حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

عالمی که مرجعیت را از خود سلب کرد

مرحوم سید حسین کوه کمره ای از بزرگان اکابر علماء و از مراجع تقلید زمان خودشان بودند. ایشان در نجف حوزه درسی داشتند، ولی هنوز شهرت زیادی به هم نزده بودند، بخصوص که در نجف فقط مدت کمی را اقامت داشتند و بعد به ایران آمده و به سیاحت پرداخته بودند، به این معنا که شهرهای ایران را می گشت هر جا یک عالم مبرزی می دید مدتی را نزد او می ماند و از وی استفاده می نمود، مدتی را در مشهد گذراند، مقدار بیشتری را در اصفهان ماند و مدت زیادتری را در کاشان از محضر مرحوم نراقی استفاده کرد بود، پس از مدت سه سال که به کاشان برگشت، براستی مرد مبرزی شده بود.
در هنگامی که در نجف اقامت داشتند در مسجدی تدریس می کرد، در همان مسجد قبل از ساعت درسی او شیخی کم جثه با چشم هایی بهم خورده و تراخمی که شباهت وی را به خوزستانیها می رساند با لباسهایی مندرس و عمامه ای کهنه نیز برای دو سه نفر درس می گفت.
یک روز مرحوم آقا سید حسین زودتر از همیشه می آید، هنوز یک ساعت دیگر به ساعت درسی مانده بود که وارد مسجد می شود، دید یک شیخ به اصطلاح جلنبری هم آن گوشه نشسته و برای دو سه نفر تدریس می کند او هم کناری نشست ولی صدای شیخ را به خوبی می شنید، حرفهای وی را گوش کرد، دید خیلی پخته درس می دهد و برای او نیز مفید است. حالا آقا سید حسین یک عالم معتبر معروف قریب المرجعیت است در حالی که آن شیخ، یک مرد مجهولی است که تا آن روز او را نمی شناخته است.
فردایش گفت: امروز هم یک خرده زودتر برویم ببینیم چه جوری است؟ لذا عمداً یک ساعت زودتر رفت و مثل روز قبل یک گوشه ای نشست گوش کرد دید تشخیص دیروز درست بوده است و در واقع آن شیخ مرد فاضلی است و حتی از او هم فاضل تر می باشد، با خود گفت یک روز دیگر هم امتحان می کنم، باز هم همین کار را کرد.
برایش صد در صد ثابت شد که این مرد نامعروف مجهول، از خودش عالمتر است و خود او هم می تواند از آن شیخ استفاده کند بعد رفت در جایی که هر روز تدریس می کرد نشست تا شاگردانش آمدند.
هنوز درس آن شیخ تمام نشده بود، سید خطاب به شاگردانش گفت: من امروز برای شما حرف تازه ای دارم.
گفتند: بفرمایید.
گفت: آن شیخی که می بینید آن گوشه نشسته، او از من خیلی عالمتر و فاضل تر است و من امتحان کردم، خود من هم از او استفاده می کنم، و اگر راستش را بخواهید من و شما - همه با همدیگر - باید پای درس او برویم، یااللَّه که ما رفتیم، خودش از جای بلند شد و تمام شاگردان هم به همراه او به پای درس آن شیخ رفتند، اما حقیقت این بود که آن شیخ کم جثه آسمان جل کسی جز شیخ مرتضی انصاری نبود، منتهی در آن وقت هنوز قدرش شناخته نشده بود ولی بعدها از اعاظم فقهاء و اکابر علما بشمار آمد.
اما آنچه که در این داستان انسان را به شگفت وا می دارد، این روحیه عالی و الهی است که انسانی مانند آقا سید حسین کوه کمره ای را با آن درجه علمی و اجتماعی (مرجعیت) وادار می کند تا قیام علیه خود کند و با پذیرفتن شاگردی شیخ انصاری موقعیت و مرجعیت خویش را نادیده بگیرد و آن را او خود سلب کند و به دیگری تفویض نماید.
مرجعیت کم نیست، اگر انسان بخواهد از جنبه دنیایی به آن نگاه کند مقام بسیار عالی ای است، اما اینکه او از منافع خودش این چنین می گذرد ناشی از یک روح متعالی آزاد است که می توانست آنطور بین خودش و دیگری قضاوت کند و علیه خویشتن حکم صادر کند.(165)

نیروی اسرار آمیز

مرحوم آخوند ملا حسین قلی همدانی از علمای بزرگ اخلاق و سیر و سلوک در اعصار اخیر بوده است، وی که از شاگردان مرحوم میرزای شیرازی و شیخ انصاری بشمار می رود، سخت مورد احترام و توجه میرزای شیرازی بوده است.
نوشته اند مردی آمد خدمت مرحوم آخوند و ایشان او را توبه داد بعد از چند روز این شخص توبه کرده برگشت، اما قیافه او طوری شده بود که دیگر کسی وی را نمی شناخت گوشتها بدنش ریخته بود لاغر و نحیف، انگار که جز پوستی بر استخوانش نیست
چه چیز این آدم را به این صورت درآورده بود؟ و چه قدرتی او را واداشته بود که این چنین علیه خویش قیام کند؟ آخوند ملا حسین قلی همدانی که نه شلاقی داشت و نه سرنیزه ای نه توپی، نه تشری، فقط یک نیروی ارشاد داشت.
این چه وجدان نهفته ای در آن آدم بود که او را زنده کرد و آنچنان علیه خودش و علیه شهواتش و علیه این گوشتهایی که از معصیت روییده است برانگیخت؟(166)

شش عاشق مهاجر

عدّه ای از قبیله عضل و قارة که ظاهرا با قریش همریشه بوده اند و در نزدیکی های مکّه سکنی داشته اند در سال سوّم هجرت به حضور رسول اکرم آمده اظهار داشتند:
برخی از افراد قبیله ما اسلام اختیار کرده اند، گروهی از مسلمانان را به داخل ما بفرست که معنی دین را به ما بیاموزانند، قرآن را به ما تعلیم دهند و اصول و قوانین اسلام را با ما یاد بدهند.
رسول اکرم(ص) شش نفر از اصحاب خویش را برای این منظور همراه آنها فرستاد و ریاست گروه را بر عهده مردی به نام مرثد بن ابی مرثد یا مرد دیگر به نام عاصم بن ثابت گذاشت.
فرستادگان رسول خدا همراه آن هیئت که به مدینه آمده بودند روانه شدند تا در نقطه ای که محل سکونت قبیله هذیل بود رسیدند و فرود آمدند، یاران رسول خدا بی خبر از همه جا آرمیده بودند که ناگاه گروهی از قبیله هذیل مانند صاعقه آتشبار، با شمشیرهای آهیخته بر سر آنها حمله آوردند، معلوم شد که هیئتی که به مدینه آمده بودند از اوّل قصد خدعه داشته اند و یا به این نقطه که رسیده اند به طمع افتاده و تغییر روش داده اند، به هر حال معلوم است این افراد با قبیله هذیل ساخته اند و هدف، دستگیری این شش نفر مسلمان است.
یاران رسول خدا همین که از موضوع آگاه شدند به سرعت به طرف اسلحه خویش رفتند و آماده دفاع از خویش گشتند.
هذیلی ها سوگند یاد کردند که هدف ما کشتن شما نیست، هدف ما این است که شما را تحویل قریشیان در مکّه بدهیم و پولی از آنها بگیریم، ما هم اکنون با شما پیمان می بندیم که شما را نکشیم. سه نفر از اینها و از آن جمله عاصم بن ثابت گفتند: ما هرگز ننگ پیمان مشرک را نمی پذیریم، جنگیدند تا کشته شدند.
اما سه نفر دیگر: به نام زید بن دثنه و خبیب بن عدی و عبداللَّه بن طارق نرمش نشان دادند و تسلیم شدند.
هذیلی ها این سه نفر را با طناب محکم بستند و به طرف مکّه روانه شدند، عبداللَّه بن طارق نزدیک مکّه دست خویش را از بند بیرون آورد و دست به شمشیر برد، اما دشمن مجال نداد و با ضرب سنگ او را کشتند.
زید و خبیب به مکّه برده شدند و در مقابل دو اسیر از هذیلی که در مکه داشتند آنها را فروختند و رفتند.
صفوان بن امیه قرشی، زید را از آن کس که در اختیارش بود خرید که به انتقام خون پدرش که در احد یا بدر کشته شده بود بکشد.
او را برای کشتن به خارج مکّه بردند، مردم قریش جمع شدند که ناظر جریان باشند، زید را به قربانگاه آوردند، او را قدمهای مردانه اش جلو آمد و کوچکترین تزلزلی به خود راه نداد.
ابوسفیان یکی از ناظران معرکه بود، فکر کرد از شرایط موجود در این لحظات آخر حیات زید استفاده کند، شاید بتواند یک اظهار ندامت و پشیمانی و یا اظهار تنفری نسبت به رسول اکرم(ص) از او بیرون بکشد، رفت جلو و به زید گفت:
تو را به خدا سوگند می دهم: آیا دوست نداری که الان محمّد به جای تو بود و ما گردن او را می زدیم و تو راحت به نزد زن و فرزندانت می رفتی؟
زید گفت: سوگند به خدا که من دوست ندارم که در پای محمّد خاری برود و من در خانه ام نزد زن و فرزندم راحت نشسته باشم.
دهان ابوسفیان از تعجب باز ماند، رو کرد و به دیگر قریشیان گفت: به خدا سوگند من هرگز ندیدم یاران کسی، او را آنقدر دوست بدارند که یاران محمد، محمد را دوست می دارند.
پس از چندی نوبت به خبیب بن عدی رسید او را نیز برای دار زدن به خارج مکه بردند. خبیب از جمعیت خواهش کرد اجازه دهند تا دو رکعت نماز بخواند.
اجازه دادند، و او دو رکعت نماز در کمال خضوع و خشوع و حال خواند.
آنگاه خطاب به جمعیت کرد و گفت: به خدا قسم اگر نبود که مورد تهمت قرار می گیرم که خواهید گفت از مرگ می ترسد، زیاد نماز می خواندم.
خبیب را به چوبه دار بستند. در این وقت بود که آهنگ دلنواز خبیب بن عدی با روحانیتی کامل که همه را تحت تأثیر قرار داد و گروهی از ترس خود را به روی خاک افکندند شنیده شد. او با خدای خود مناجات می کرد و می گفت: خدایا رسالت خویش را از ناحیه رسول تو انجام دادیم از تو می خواهیم که همین صبحگاهان جریان ما را به اطلاع پیامبرت برسانی. خدایا این مردم ستمگر را تماماً در نظر بگیر و آنها را پاره پاره کن و یکی از آنها را باقی مگذار.(167)
این نمونه ای از علاقه شدید و شیدائی مسلمین نسبت به شخص رسول اکرم اسلام است و اساساً یک فرق بین مکتب انبیاء و مکتب فلاسفه همین است که شاگردان فلاسفه فقط معلم اند و فلاسفه نفوذی بالاتر از نفوذ یک معلم ندارند، اما انبیاء نفوذشان از قبیل نفوذ یک محبوب است، محبوبی که تا اعماق روح محب راه یافته و پنجه افکنده است و تمام رشته های حیاتی او را در دست گرفته است.(168)