حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

زندان و آزادگان

علی بن الجهم از شعرای عهد متوکل عباسی است؛ شاعری توانا است؛ این شاعر به زندان افتاد و در فوائد زندان و پرورش دهندگان آن و افتخارآمیز بودن آن برای احرار و آزادگان و بالاخره، درباره اینکه رفتن (برای آرمانهای دینی) نشانه چه فضیلتی و بوجود آورنده چه فضائلی است اشعاری بسیار عالی دارد و مسعودی در مروج الذهب نقل کرده است و ما برای اهل ادب نقل می کنیم:
قالوا حُبسْتَ فقلتُ لیس بضائر - حبسی وایُّ مُهنَّدٍ لا یُغمَد؟
او ما رایت اللَّیث یالفُ غیلةً - کبرًا و اوباش السِّباع تردَّدُ؟
والنّار فی احجارها مخبوءَةً - لا تصطلی مالم تُثرها الازنُدُ
والحبس مالم تغشُهُ لدنیَّةٍ - شنعاءَ نعمَ المنزلُ المستورد
گفتند به من که زندانی شدن؟! گفتم کدام شمشیر تیز است که به زندان غلاف نمی رود؟
آیا نمی بینی که شیر از روی بزرگی و بی اعتنایی گوشه ای را می گیرد و درندگان پست همه جا پرسه می زنند؟
آتش در دل سنگ پنهان است و نمی جهد، مگر آنگاه که با آهن تصادم کند. زندان، مادام که به خاطر جرم و جنایت نباشد بسیار جای خوبی است.(175)

آزادگی

عمرو بن عبند بن باب. پدرش از اسیران کابل بوده و در پلیس بصره خدمت می کرده است. عمرو بن عبید در سال 80 متولد شده و پیش از سال 150 درگذشته است.
عمرو بن عباسی تمایل خارجیگری دارد و به مناعت معروف است.
با منصور عباسی قبل از دوره خلافت دوست بود. در ایّام خلافت منصور روزی بر او وارد شد و منصور او را گرامی داشت و از او تقاضای موعظه و اندرز کرد. از جمله سخنانی که عمرو به منصور گفت این بود: ملک و سلطنت که اکنون به دست تو افتاده اگر برای کسی پایدار می ماند به تو نمی رسید. از آن شب بترس که آبستن روزی است که دیگر شبی بعد از آن روز (قیامت) نیست.
وقت که عمرو خواست برود، منصور دستور داد ده هزار درهم به او بدهند. نپذیرفت. منصور قسم خورد که باید بپذیری. عمرو سوگند یاد کرد که نخواهم پذیرفت.
مهدی پسر و ولیعهد منصور حاضر در مجلس بود و از این جریان ناراحت شد و گفت: یعنی چه؟ تو در مقابل سوگند خلیفه سوگند یاد می کنی؟!
عمرو از منصور پرسید: این جوان کیست؟
گفت: پسرم و ولیعهدم مهدی است.
گفت: به خدا قسم که لباس نیکان بر او پوشیده ای و نامی روی او گذاشته ای (مهدی) که شایسته آن نام نیست و منصبی برای او آماده کرده ای که بهره برداری از آن مساوی است با غفلت از آن. آنگاه عمرو رو کرد به مهدی و گفت: بلی برادرزاده جان! مانعی ندارد که پدرت قسم بخورد و عمویت موجبات شکستن قسمش را فراهم آورد، اگر بنا بشود من کفاره قسم بدهم یا پدرت، پدرت تواناتر است بر این کار.
منصور گفت هر حاجتی داری بگو.
گفت: فقط یک حاجت دارم و آن این است که دیگر پی من نفرستی.
منصور گفت: بنابراین مرا تا آخر عمر ملاقات نخواهی کرد.
گفت: حاجت من هم همین است. این را گفت و با قدمهای محکم توأم با وقار راه افتاد.
منصور خیره خیره از پشت سر نگاه می کرد و در حالی که در خود نسبت به عمرو احساس حقارت می کرد، سه مصراع معروف را سرود:
کلکم یمشی روید - کلکم یطلب صید - غیر عمرو ین عبید(176)
این عمرو بن عبید همان کسی است که هشام بن الحکم به طوری ناشناس وارد مجلس درسش شد و از او در باب امامت سوالاتی کرد و او را سخت مجاب ساخت. عمرو بن عبید از قوت بیان پرسش کننده ناشناس حدس زد که او هشام بن الحکم است. بعد از شناسایی نهایت احترام را نسبت به او عمل آورد.(177)

دعوا بر سر شهادت

جنگ در آستانه شروع شدن بود، مسلمانان مومن سعی می کردند که هر چه زودتر خود را به سپاهیان اسلام برسانند، در این میان جریان زیبایی پیش آمد که توجه همگان را به خود جلب می نمود و آن پدر و پسری بودند که برای نوبت گرفتن در جهاد و شهادت با هم منازعه و دعوا داشتند.
پسر می گفت: من میروم برای جهاد و تو در خانه بمان.
پدر می گفت: خیر، تو بمان، من می روم به جهاد.
پسر می گفت: من هم می خواهم بروم کشته بشوم!
پدر جواب می داد: من هم می خواهم بروم کشته بشوم!
آخرش قرعه کشی کردند قرعه به نام پسر درآمد او رفت و شهید شد.
بعد از مدتی پدر پسر را در عالم خواب دید که در سعادت خیره کننده ای است و به مقامات عالی نائل آمده است به پدر گفت: پدر جان، انه قد وعدنی ربی حقا؟ آنچه را که خدا به من وعده داده بود همه حق و راست بود، خداوند به وعده خود وفا کرد.
پدر پیر آمد خدمت رسول اکرم(ص) عرض کرد: یا رسول اللَّه! اگر چه من پیر شده ام، اگر چه استخوانهای من ضعیف و سست شده است اما خیلی آرزوی شهادت دارم. یا رسول اللَّه من آمده ام از شما خواهش کنم تا دعا کنید که خدا به من شهادت روزی کند. پیغمبر دست به دعا برداشت و گفت: خدایا برای بنده مومنت شهادت روزی فرما. یک سال طول نکشید که جریان احد پیش آمد و این مرد در احد شهید شد.(178)