حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

باز هم او را ثنا می گویی؟!

مردی از دوستان امیرالمؤمنین(ع)، با فضیلت و با ایمان، متأسفانه از وی لغزشی انجام گرفت و می بایست حد بر وی جاری گردد.
امیرالمؤمنین پنجه راستش را برید، آن را به دست چپ گرفت، قطرات خون می چکید و او می رفت.
ابن الکواء خارجی آشوبگر خواست از این جریان به نفع حزب خود و علیه علی(ع) استفاده کند، با قیافه ای ترحم آمیز رفت و گفت: دستت را کی برید؟ آن مرد پاسخ داد:
پنجه ام را برید: سید جانشینان پیامبران، پیشوای سفیدرویان قیامت، ذیحق ترین مردم نسبت به مؤمنان، علی بن ابیطالب(ع)، امام هدایت... پیشتاز بسوی بهشتهای نعمت، مبارز شجاعان، انتقام گیرنده از جهالت پیشگان، بخشنده زکات... رهبر راه رشد و کمال، گوینده گفتار راستین و صواب، شجاع مکی و بزرگوار با وفا
ابن الکواء گفت: وای بر تو! دستت را می برد و این چنین ثنایش می گویی؟
مرد جواب داد: چرا ثنایش نگویم و حال اینکه دوستیش با گوشت و خونم در آمیخته است. به خدا سوگند که نبرید دستم را جز به خاطر حقی که خداوند قرار داده است.(169)

دوستی اهل بیت پیامبر(ص)

مسافری از خراسان به حضور امام باقر(ع) شرفیاب می شود او تمام این راه دور را پیاده طی کرده است پاهایش را که از کفش درآورد، شکافته شده و ترک برداشته بود،
رو کرد به امام باقر(ع) و عرض نمود:
به خدا سوگند من را نیاورد از آنجا که آمدم مگر دوستی شما اهل بیت.
امام فرمود: به خدا سوگند اگر سنگی ما را دوست بدارد، خداوند آن را با ما محشور کند و قرین گرداند و هل الدین الا الحب، آیا دین چیزی غیر از دوستی است؟(170)
آنچنان که از روایات برمی آید، روح و جوهر دین غیر از محبّت چیزی نیست، زیرا اساساً این علاقه و محبّت است که اطاعت می آورد.(171)

حتی در آخرین لحظات

ماجرای جنگ احد به صورت غم انگیزی برای مسلمین پایان یافت، هفتاد نفر از مسلمین و از آن جمله جناب حمزه عموی پیغمبر، شهید شدند، مسلمین در ابتدا پیروز گردیدند و بعد در اثر بی انضباطی گروهی که از طرف رسول خدا بر روی یک تل گماشته شده بودند مورد شبیخون دشمن واقع شدند، گروهی کشته و گروهی پراکنده گردیده و گروه کمی هم دور رسول اکرم(ص) باقی ماندند.
عده ای مجروح روی زمین افتاده و از سرنوشت نهایی به کلی بی خبر بودند.
یکی از مجروحین سعد بن ربیع بود، دوازده زخم کاری برداشته بود. در این بین یکی از مسلمانان به سعد که بر روی زمین افتاده بود رسید و به او گفت: شنیده ام پیغمبر کشته شده است.
سعد کفت: اگر محمّد کشته شده باشد خدای محمّد که کشته نشده است، دین محمّد هم باقی است، تو چرا معطلی و از دین خودت دفاع نمی کنی؟! از آن طرف رسول اکرم(ص) پس از آنکه اصحاب خویش را جمع و جور کرد یک یک اصحاب خود را صدا زد تا ببیند کی زنده است و کی مرده.
سعد بن ربیع را نیافت، پرسید: کیست که برود و از سعد بن ربیع اطلاع صحیحی برای من بیاورد؟ یکی از انصار جواب داد: من حاضرم.
مرد انصاری وقتی بالا سر سعد رسید که رمق مختصری از حیات او باقی مانده بود.
گفت: ای سعد، پیغمبر مرا فرستاده که برایش خبر برم که مرده ای یا زنده؟
سعد پاسخ داد: سلام مرا به پیغمبر برسان و بگو سعد از مردگان است. زیرا چند لحظه بیشتر از عمرش باقی نمانده است بگو به پیغمبر که سعد گفت: خداوند به تو بهترین پاداش ها که سزاوار یک پیغمبر است بدهد.
آنگاه خطاب کرد به مرد انصاری و گفت: یک پیامی هم از طرف من به برادران انصار و سایر یاران پیغمبر ابلاغ کن، بگو سعد می گوید: عذری نزد خدا نخواهید داشت اگر به پیغمبر شما آسیبی برسد و شما جان در بدن داشته باشید.(172) صفحات تاریخ اسلام پر است از این شگفتیها و دلدادگیها و از آن زیبائیها. در همه تاریخ بشر نتوان کسی را یافت که به اندازه رسول اکرم صل اللَّه علیه و آله محبوب و مراد یاران و معاشران و زنان و فرزندانش بوده باشد که تا این حد از عمق وجدان او را دوست داشته باشند.(173)