاسی مهم را که به مجلس می آورند در عرض دو سه ساعت، تصویب یا رد می کنید؟
نماینده با خنده جواب داده بود: موضوع خیلی ساده است.
ما صبح که به مجلس می رویم اصلا نمی دانیم چه مسئله ای قرار است که مطرح بشود. اوّل وقت یک نماینده از جانب نوری سعید به مجلس می آید خطاب به عده ای از وکلا می گوید: قل نعم، شما بگویید آری.
به گروهی دیگر می گوید: قل لا، شما بگویید نه!
به این ترتیب معلوم می شود که چه کسانی باید در موافقت با لایحه صحبت کنند و چه کسانی در مخالفت با آن.
بعد هم که لایحه به مجلس آورده می شود تازه از محتوایش باخبر می شویم و طبق یک دستور با یک قیام و قعود نسبت به آن تصمیم می گیریم.(191)

اختراع یک مساله شرعی

در ایام تحصیل در یکی از سالها به نجف آباد اصفهان رفته بودیم آن هم به این علت بود که ماه رمضان بود و درسهای حوزه تعطیل و دوستان ما هم در آنجا تشریف داشتند.
روزی از همین ایام از عرض خیابان رد می شدم به وسط خیابان که رسیدم یک دهاتی جلوی مرا گرفت و گفت: آقا! من یک مسئله ای دارم و از شما جواب آن را می خواهم.
- بگو!
- آیا غسل جنابت به تن تعلق می گیرد یا به جون؟
- من معنای این حرف را نمی فهمم، غسل جنابت مثل هر غسل دیکری است.
فکر کردم شاید یک معنای صحیحی در نظر داشته باشد و لذا گفتم:
از یک جهت به روح انسان مربوط است چون نیت می خواهد و از جهت دیگر به تن انسان مربوط است چون انسان تن را باید بشوید.
گفتم: مقصودت همین است؟
- نه آقا! جواب درست بده! آیا غسل جنابت به تن تعلق میگیرد یا به جون؟
- من نمی دانم!
- پس این عمامه را چرا سرت هشتی(192)؟(193)
البته بعضی از این معناهای عامیانه راجع به مسائل مذهبی بی پایه و اساس است و از طرفی اینکه یک روحانی و عالم دینی همه این معماهای بی معنا را هم بتواند جواب دهد توقع بیجایی است و اصلا در امور مسائل حساس اسلامی هم اگر کسی گفت نمی دانم عیب نیست، عیب آن است که کسی ندانسته و از روی جهل و غرور جواب غلط و غیر صحیح بدهد.