حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

مسجد بهلول

می گویند: مسجدی می ساختند بهلول سر رسید و پرسید چه می کنید؟
گفتند: مسجد می سازیم.
گفت: برای چه پاسخ دادند: برای چه ندارد برای رضای خدا.
بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند مسجد بهلول؛ شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد.
سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است مسجد بهلول ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کرده به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می کنی؟!
بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام خدا که اشتباه نمی کند.
چه بسا کارهای بزرگی که از نظر ما بزرگ است ولی در نزد خدا پشیزی نمی آرزد. شاید بسیاری از بناهای عظیم از معابد و مساجد و زیارتگاهها و بیمارستانها و پلها و کاروانسراها و مدرسه ها چنین سرنوشتی داشته باشند حسابش با خداست.(187)

مسجد مهمان کش

در زمان قدیم مهمانخانه و هتل و از این قبیل اماکن نبود. اگر کسی وارد محلی می شد و دوست و آشنایی نداشت معمولا به مسجد می رفت و در آنجا مسکن می گزید.
مسجد مهمان کش از این جهت معروف شده بود زیرا هر کسی شب آنجا می خوابید صبح، جنازه اش را بیرون می آوردند و کسی هم نمی دانست علت چیست.
روزی شخص غریبی به این شهر آمد و جون جایی برای ماندن نیافت رفت که در مسجد بخوابد، مردم نصیحتش کردند که به این مسجد نرو هر کس در این مسجد خوابیده است زنده نمانده است.
مرد غریب که آدم شجاع و دلیری بود گفت من از زندگی بیزارم و از مرگ هم نمی ترسم و می روم چه می شود؟
بهر حال مرد شب را در مسجد خوابید. نیمه های شب صداهای هولناک و مهیبی که زهره شیر را آب میکرد از اطراف مسجد بلند شد.
مرد با شنیده صدا از جا بلند شد و فریاد کشید:
هر که هستی بیا جلو! من از مرگ نمی ترسم، من از زندگی بیزارم، بیا هر کاری دلت می خواهد بکن.
با فریاد مرد ناگهان صدای سهمناکی بلند شد و دیوارهای مسجد فرو ریخت و گنجهای مسجد پدیدار شد.
این داستان را سید جمال الدین اسدآبادی از مثنوی مولوی نقل می کند و در پایان داستان نتبجه گیری می کند:
بریتانیای کبیر(یا هر قدرت استعمارگر دیگر) چنین پرستشگاه بزرگی است که گمراهان چون از تاریکی سیاسی بترسند به درون آن پناه می برند و آنگاه اوهام هراس انگیز ایشان را از پای در می آورد، می ترسم روزی مردی که از زندگی نومید شده ولی همت استوار دارد به درون این پرستشگاه برود و یکباره در آن فریاد نومیدی برآورد، پس دیوارها بشکافد و طلسم اعظم شکسته شود.(188)

همدردی

از باب تمثیل نقل کرده اند که: وقتی که ابراهیم خلیل را به آتش انداختند یکی از مرغان هوا، به صحرای آتشی که ابراهیم را در آن انداخته بودند آمد.
این مرغ، چون آتش سوزان را مشاهده کرد، می رفت و دهانش را پر از آب می کرد و به شعله های آتش می ریخت، برای اینکه آتش را به نفع ابراهیم سرد کند،
به او گفتند: ای حیوان! این آب دهان تو چه ارزشی دارد، آنهم در مقابل این همه آتش؟
گفت: من فقط به این وسیله می خواهم عقیده و ایمان و علاقه و وابستگی خودم به ابراهیم را ابراز کنم.(189)
بله این کمکهای کوچکی که مسلمانان و مستضعفان برای پیش برد هدفهای قرآن و نابود کردن دشمنان اسلام می پردازند شاید خیلی چشم گیر نباشد و شاید همه ما ایرانیان همه پولهایی که برای آزادی قدس می پردازیم بقدر پول دو تا یهودی که در امریکا نشسته اند و پول دنیا را از راه ربا و دزدی ثروت دنیا می برند نشود ولی حساب این است که مسلمان شرط مسلمانیش همدردی است شرط مسلمانیش همدلی است.