حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

مهر علی(ع)

مردی است به نام ابن سکیت از علماء و بزرگان ادب عربی است و هنوز هم در ردیف صاحب نظران زبان عرب مانند سیبویه و دیگران نامش برده می شود.
این مرد در دوران خلافت عباسی می زیسته، در حدود دویست سال بعد از شهادت علی(ع) در دستگاه متوکل متهم شد که شیعه است. اما چون بسیار فاضل و برجسته بود متوکل او را به عنوان معلم فرزندانش انتخاب کرد.
یک روز که بچه های متوکل به حضورش آمدند و ابن سکیت هم حاضر بود، و خوب از عهده درس خویش برآمده بود، متوکل ضمن اظهار رضایت از ابن سکیت و شاید به دلیل سابقه ذهنی که از او داشت که شنیده بود: تمایل به تشیع دارد از ابن سکیت پرسید: این دو تا (دو فرزندش) پیش تو محبوب ترند، یا حسن و حسین فرزندان علی(ع)؟
ابن سکیت از این جمله و از این مقایسه سخت برآشفت، خونش به جوش آمد، با خود گفت، کار این مرد مغرور به جایی رسیده است که فرزندان خود را با حسن و حسین مقایسه می کند؟ این تقصیر من است که تعلیم آنها را بر عهده گرفته ام، لذا در جواب متوکل گفت: به خدا قسم، قنبر غلام علی(ع) به مراتب از این دو تا و از پدرشان نزد من محبوبتر است.
متوکل فی المجلس دستور داد: زبان ابن سکیت را از پشت گردنش در آوردند.
تاریخ افراد سر از پا نشناخته زیادی را می شناسد که بی اختیار جان خود را در راه مهر علی فدا کرده اند، این جاذبه را در کجا می توان یافت؟ گمان نمی رود در جهان نظیری داشته باشد!
علی به همین شدت نیز دشمنانی دارد که داستان فوق گویای نمونه ای از هر دو می باشد.(174)

زندان و آزادگان

علی بن الجهم از شعرای عهد متوکل عباسی است؛ شاعری توانا است؛ این شاعر به زندان افتاد و در فوائد زندان و پرورش دهندگان آن و افتخارآمیز بودن آن برای احرار و آزادگان و بالاخره، درباره اینکه رفتن (برای آرمانهای دینی) نشانه چه فضیلتی و بوجود آورنده چه فضائلی است اشعاری بسیار عالی دارد و مسعودی در مروج الذهب نقل کرده است و ما برای اهل ادب نقل می کنیم:
قالوا حُبسْتَ فقلتُ لیس بضائر - حبسی وایُّ مُهنَّدٍ لا یُغمَد؟
او ما رایت اللَّیث یالفُ غیلةً - کبرًا و اوباش السِّباع تردَّدُ؟
والنّار فی احجارها مخبوءَةً - لا تصطلی مالم تُثرها الازنُدُ
والحبس مالم تغشُهُ لدنیَّةٍ - شنعاءَ نعمَ المنزلُ المستورد
گفتند به من که زندانی شدن؟! گفتم کدام شمشیر تیز است که به زندان غلاف نمی رود؟
آیا نمی بینی که شیر از روی بزرگی و بی اعتنایی گوشه ای را می گیرد و درندگان پست همه جا پرسه می زنند؟
آتش در دل سنگ پنهان است و نمی جهد، مگر آنگاه که با آهن تصادم کند. زندان، مادام که به خاطر جرم و جنایت نباشد بسیار جای خوبی است.(175)

آزادگی

عمرو بن عبند بن باب. پدرش از اسیران کابل بوده و در پلیس بصره خدمت می کرده است. عمرو بن عبید در سال 80 متولد شده و پیش از سال 150 درگذشته است.
عمرو بن عباسی تمایل خارجیگری دارد و به مناعت معروف است.
با منصور عباسی قبل از دوره خلافت دوست بود. در ایّام خلافت منصور روزی بر او وارد شد و منصور او را گرامی داشت و از او تقاضای موعظه و اندرز کرد. از جمله سخنانی که عمرو به منصور گفت این بود: ملک و سلطنت که اکنون به دست تو افتاده اگر برای کسی پایدار می ماند به تو نمی رسید. از آن شب بترس که آبستن روزی است که دیگر شبی بعد از آن روز (قیامت) نیست.
وقت که عمرو خواست برود، منصور دستور داد ده هزار درهم به او بدهند. نپذیرفت. منصور قسم خورد که باید بپذیری. عمرو سوگند یاد کرد که نخواهم پذیرفت.
مهدی پسر و ولیعهد منصور حاضر در مجلس بود و از این جریان ناراحت شد و گفت: یعنی چه؟ تو در مقابل سوگند خلیفه سوگند یاد می کنی؟!
عمرو از منصور پرسید: این جوان کیست؟
گفت: پسرم و ولیعهدم مهدی است.
گفت: به خدا قسم که لباس نیکان بر او پوشیده ای و نامی روی او گذاشته ای (مهدی) که شایسته آن نام نیست و منصبی برای او آماده کرده ای که بهره برداری از آن مساوی است با غفلت از آن. آنگاه عمرو رو کرد به مهدی و گفت: بلی برادرزاده جان! مانعی ندارد که پدرت قسم بخورد و عمویت موجبات شکستن قسمش را فراهم آورد، اگر بنا بشود من کفاره قسم بدهم یا پدرت، پدرت تواناتر است بر این کار.
منصور گفت هر حاجتی داری بگو.
گفت: فقط یک حاجت دارم و آن این است که دیگر پی من نفرستی.
منصور گفت: بنابراین مرا تا آخر عمر ملاقات نخواهی کرد.
گفت: حاجت من هم همین است. این را گفت و با قدمهای محکم توأم با وقار راه افتاد.
منصور خیره خیره از پشت سر نگاه می کرد و در حالی که در خود نسبت به عمرو احساس حقارت می کرد، سه مصراع معروف را سرود:
کلکم یمشی روید - کلکم یطلب صید - غیر عمرو ین عبید(176)
این عمرو بن عبید همان کسی است که هشام بن الحکم به طوری ناشناس وارد مجلس درسش شد و از او در باب امامت سوالاتی کرد و او را سخت مجاب ساخت. عمرو بن عبید از قوت بیان پرسش کننده ناشناس حدس زد که او هشام بن الحکم است. بعد از شناسایی نهایت احترام را نسبت به او عمل آورد.(177)