حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

زنی در برابر ظالم

در یکی از سالها که معاویه به حجّ رفته بود، سراغ یکی از زنانی که در طرفداری از علی (ع) و دشمنی با معاویه سوابقی را داشت گرفت،
گفتند: زنده است.
فرستاد او را حاضر کردند، از او پرسید: هیچ می دانی چرا تو را احضار کرده ام؟ تو را برای این احضار کردم که بپرسم چرا علی را دوست داری و مرا دشمن؟
زن گفت: بهتر است از این باب حرف نزنی.
معاویه: نه حتما باید جواب بدهی.
زن گفت: به علت اینکه او عادل و طرفدار مساوات بود و تو بی جهت با او جنگیدی، علی را دوست می دارم چون فقرا را دوست می داشت و تو را دشمن می دارم برای اینکه به ناحق خونریزی کردی و اختلاف میان مسلمانان افکندی و در قضاوت ظلم می کنی و مطابق هوای نفس رفتار می نمایی.
معاویه خشمناک شد و جمله زشتی میان او و آن زن رد و بدل شد، اما بعد خشم خود را فرو خورد و همانطور که عادتش بود آخر کار، روی ملایمت نشان داد و پرسید:
هیچ علی را به چشم خود دیده ای؟
- بلی دیده ام.
- چگونه دیدی؟
- به خدا سوگند او را در حالی دیدم که این ملک و سلطنت که تو را فریفته و غافل کرده او را غافل نکرده بود.
- آواز علی را هیچ شنیده ای؟
- آری شنیده ام.
- دل را جلا می داد، کدورت را از دل می برد آنطور که روغن زیت زنگار را می زداید.
- آیا حاجتی داری؟
- هر چه بگویم می دهی؟
- می دهم.
- صد شتر سرخ مو بده.
- اگر بدهم آن وقت در نظر تو مانند علی خواهم بود؟
- ابدا
معاویه دستور داد همانطور که آن زن خواسته بود صد شتر به او بدهند و به او گفت: به خدا قسم اگر علی زنده بود یکی از اینها را به تو نمی داد.
- به خدا قسم، یک موی از اینها را هم را به من نمی داد زیرا اینها مال عموم مسلمین است.
آری این چنین بود که نام علی (ع) بعدها با نام عدالت قرین شد.(179)

یقین

شب صبح شده بود اما هنوز هوا تاریک بود، پیامبر اکرم(ص) به دیدار اصحاب صفه آمده بودند، حضرت نگاهی به اصحاب انداخت، در آن میان چشمشان به یک جوانی افتاد، جوان یک حالت غیر عادی داشت تلو تلو می خورد.
چشمهایش به کاسه سر فرو رفته بود رنگش زرد و غیر عاری می نمود.
پیامبر(صله اللَّه علیه و آله) فرمودند: کیف اصبحت؟ چگونه صبح کردی تو؟
جوان جواب داد: اصبحت موقنا یا رسول اللَّه، صبح کردم در حالتی که اهل یقین هستم. یعنی آنچه را که شما از راه گوش یا زبان به ما فرموده ای من از راه بصیرت می بینم.
پیامبر اکرم(ص) خواستند یک مقداری حرف از او بکشند فرمودند: ما علامة یقینک؟ هر چیزی علامتی دارد و تو ادعا می کنی اهل یقین هستی، علامت یقین تو چیست؟
عرض کرد، علامتش این است که روزها من را تشنه نگه می دارد و شبها مرا بی خواب یعنی این روزهای روزه و این شب زنده داری ها و بیخوابی ها علامت یقین من است، حالت یقین در من نمی گذارد که من شب را سر به بستر بگذارم و همچنین حتی یک روز را افطار کنم و روزه نباشم.
حضرت فرمودند: این گافی نیست بیشتر از این بگو؛
عرض کرد: یا رسول اللَّه! من الان در این دنیا هستم اما درست مثل اینکه آن دنیا را می بینم و صداهای آن را می شنوم صدای اهل بهشت را در بهشت، صدای اهل جهنم را در جهنم، یا رسول اللَّه! اگر به من اجازه بدهی، اصحاب شما را یک یک معرفی می کنم که کدامیک از اصحاب شما بهشتی هستند و کدام جهنمی.
حضرت فرمودند: نه! سکوت! پیامبر(ص) فرمود: جوان آرزویت چیست؟
عرض کرد یا رسول اللَّه! شهادت، شهادت در راه خدا!(180)
واقعا دقت کنید و ببینید آن عبادتش و آن شب و روزش و این هم آرزویش، این می شود مومن اسلام، این می شود انسان اسلام.

صبر بر معصیت

ابوطلحه یکی از یاران رسول خدا است. زنی با ایمان داشت به نام ام سلیم. این زن و شوهر پسری داشتند که مورد علاقه هر دو بود. ابوطلحه پسر را سخت دوست می داشت. پسر بیمار شد، بیماریش شدت یافت به مرحله ای رسید که ام سلیم دانست کار تمام است.
ام سلیم برای اینکه شوهرش در مرگ فرزند بیتابی نکند او را به بهانه ای به خدمت رسول اکرم فرستاد و پس از چند لحظه طفل جان به جان آفرین تسلیم کرد. ام سلیم جنازه بچّه را به پارچه ای پیچید و در اطاق مخفی کرد به همه اهل خانه سپرد که حق ندارید ابوطلحه را از مرگ فرزند آگاه سازید. سپس رفت و غذایی آماده کرد و خود را نیز آراست و خوشبو نمود.
ساعتی بعد ابوطلحه آمد و وضع خانه را دگرگون یافت، پرسید بچه چه شد؟ ام سلیم غذایی را که قبلا آماده کرده بود حاضر کرد و دو نفری غذا خوردند و همبستر شدند.
ابوطلحه آرام گرفت. ام سلیم گفت: مطلبی می خواهم از تو بپرسم؟
گفت: بپرس. گفت: آیا اگر به تو اطلاع دهم که امانتی نزد ما بوده و ما آن را به صاحبش رد کرده ایم خشمگین می شوی؟
ابوطلحه گفت: نه هرگز، ناراحتی ندارد، امانت مردم را باید پس داد.
ام سلیم گفت: سبحان اللَّه، باید به تو اطلاع دهم که خداوند فرزند ما را که امانت او بود نزد ما از ما گرفت و برد.
ابوطلحه از بیان این زن تکان سختی خورد، گفت: به خدا قسم من از تو که مادر هستی سزاوارترم که در سوگ فرزندمان صابر باشم. از جا بلند شد و غسل جنابت کرد و دو رکعت نماز بجا آورد و رفت به حضور رسول اکرم و ماجرا را از اوّل تا آخر برای آن حضرت شرح داد.
رسول اکرم (صله اللَّه علیه و آله) فرمودند: خداوند امروز شما را قرین برکت قرار دهد و نسل پاکیزه ای نصیب شما گرداند. خدا را سپاس می گزاریم که در امت من مانند صابره بنی اسرائیل قرار داد.
آری این است تاثیر ایمان و مذهب در تصفیه سختیها و مشقتها بلکه در تبدیل آنها به خوشی و لذت و سعادت.(181)