حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

گنج نزدیک

مردی طالب گنج بود، اما او دائما به خدا عرض می کرد: خدایا این همه آدمها به دنیا آمده اند و گنجهای آنها در زیر خاکها پنهان شده و باقی مانده است.
خدایا مقداری از آن گنجها را به من بنمایان!
مدتها کارش این بود شبها تا صبح زاری می کرد، تا اینکه یک شبی در خواب دید که کسی آمد و گفت: از خدا چه می خواهی؟
- من از خدا گنج می خواهم!
- من هم از طرف خدا مامورم که جای گنج را به تو نشان بدهم!
- بسیار خوب نشان بده!
بالای فلان تپه می روی و تیر و کمانی هم با خودت می بری تیر را به کمان می گذاری و دها می کنی، هر جا که آن افتاد همانجا گنج است.
بیدار شد دید عجب خواب روشنی هست با خود گفت ما می رویم ببینیم بالاخره ضرر ندارد، یا نشانی ها درست است و موفق می شوم و یا نیست دیگر دلواپسی ندارم،
رفت به سراغ آن تپه که می بایست تیر را از آنجا رها کند، دید اتفاقا تا اینجا نشانی ها درست بوده، حال باید تیر را به کمان بگذارد. با خودش گفت: اما در خواب نگفته اند تیر را به کدام طرف پرتاب کنم، حالا ما جهت قبله را انتخاب می کنیم انشاءاللَّه که درست است.
تیر را به کمان گذاشت و با قوت رو به قبله انداخت نگاه کرد ببیند کجا می افتد بیل و کلنگ را برداشت و رفت آنجا هر چه کند و چال کرد دید به گنج نمی رسد با خود گفت: خوب به طرف دیگر پرتاب می کنم، این مرتبه مثلا روی به شمال پرتاب کرد رفت و پیدا نکرد بعد هم جنوب شرقی و جنوب غربی و پس از آن شمال شرقی و شمال غربی، مدتی کارش این بود، بالاخره چیزی بدستش نیامد ناراحت شد، دو مرتبه بازگشت به مسجد، گفت:
خدایا این چه راهنمایی ای بو که به من کردی؟ اینکه نشد! تا مدتها باز دو مرتبه ناله و زاری می کرد.
بعد از مدتی برای بار دوّم آن مرد را در خواب دید و به او پرخاش کرد که: آن نشانی هایی که به من دادی غلط بود.
آن شخص گفت: نقطه را پیدا کردی؟
- آری.
- بعد چه کردی؟
- تیر در کمان نمودم و با قوت به طرف قبله پرتاب کردم.
- من کی گفتم به طرف قبله و کی گفتم ره قوت آن را رها کنی؟
من گفتم هر کجا تیر افتاد نه اینکه آن را بکشی و رها کنی!
فردا که شد بیل و کلنگ و تیر و کمان را برداشت تیر را به کمان گذاشت اما آن را نکشید گفت: حالا ببینم به کجا می رود تا رها کرد دید پیش پای خودش افتاد زیر پایش را کند، دید گنج همانجاست.(182)
آری دنبال گمشده خود (خدا) در کجا می گردی؟
در خود بنگر خدا پیش توست، (و فی انفسکم افلا تبصرون) البته قرآن به طبیعت نیز بی اعتنا نیست نمی گوید طبیعت دیگر هیچ نیست، آیت حق نیست،
آیا فقط دل آئینه خداست؟
نه!
دل یک آئینه خداست طبیعت هم یک آینه دیگر خداست.(183)

دعا و لبیک خدا

مردی بود عابد و همیشه با خدای خویش راز و نیاز می نمود و داد اللَّه اللَّه داشت.
روزی شیطان بر او ظاهر شد و وی را وسوسه کرد و به او گفت:
ای مرد، این همه که تو گفتی، اللَّه، اللَّه، سحرها از خواب خوش خویش گذشتی و بلند شدی و با این سوز و درد هی گفتی:اللَّه، اللَّه، اللَّه آخر یک مرتبه شد که تو لبیک بشنوی؟ تو اگر در خانه هر کس رفته بودی و این اندازه ناله کرده بودی، لااقل یک مرتبه جوابت را داده بودند. این مرد دید ظاهرا حرفی است منطقی!
و لذا در او موثر افتاد و از آن به بعد دهانش بسته شد و دیگر اللَّه، اللَّه نمی گفت!
در عالم رویا هاتفی به او گفت: تو چرا مناجات خودت را ترک کردی؟
پاسخ داد: من می بینم این همه مناجات که می کنم و این همه درد و سوزی که دارم یک مرتبه نشد در جواب من لبیک گفته شود.
هاتف گفت: ولی من از طرف خدا مامورم که جواب تو را بدهم.
گفت همان اللَّه تو لبیک ماست - آن نیاز و سوز و دردت پیک ماست
یعنی همان درد و سوز و عشق و شوقی که ما در دل تو قرار دادیم این خودش لبیک ماست!(184)
برای همی مولا علی (ع) در دعای کمیل عرض می کند:
اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا.
خدایا آن گناهانی که سبب می شود دعا کردن من حبس شود گناهانی که سبب می شود درد دعا کردن و درد مناجات نمودن از من گرفته شود، خدایا آن گناهانم را بیامرز.
این است که می گویند برای انسان هم دعا مطلوب است و هم وسیله یعنی برای استجابت نیست، دعا اگر هم استجابت نشود استجابت شده، پس خودش مطلوب است.(185)

اثر تلقین

معلمی شاگردان زیادی داشت اما از نظر اخلاقی وی فردی تندخو بود، بچه ها را خیلی اذیت می کرد و بچّه ها هم دلخوشی اشان این بود که ولو برای یک روز هم شده از دست این معلم خلاص بشوند و درس را تعطیل کنند.
لذا با هم نشستند و نقشه ای کشیدند.
فردا که به کلاس آمدند، هنگامی که معلم وارد شد یکی از بچّه ها به معلم سلام کرد و گفت: جناب معلم خدا بد ندهد مثل اینکه مریض هستید کسالتی دارید؟
جواب داد: نه کسل نیستم برو بشین. این رفت نشست.
شاگرد دیگر آمد و گفت جناب معلم رنگ و رویتان امروز پریده خدای نکرده کسالتی دارید؟
این دفعه یکه خورد، یواش تر گفت برو بیشین سر جایت.
سومی آمد و همان مضمون را تکرار کرد.
معلم وقت جواب گفتن صدایش شل تر شد و تردید کرد که شاید من مریض هستم.
کم کم چهارمی، پنجمی، ششمی، هر بچه ای که آمد همان مطلب را تکرار کرد.
سرانجام امر بر معلم مشتبه شد و گفت: بلی گویا امروز حالم خوش نیست.
بچه ها وقتی که اقرار گرفتند که او ناخوش است گفتند:
آقا معلم اجازه بدهید تا امروز شوربایی برایتان تهیّه کنیم و از شما پرستاری نماییم.
کم کم معلم واقعا مریض شد و رفت دراز کشید و شروع کرد به ناله کردن و به بچه ها گفت: برخیزید و به منزل بروید، امروز ناخوش هستم و نمی توانم درس بدهم.
بچه ها که همین را می خواستند همگی از خدا خواسته مکتب را رها کردند و دنبال تفریح و بازی خودشان رفتند.(186)