حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

دعوا بر سر شهادت

جنگ در آستانه شروع شدن بود، مسلمانان مومن سعی می کردند که هر چه زودتر خود را به سپاهیان اسلام برسانند، در این میان جریان زیبایی پیش آمد که توجه همگان را به خود جلب می نمود و آن پدر و پسری بودند که برای نوبت گرفتن در جهاد و شهادت با هم منازعه و دعوا داشتند.
پسر می گفت: من میروم برای جهاد و تو در خانه بمان.
پدر می گفت: خیر، تو بمان، من می روم به جهاد.
پسر می گفت: من هم می خواهم بروم کشته بشوم!
پدر جواب می داد: من هم می خواهم بروم کشته بشوم!
آخرش قرعه کشی کردند قرعه به نام پسر درآمد او رفت و شهید شد.
بعد از مدتی پدر پسر را در عالم خواب دید که در سعادت خیره کننده ای است و به مقامات عالی نائل آمده است به پدر گفت: پدر جان، انه قد وعدنی ربی حقا؟ آنچه را که خدا به من وعده داده بود همه حق و راست بود، خداوند به وعده خود وفا کرد.
پدر پیر آمد خدمت رسول اکرم(ص) عرض کرد: یا رسول اللَّه! اگر چه من پیر شده ام، اگر چه استخوانهای من ضعیف و سست شده است اما خیلی آرزوی شهادت دارم. یا رسول اللَّه من آمده ام از شما خواهش کنم تا دعا کنید که خدا به من شهادت روزی کند. پیغمبر دست به دعا برداشت و گفت: خدایا برای بنده مومنت شهادت روزی فرما. یک سال طول نکشید که جریان احد پیش آمد و این مرد در احد شهید شد.(178)

زنی در برابر ظالم

در یکی از سالها که معاویه به حجّ رفته بود، سراغ یکی از زنانی که در طرفداری از علی (ع) و دشمنی با معاویه سوابقی را داشت گرفت،
گفتند: زنده است.
فرستاد او را حاضر کردند، از او پرسید: هیچ می دانی چرا تو را احضار کرده ام؟ تو را برای این احضار کردم که بپرسم چرا علی را دوست داری و مرا دشمن؟
زن گفت: بهتر است از این باب حرف نزنی.
معاویه: نه حتما باید جواب بدهی.
زن گفت: به علت اینکه او عادل و طرفدار مساوات بود و تو بی جهت با او جنگیدی، علی را دوست می دارم چون فقرا را دوست می داشت و تو را دشمن می دارم برای اینکه به ناحق خونریزی کردی و اختلاف میان مسلمانان افکندی و در قضاوت ظلم می کنی و مطابق هوای نفس رفتار می نمایی.
معاویه خشمناک شد و جمله زشتی میان او و آن زن رد و بدل شد، اما بعد خشم خود را فرو خورد و همانطور که عادتش بود آخر کار، روی ملایمت نشان داد و پرسید:
هیچ علی را به چشم خود دیده ای؟
- بلی دیده ام.
- چگونه دیدی؟
- به خدا سوگند او را در حالی دیدم که این ملک و سلطنت که تو را فریفته و غافل کرده او را غافل نکرده بود.
- آواز علی را هیچ شنیده ای؟
- آری شنیده ام.
- دل را جلا می داد، کدورت را از دل می برد آنطور که روغن زیت زنگار را می زداید.
- آیا حاجتی داری؟
- هر چه بگویم می دهی؟
- می دهم.
- صد شتر سرخ مو بده.
- اگر بدهم آن وقت در نظر تو مانند علی خواهم بود؟
- ابدا
معاویه دستور داد همانطور که آن زن خواسته بود صد شتر به او بدهند و به او گفت: به خدا قسم اگر علی زنده بود یکی از اینها را به تو نمی داد.
- به خدا قسم، یک موی از اینها را هم را به من نمی داد زیرا اینها مال عموم مسلمین است.
آری این چنین بود که نام علی (ع) بعدها با نام عدالت قرین شد.(179)

یقین

شب صبح شده بود اما هنوز هوا تاریک بود، پیامبر اکرم(ص) به دیدار اصحاب صفه آمده بودند، حضرت نگاهی به اصحاب انداخت، در آن میان چشمشان به یک جوانی افتاد، جوان یک حالت غیر عادی داشت تلو تلو می خورد.
چشمهایش به کاسه سر فرو رفته بود رنگش زرد و غیر عاری می نمود.
پیامبر(صله اللَّه علیه و آله) فرمودند: کیف اصبحت؟ چگونه صبح کردی تو؟
جوان جواب داد: اصبحت موقنا یا رسول اللَّه، صبح کردم در حالتی که اهل یقین هستم. یعنی آنچه را که شما از راه گوش یا زبان به ما فرموده ای من از راه بصیرت می بینم.
پیامبر اکرم(ص) خواستند یک مقداری حرف از او بکشند فرمودند: ما علامة یقینک؟ هر چیزی علامتی دارد و تو ادعا می کنی اهل یقین هستی، علامت یقین تو چیست؟
عرض کرد، علامتش این است که روزها من را تشنه نگه می دارد و شبها مرا بی خواب یعنی این روزهای روزه و این شب زنده داری ها و بیخوابی ها علامت یقین من است، حالت یقین در من نمی گذارد که من شب را سر به بستر بگذارم و همچنین حتی یک روز را افطار کنم و روزه نباشم.
حضرت فرمودند: این گافی نیست بیشتر از این بگو؛
عرض کرد: یا رسول اللَّه! من الان در این دنیا هستم اما درست مثل اینکه آن دنیا را می بینم و صداهای آن را می شنوم صدای اهل بهشت را در بهشت، صدای اهل جهنم را در جهنم، یا رسول اللَّه! اگر به من اجازه بدهی، اصحاب شما را یک یک معرفی می کنم که کدامیک از اصحاب شما بهشتی هستند و کدام جهنمی.
حضرت فرمودند: نه! سکوت! پیامبر(ص) فرمود: جوان آرزویت چیست؟
عرض کرد یا رسول اللَّه! شهادت، شهادت در راه خدا!(180)
واقعا دقت کنید و ببینید آن عبادتش و آن شب و روزش و این هم آرزویش، این می شود مومن اسلام، این می شود انسان اسلام.