حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

اثر تلقین

معلمی شاگردان زیادی داشت اما از نظر اخلاقی وی فردی تندخو بود، بچه ها را خیلی اذیت می کرد و بچّه ها هم دلخوشی اشان این بود که ولو برای یک روز هم شده از دست این معلم خلاص بشوند و درس را تعطیل کنند.
لذا با هم نشستند و نقشه ای کشیدند.
فردا که به کلاس آمدند، هنگامی که معلم وارد شد یکی از بچّه ها به معلم سلام کرد و گفت: جناب معلم خدا بد ندهد مثل اینکه مریض هستید کسالتی دارید؟
جواب داد: نه کسل نیستم برو بشین. این رفت نشست.
شاگرد دیگر آمد و گفت جناب معلم رنگ و رویتان امروز پریده خدای نکرده کسالتی دارید؟
این دفعه یکه خورد، یواش تر گفت برو بیشین سر جایت.
سومی آمد و همان مضمون را تکرار کرد.
معلم وقت جواب گفتن صدایش شل تر شد و تردید کرد که شاید من مریض هستم.
کم کم چهارمی، پنجمی، ششمی، هر بچه ای که آمد همان مطلب را تکرار کرد.
سرانجام امر بر معلم مشتبه شد و گفت: بلی گویا امروز حالم خوش نیست.
بچه ها وقتی که اقرار گرفتند که او ناخوش است گفتند:
آقا معلم اجازه بدهید تا امروز شوربایی برایتان تهیّه کنیم و از شما پرستاری نماییم.
کم کم معلم واقعا مریض شد و رفت دراز کشید و شروع کرد به ناله کردن و به بچه ها گفت: برخیزید و به منزل بروید، امروز ناخوش هستم و نمی توانم درس بدهم.
بچه ها که همین را می خواستند همگی از خدا خواسته مکتب را رها کردند و دنبال تفریح و بازی خودشان رفتند.(186)

مسجد بهلول

می گویند: مسجدی می ساختند بهلول سر رسید و پرسید چه می کنید؟
گفتند: مسجد می سازیم.
گفت: برای چه پاسخ دادند: برای چه ندارد برای رضای خدا.
بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند مسجد بهلول؛ شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد.
سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است مسجد بهلول ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کرده به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می کنی؟!
بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام خدا که اشتباه نمی کند.
چه بسا کارهای بزرگی که از نظر ما بزرگ است ولی در نزد خدا پشیزی نمی آرزد. شاید بسیاری از بناهای عظیم از معابد و مساجد و زیارتگاهها و بیمارستانها و پلها و کاروانسراها و مدرسه ها چنین سرنوشتی داشته باشند حسابش با خداست.(187)

مسجد مهمان کش

در زمان قدیم مهمانخانه و هتل و از این قبیل اماکن نبود. اگر کسی وارد محلی می شد و دوست و آشنایی نداشت معمولا به مسجد می رفت و در آنجا مسکن می گزید.
مسجد مهمان کش از این جهت معروف شده بود زیرا هر کسی شب آنجا می خوابید صبح، جنازه اش را بیرون می آوردند و کسی هم نمی دانست علت چیست.
روزی شخص غریبی به این شهر آمد و جون جایی برای ماندن نیافت رفت که در مسجد بخوابد، مردم نصیحتش کردند که به این مسجد نرو هر کس در این مسجد خوابیده است زنده نمانده است.
مرد غریب که آدم شجاع و دلیری بود گفت من از زندگی بیزارم و از مرگ هم نمی ترسم و می روم چه می شود؟
بهر حال مرد شب را در مسجد خوابید. نیمه های شب صداهای هولناک و مهیبی که زهره شیر را آب میکرد از اطراف مسجد بلند شد.
مرد با شنیده صدا از جا بلند شد و فریاد کشید:
هر که هستی بیا جلو! من از مرگ نمی ترسم، من از زندگی بیزارم، بیا هر کاری دلت می خواهد بکن.
با فریاد مرد ناگهان صدای سهمناکی بلند شد و دیوارهای مسجد فرو ریخت و گنجهای مسجد پدیدار شد.
این داستان را سید جمال الدین اسدآبادی از مثنوی مولوی نقل می کند و در پایان داستان نتبجه گیری می کند:
بریتانیای کبیر(یا هر قدرت استعمارگر دیگر) چنین پرستشگاه بزرگی است که گمراهان چون از تاریکی سیاسی بترسند به درون آن پناه می برند و آنگاه اوهام هراس انگیز ایشان را از پای در می آورد، می ترسم روزی مردی که از زندگی نومید شده ولی همت استوار دارد به درون این پرستشگاه برود و یکباره در آن فریاد نومیدی برآورد، پس دیوارها بشکافد و طلسم اعظم شکسته شود.(188)