حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

جهاد عامل اصلاح نفس

او مردی زاهد و مقید و متعبد بود همه عبادتها را از واجب و مستحب انجام می داد، فقط از بین آنها فریضه جهاد مانده بود، یک روز به فکر افتاد که حالا که ما همه عبادات را انجام داده ایم از ثواب جهاد نیز محروم نمانیم، ما که عمر مان بسر آمده و فرداست که می میریم، چه بهتر که از این اجر بزرگ نیز غافل نشویم با این انگیزه روزی به سربازی گفت: ما از ثواب جهاد محروم مانده ایم ممکن است اگر وقتی جهاد پیش آمد ما را هم دعوت کنی؟
سرباز جواب داد: چه مانعی دارد، موقعش که رسید به تو اطلاع می دهم.
پس از چندی آمد خبر کرد که آماده باش، مثلا پس فردا عازم هستیم کفار به جایی حمله کرده اند، سرزمین مسلمین را غارت نموده اند، مردهای مسلمان را کشته اند و زنهای آنان را اسیر کرده اند هر چه زودتر آماده شو،
عابد فورا لباس رزم پوشید و اسلحه را برداشت و براه افتاده.
در جایی از اسبها پایین آمدند، خیمه زدند، اسبها را بستند، ناگهان صلای عمومی و اعلان رسید که دشمن رسیده است زود حرکت کنید.
سربازهای آزموده مثل برق با اسلحه و تجهیزات براه افتادند ولی زاهدی که وضویش نیم ساعت طول می کشید و غسلش یک ساعت تا به خودش جنبید و رفت که چکمه اش را پیدا کند و اسبش را بیاورد و اسلحه اش را بیابد و آماده شود آنها رفتند و جنگیدند و عده ای کشته شدند و عده ای را کشتند و عده ای هم اسیر گرفتند و آوردند.
بیچاره خیلی ناراحت شد که باز ما از ثواب محروم ماندیم، با خود می گفت: خیلی بد شد، ما توفیق پیدا نکردیم، پس چه بکنیم؟
یکی از اسرای دشمن را که کتف بسته بودند، به او نشان دادند و گفتند: این اسیر را می بینی، این فرد آنقدر مسلمان بیگناه را کشته و آنقدر جنایت کرده است که تاکنون هیچ مجازاتی جز کشتن برایش در نظر نداریم.
حالا تو برای رسیدن به اجر و ثواب او را به گوشه ای ببر و گردن بزن.
اسیر و شمشیر را به او دادند وی اسیر را گرفت و برد آن عقبها در خرابه ای تا گردنش را بزند و بیاید.
مدتی گذشت اما از زاهد خبری نشد، برخی از سربازان گفتند: بروید ببینید چرا زاهد نیامد.
عده ای رفتند تا به آن خرابه ای که زاهد رفته بود رسیدند اما با تعجب دیدند که: زاهد بیهوش افتاده است و آن مردک اسیر خودش را با دستهای بسته بر روی بدن زاهد انداخته و با دندانهایش تلاش می نماید تا شاهرگ گردن او را قطع کند!
مرد اسیر را گرفتند و کشتند و زاهد را به خیمه آوردند وقتی که زاهد به هوش آمد از او پرسیدند چرا اینطور شد؟
گفت: واللَّه من که نفهمیدم، من تا او را بردم در میان خرابه، و گفتم: ای ملعون، ای قاتل مسلمانها فریادی کرد و من نفهمیدم که چطور شد.
مسئله جهاد، خود یک عامل تربیتی است که جانشین ندارد، یعنی امکان ندارد که یک مومن مسلمان جهاد رفته با یک مومن مسلمان جهاد نرفته و رزم ندیده از نظر روحیه یکسان باشند چنین چیزی محال است انسان در شرایطی قرار می گیرد که با دشمن آماده و مسلح روبروست. و باید برای حفظ ایمانش خود را در کام اژدهای مرگ بیندازد کاری که از این عامل برای تربیت و خالص کردن انسان ساخته است از دیگر عاملها ساخته نیست.
آدمی که میدان جنگ را ندیده باشد ولو همه عبادتها را هم کرده باشد با یک پخ می ترسد و بیهوش می شود آنوقت است که به معنی این فرمایش پیغمبر پی می بریم که:
من لم یغز و لم یحدث نفسه بغز و مات علی شعبة من النفاق مسلمانی که غزو (جهاد) نکرده باشد، یا لااقل حدیث غزو در دلش نداشته باشد اگر بمیرد واقعا بر شعبه ای از نفاق مرده.
پیغمبر غزو را عامل اصلاح اخلاق و عامل اصلاح نفس خوانده است و غیر از این باشد می گوید یک شعبه از نفاق در روحش وجود دارد.

گنج نزدیک

مردی طالب گنج بود، اما او دائما به خدا عرض می کرد: خدایا این همه آدمها به دنیا آمده اند و گنجهای آنها در زیر خاکها پنهان شده و باقی مانده است.
خدایا مقداری از آن گنجها را به من بنمایان!
مدتها کارش این بود شبها تا صبح زاری می کرد، تا اینکه یک شبی در خواب دید که کسی آمد و گفت: از خدا چه می خواهی؟
- من از خدا گنج می خواهم!
- من هم از طرف خدا مامورم که جای گنج را به تو نشان بدهم!
- بسیار خوب نشان بده!
بالای فلان تپه می روی و تیر و کمانی هم با خودت می بری تیر را به کمان می گذاری و دها می کنی، هر جا که آن افتاد همانجا گنج است.
بیدار شد دید عجب خواب روشنی هست با خود گفت ما می رویم ببینیم بالاخره ضرر ندارد، یا نشانی ها درست است و موفق می شوم و یا نیست دیگر دلواپسی ندارم،
رفت به سراغ آن تپه که می بایست تیر را از آنجا رها کند، دید اتفاقا تا اینجا نشانی ها درست بوده، حال باید تیر را به کمان بگذارد. با خودش گفت: اما در خواب نگفته اند تیر را به کدام طرف پرتاب کنم، حالا ما جهت قبله را انتخاب می کنیم انشاءاللَّه که درست است.
تیر را به کمان گذاشت و با قوت رو به قبله انداخت نگاه کرد ببیند کجا می افتد بیل و کلنگ را برداشت و رفت آنجا هر چه کند و چال کرد دید به گنج نمی رسد با خود گفت: خوب به طرف دیگر پرتاب می کنم، این مرتبه مثلا روی به شمال پرتاب کرد رفت و پیدا نکرد بعد هم جنوب شرقی و جنوب غربی و پس از آن شمال شرقی و شمال غربی، مدتی کارش این بود، بالاخره چیزی بدستش نیامد ناراحت شد، دو مرتبه بازگشت به مسجد، گفت:
خدایا این چه راهنمایی ای بو که به من کردی؟ اینکه نشد! تا مدتها باز دو مرتبه ناله و زاری می کرد.
بعد از مدتی برای بار دوّم آن مرد را در خواب دید و به او پرخاش کرد که: آن نشانی هایی که به من دادی غلط بود.
آن شخص گفت: نقطه را پیدا کردی؟
- آری.
- بعد چه کردی؟
- تیر در کمان نمودم و با قوت به طرف قبله پرتاب کردم.
- من کی گفتم به طرف قبله و کی گفتم ره قوت آن را رها کنی؟
من گفتم هر کجا تیر افتاد نه اینکه آن را بکشی و رها کنی!
فردا که شد بیل و کلنگ و تیر و کمان را برداشت تیر را به کمان گذاشت اما آن را نکشید گفت: حالا ببینم به کجا می رود تا رها کرد دید پیش پای خودش افتاد زیر پایش را کند، دید گنج همانجاست.(182)
آری دنبال گمشده خود (خدا) در کجا می گردی؟
در خود بنگر خدا پیش توست، (و فی انفسکم افلا تبصرون) البته قرآن به طبیعت نیز بی اعتنا نیست نمی گوید طبیعت دیگر هیچ نیست، آیت حق نیست،
آیا فقط دل آئینه خداست؟
نه!
دل یک آئینه خداست طبیعت هم یک آینه دیگر خداست.(183)

دعا و لبیک خدا

مردی بود عابد و همیشه با خدای خویش راز و نیاز می نمود و داد اللَّه اللَّه داشت.
روزی شیطان بر او ظاهر شد و وی را وسوسه کرد و به او گفت:
ای مرد، این همه که تو گفتی، اللَّه، اللَّه، سحرها از خواب خوش خویش گذشتی و بلند شدی و با این سوز و درد هی گفتی:اللَّه، اللَّه، اللَّه آخر یک مرتبه شد که تو لبیک بشنوی؟ تو اگر در خانه هر کس رفته بودی و این اندازه ناله کرده بودی، لااقل یک مرتبه جوابت را داده بودند. این مرد دید ظاهرا حرفی است منطقی!
و لذا در او موثر افتاد و از آن به بعد دهانش بسته شد و دیگر اللَّه، اللَّه نمی گفت!
در عالم رویا هاتفی به او گفت: تو چرا مناجات خودت را ترک کردی؟
پاسخ داد: من می بینم این همه مناجات که می کنم و این همه درد و سوزی که دارم یک مرتبه نشد در جواب من لبیک گفته شود.
هاتف گفت: ولی من از طرف خدا مامورم که جواب تو را بدهم.
گفت همان اللَّه تو لبیک ماست - آن نیاز و سوز و دردت پیک ماست
یعنی همان درد و سوز و عشق و شوقی که ما در دل تو قرار دادیم این خودش لبیک ماست!(184)
برای همی مولا علی (ع) در دعای کمیل عرض می کند:
اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا.
خدایا آن گناهانی که سبب می شود دعا کردن من حبس شود گناهانی که سبب می شود درد دعا کردن و درد مناجات نمودن از من گرفته شود، خدایا آن گناهانم را بیامرز.
این است که می گویند برای انسان هم دعا مطلوب است و هم وسیله یعنی برای استجابت نیست، دعا اگر هم استجابت نشود استجابت شده، پس خودش مطلوب است.(185)