حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

صبر بر معصیت

ابوطلحه یکی از یاران رسول خدا است. زنی با ایمان داشت به نام ام سلیم. این زن و شوهر پسری داشتند که مورد علاقه هر دو بود. ابوطلحه پسر را سخت دوست می داشت. پسر بیمار شد، بیماریش شدت یافت به مرحله ای رسید که ام سلیم دانست کار تمام است.
ام سلیم برای اینکه شوهرش در مرگ فرزند بیتابی نکند او را به بهانه ای به خدمت رسول اکرم فرستاد و پس از چند لحظه طفل جان به جان آفرین تسلیم کرد. ام سلیم جنازه بچّه را به پارچه ای پیچید و در اطاق مخفی کرد به همه اهل خانه سپرد که حق ندارید ابوطلحه را از مرگ فرزند آگاه سازید. سپس رفت و غذایی آماده کرد و خود را نیز آراست و خوشبو نمود.
ساعتی بعد ابوطلحه آمد و وضع خانه را دگرگون یافت، پرسید بچه چه شد؟ ام سلیم غذایی را که قبلا آماده کرده بود حاضر کرد و دو نفری غذا خوردند و همبستر شدند.
ابوطلحه آرام گرفت. ام سلیم گفت: مطلبی می خواهم از تو بپرسم؟
گفت: بپرس. گفت: آیا اگر به تو اطلاع دهم که امانتی نزد ما بوده و ما آن را به صاحبش رد کرده ایم خشمگین می شوی؟
ابوطلحه گفت: نه هرگز، ناراحتی ندارد، امانت مردم را باید پس داد.
ام سلیم گفت: سبحان اللَّه، باید به تو اطلاع دهم که خداوند فرزند ما را که امانت او بود نزد ما از ما گرفت و برد.
ابوطلحه از بیان این زن تکان سختی خورد، گفت: به خدا قسم من از تو که مادر هستی سزاوارترم که در سوگ فرزندمان صابر باشم. از جا بلند شد و غسل جنابت کرد و دو رکعت نماز بجا آورد و رفت به حضور رسول اکرم و ماجرا را از اوّل تا آخر برای آن حضرت شرح داد.
رسول اکرم (صله اللَّه علیه و آله) فرمودند: خداوند امروز شما را قرین برکت قرار دهد و نسل پاکیزه ای نصیب شما گرداند. خدا را سپاس می گزاریم که در امت من مانند صابره بنی اسرائیل قرار داد.
آری این است تاثیر ایمان و مذهب در تصفیه سختیها و مشقتها بلکه در تبدیل آنها به خوشی و لذت و سعادت.(181)

فصل سوم: حکایتها و هدایتهایی از زبان ریزبینان و عارفان

جهاد عامل اصلاح نفس

او مردی زاهد و مقید و متعبد بود همه عبادتها را از واجب و مستحب انجام می داد، فقط از بین آنها فریضه جهاد مانده بود، یک روز به فکر افتاد که حالا که ما همه عبادات را انجام داده ایم از ثواب جهاد نیز محروم نمانیم، ما که عمر مان بسر آمده و فرداست که می میریم، چه بهتر که از این اجر بزرگ نیز غافل نشویم با این انگیزه روزی به سربازی گفت: ما از ثواب جهاد محروم مانده ایم ممکن است اگر وقتی جهاد پیش آمد ما را هم دعوت کنی؟
سرباز جواب داد: چه مانعی دارد، موقعش که رسید به تو اطلاع می دهم.
پس از چندی آمد خبر کرد که آماده باش، مثلا پس فردا عازم هستیم کفار به جایی حمله کرده اند، سرزمین مسلمین را غارت نموده اند، مردهای مسلمان را کشته اند و زنهای آنان را اسیر کرده اند هر چه زودتر آماده شو،
عابد فورا لباس رزم پوشید و اسلحه را برداشت و براه افتاده.
در جایی از اسبها پایین آمدند، خیمه زدند، اسبها را بستند، ناگهان صلای عمومی و اعلان رسید که دشمن رسیده است زود حرکت کنید.
سربازهای آزموده مثل برق با اسلحه و تجهیزات براه افتادند ولی زاهدی که وضویش نیم ساعت طول می کشید و غسلش یک ساعت تا به خودش جنبید و رفت که چکمه اش را پیدا کند و اسبش را بیاورد و اسلحه اش را بیابد و آماده شود آنها رفتند و جنگیدند و عده ای کشته شدند و عده ای را کشتند و عده ای هم اسیر گرفتند و آوردند.
بیچاره خیلی ناراحت شد که باز ما از ثواب محروم ماندیم، با خود می گفت: خیلی بد شد، ما توفیق پیدا نکردیم، پس چه بکنیم؟
یکی از اسرای دشمن را که کتف بسته بودند، به او نشان دادند و گفتند: این اسیر را می بینی، این فرد آنقدر مسلمان بیگناه را کشته و آنقدر جنایت کرده است که تاکنون هیچ مجازاتی جز کشتن برایش در نظر نداریم.
حالا تو برای رسیدن به اجر و ثواب او را به گوشه ای ببر و گردن بزن.
اسیر و شمشیر را به او دادند وی اسیر را گرفت و برد آن عقبها در خرابه ای تا گردنش را بزند و بیاید.
مدتی گذشت اما از زاهد خبری نشد، برخی از سربازان گفتند: بروید ببینید چرا زاهد نیامد.
عده ای رفتند تا به آن خرابه ای که زاهد رفته بود رسیدند اما با تعجب دیدند که: زاهد بیهوش افتاده است و آن مردک اسیر خودش را با دستهای بسته بر روی بدن زاهد انداخته و با دندانهایش تلاش می نماید تا شاهرگ گردن او را قطع کند!
مرد اسیر را گرفتند و کشتند و زاهد را به خیمه آوردند وقتی که زاهد به هوش آمد از او پرسیدند چرا اینطور شد؟
گفت: واللَّه من که نفهمیدم، من تا او را بردم در میان خرابه، و گفتم: ای ملعون، ای قاتل مسلمانها فریادی کرد و من نفهمیدم که چطور شد.
مسئله جهاد، خود یک عامل تربیتی است که جانشین ندارد، یعنی امکان ندارد که یک مومن مسلمان جهاد رفته با یک مومن مسلمان جهاد نرفته و رزم ندیده از نظر روحیه یکسان باشند چنین چیزی محال است انسان در شرایطی قرار می گیرد که با دشمن آماده و مسلح روبروست. و باید برای حفظ ایمانش خود را در کام اژدهای مرگ بیندازد کاری که از این عامل برای تربیت و خالص کردن انسان ساخته است از دیگر عاملها ساخته نیست.
آدمی که میدان جنگ را ندیده باشد ولو همه عبادتها را هم کرده باشد با یک پخ می ترسد و بیهوش می شود آنوقت است که به معنی این فرمایش پیغمبر پی می بریم که:
من لم یغز و لم یحدث نفسه بغز و مات علی شعبة من النفاق مسلمانی که غزو (جهاد) نکرده باشد، یا لااقل حدیث غزو در دلش نداشته باشد اگر بمیرد واقعا بر شعبه ای از نفاق مرده.
پیغمبر غزو را عامل اصلاح اخلاق و عامل اصلاح نفس خوانده است و غیر از این باشد می گوید یک شعبه از نفاق در روحش وجود دارد.