حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

شش عاشق مهاجر

عدّه ای از قبیله عضل و قارة که ظاهرا با قریش همریشه بوده اند و در نزدیکی های مکّه سکنی داشته اند در سال سوّم هجرت به حضور رسول اکرم آمده اظهار داشتند:
برخی از افراد قبیله ما اسلام اختیار کرده اند، گروهی از مسلمانان را به داخل ما بفرست که معنی دین را به ما بیاموزانند، قرآن را به ما تعلیم دهند و اصول و قوانین اسلام را با ما یاد بدهند.
رسول اکرم(ص) شش نفر از اصحاب خویش را برای این منظور همراه آنها فرستاد و ریاست گروه را بر عهده مردی به نام مرثد بن ابی مرثد یا مرد دیگر به نام عاصم بن ثابت گذاشت.
فرستادگان رسول خدا همراه آن هیئت که به مدینه آمده بودند روانه شدند تا در نقطه ای که محل سکونت قبیله هذیل بود رسیدند و فرود آمدند، یاران رسول خدا بی خبر از همه جا آرمیده بودند که ناگاه گروهی از قبیله هذیل مانند صاعقه آتشبار، با شمشیرهای آهیخته بر سر آنها حمله آوردند، معلوم شد که هیئتی که به مدینه آمده بودند از اوّل قصد خدعه داشته اند و یا به این نقطه که رسیده اند به طمع افتاده و تغییر روش داده اند، به هر حال معلوم است این افراد با قبیله هذیل ساخته اند و هدف، دستگیری این شش نفر مسلمان است.
یاران رسول خدا همین که از موضوع آگاه شدند به سرعت به طرف اسلحه خویش رفتند و آماده دفاع از خویش گشتند.
هذیلی ها سوگند یاد کردند که هدف ما کشتن شما نیست، هدف ما این است که شما را تحویل قریشیان در مکّه بدهیم و پولی از آنها بگیریم، ما هم اکنون با شما پیمان می بندیم که شما را نکشیم. سه نفر از اینها و از آن جمله عاصم بن ثابت گفتند: ما هرگز ننگ پیمان مشرک را نمی پذیریم، جنگیدند تا کشته شدند.
اما سه نفر دیگر: به نام زید بن دثنه و خبیب بن عدی و عبداللَّه بن طارق نرمش نشان دادند و تسلیم شدند.
هذیلی ها این سه نفر را با طناب محکم بستند و به طرف مکّه روانه شدند، عبداللَّه بن طارق نزدیک مکّه دست خویش را از بند بیرون آورد و دست به شمشیر برد، اما دشمن مجال نداد و با ضرب سنگ او را کشتند.
زید و خبیب به مکّه برده شدند و در مقابل دو اسیر از هذیلی که در مکه داشتند آنها را فروختند و رفتند.
صفوان بن امیه قرشی، زید را از آن کس که در اختیارش بود خرید که به انتقام خون پدرش که در احد یا بدر کشته شده بود بکشد.
او را برای کشتن به خارج مکّه بردند، مردم قریش جمع شدند که ناظر جریان باشند، زید را به قربانگاه آوردند، او را قدمهای مردانه اش جلو آمد و کوچکترین تزلزلی به خود راه نداد.
ابوسفیان یکی از ناظران معرکه بود، فکر کرد از شرایط موجود در این لحظات آخر حیات زید استفاده کند، شاید بتواند یک اظهار ندامت و پشیمانی و یا اظهار تنفری نسبت به رسول اکرم(ص) از او بیرون بکشد، رفت جلو و به زید گفت:
تو را به خدا سوگند می دهم: آیا دوست نداری که الان محمّد به جای تو بود و ما گردن او را می زدیم و تو راحت به نزد زن و فرزندانت می رفتی؟
زید گفت: سوگند به خدا که من دوست ندارم که در پای محمّد خاری برود و من در خانه ام نزد زن و فرزندم راحت نشسته باشم.
دهان ابوسفیان از تعجب باز ماند، رو کرد و به دیگر قریشیان گفت: به خدا سوگند من هرگز ندیدم یاران کسی، او را آنقدر دوست بدارند که یاران محمد، محمد را دوست می دارند.
پس از چندی نوبت به خبیب بن عدی رسید او را نیز برای دار زدن به خارج مکه بردند. خبیب از جمعیت خواهش کرد اجازه دهند تا دو رکعت نماز بخواند.
اجازه دادند، و او دو رکعت نماز در کمال خضوع و خشوع و حال خواند.
آنگاه خطاب به جمعیت کرد و گفت: به خدا قسم اگر نبود که مورد تهمت قرار می گیرم که خواهید گفت از مرگ می ترسد، زیاد نماز می خواندم.
خبیب را به چوبه دار بستند. در این وقت بود که آهنگ دلنواز خبیب بن عدی با روحانیتی کامل که همه را تحت تأثیر قرار داد و گروهی از ترس خود را به روی خاک افکندند شنیده شد. او با خدای خود مناجات می کرد و می گفت: خدایا رسالت خویش را از ناحیه رسول تو انجام دادیم از تو می خواهیم که همین صبحگاهان جریان ما را به اطلاع پیامبرت برسانی. خدایا این مردم ستمگر را تماماً در نظر بگیر و آنها را پاره پاره کن و یکی از آنها را باقی مگذار.(167)
این نمونه ای از علاقه شدید و شیدائی مسلمین نسبت به شخص رسول اکرم اسلام است و اساساً یک فرق بین مکتب انبیاء و مکتب فلاسفه همین است که شاگردان فلاسفه فقط معلم اند و فلاسفه نفوذی بالاتر از نفوذ یک معلم ندارند، اما انبیاء نفوذشان از قبیل نفوذ یک محبوب است، محبوبی که تا اعماق روح محب راه یافته و پنجه افکنده است و تمام رشته های حیاتی او را در دست گرفته است.(168)

باز هم او را ثنا می گویی؟!

مردی از دوستان امیرالمؤمنین(ع)، با فضیلت و با ایمان، متأسفانه از وی لغزشی انجام گرفت و می بایست حد بر وی جاری گردد.
امیرالمؤمنین پنجه راستش را برید، آن را به دست چپ گرفت، قطرات خون می چکید و او می رفت.
ابن الکواء خارجی آشوبگر خواست از این جریان به نفع حزب خود و علیه علی(ع) استفاده کند، با قیافه ای ترحم آمیز رفت و گفت: دستت را کی برید؟ آن مرد پاسخ داد:
پنجه ام را برید: سید جانشینان پیامبران، پیشوای سفیدرویان قیامت، ذیحق ترین مردم نسبت به مؤمنان، علی بن ابیطالب(ع)، امام هدایت... پیشتاز بسوی بهشتهای نعمت، مبارز شجاعان، انتقام گیرنده از جهالت پیشگان، بخشنده زکات... رهبر راه رشد و کمال، گوینده گفتار راستین و صواب، شجاع مکی و بزرگوار با وفا
ابن الکواء گفت: وای بر تو! دستت را می برد و این چنین ثنایش می گویی؟
مرد جواب داد: چرا ثنایش نگویم و حال اینکه دوستیش با گوشت و خونم در آمیخته است. به خدا سوگند که نبرید دستم را جز به خاطر حقی که خداوند قرار داده است.(169)

دوستی اهل بیت پیامبر(ص)

مسافری از خراسان به حضور امام باقر(ع) شرفیاب می شود او تمام این راه دور را پیاده طی کرده است پاهایش را که از کفش درآورد، شکافته شده و ترک برداشته بود،
رو کرد به امام باقر(ع) و عرض نمود:
به خدا سوگند من را نیاورد از آنجا که آمدم مگر دوستی شما اهل بیت.
امام فرمود: به خدا سوگند اگر سنگی ما را دوست بدارد، خداوند آن را با ما محشور کند و قرین گرداند و هل الدین الا الحب، آیا دین چیزی غیر از دوستی است؟(170)
آنچنان که از روایات برمی آید، روح و جوهر دین غیر از محبّت چیزی نیست، زیرا اساساً این علاقه و محبّت است که اطاعت می آورد.(171)