حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

قهرمان کیست؟

پوریای ولی یکی از پهلوانان معروف دنیاست و ورزشکاران هم او را مظهر فتوت و مردانگی و عرفان می دانند.
نقل می کنند که روزی به کشوری سفر می کند تا با پهلوان درجه اوّل آنجا در یک مکان و وقت معینی مسابقه بدهد.
در شب جمعه به پیرزنی بر می خورد که حلوا خیرات می کند و از مردم هم التماس دعا دارد.
پیرزن پوریای ولی را نمی شناخت، لذا جلو آمد و به او حلوا داد و گفت حاجتی دارم برایم دعا کن.
- چه حاجتی؟
- پسر من قهرمان کشتی است هم اکنون قهرمان دیگری از خارج آمده تا در همین روزها با پسرم مسابقه دهد و چون تمام زندگی ما با همین حقوق قهرمانی فرزندم اداره می شود، اگر پسر من زمین بخورد، نه تنها که آبروی او رفته بلکه تمام زندگی ما نیز تباه می شود. و من پیرزن هم از بین می روم.
پوریا گفت: مطمئن باش من دعا می کنم.
پس از آن پوریا با خود فکر کرد که فردا چه باید بکند، آیا اگر قویتر از آن پهلوان بود او را به زمین بزند یا نه؟
بعد از مدتی فکر و خیال به این نتیجه رسید که: قهرمان کسی است که با نفس خود مبارزه کند، لذا تصمیم خودش را گرفت.
... چون روز موعود فرا رسید و پنجه در پنجه حریف خود افکند، خویشتن را بسیار قوی و حریف را خیلی ضعیف یافت. بطوری که می توانست با آسانی پشت او را به خاک برساند. ولی برای اینکه کسی نفهمد مدتی با او همآوردی کرد و بعد هم به گونه ای خودش را سست نمود که حریف وی را به زمین زد و روی سینه اش نشست.
نوشته اند: در همان وقت احساس کرد که قلبش را خدای متعالی باز نمود گویی ملکوت را با قلب خود می بیند، چرا؟
برای اینکه یک لحظه جهاد با نفس کرد. بعد این مرد از اولیاءاللَّه شد.
زیرا: المجاهد من جاهد نفسه.
و به مصداق اشجع الناس من غلب هواه چنان قهرمانی ای به خرج داد که از همه قهرمانیها بالاتر بود.(163)
البته در ورزشهای امروز خصوصاً در ممالک دیگر، معنویات از بین رفته است، در گذشته ورزشکارها علی(ع) را مظهر قهرمانی و پهلوانی می دانستند.
علی علیه السلام در هر دو جبهه قهرمان است هم در میدان جنگ که با انسانهای منحرف در ستیز است و هم در میدان مبارزه بانفس:
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو - طالب مردی چنینم کو به کو
این بود که همیشه پهلوانی و قهرمانی با یک فتوت، مردانگی، شجاعت معنوی و مبارزه با هوای نفس و آزادی از هوس توأم بود.
یعنی آنکه قهرمان بود آنجا که چشمش به نامحرم می افتاد دیگر خیره نمی شد و به ناموس مردم نگاه نمی کرد، روح قهرمانی به او اجازه نمی داد تا نگاه کند. قهرمان زنا نمی کرد، شراب نمی خورد، دروغ نمی گفت، تهمت نمی زد، تملق و چاپلوسی نمی کرد، چون روح قهرمانی به او اجازه این کارها را نمی داد. قهرمان تنها آنکس نیست که یک وزنه سنگین یا یک سنگ و آهنی را بلند کند، بلکه عمده این است که از عهده نفس اماره برآید.(164)

عالمی که مرجعیت را از خود سلب کرد

مرحوم سید حسین کوه کمره ای از بزرگان اکابر علماء و از مراجع تقلید زمان خودشان بودند. ایشان در نجف حوزه درسی داشتند، ولی هنوز شهرت زیادی به هم نزده بودند، بخصوص که در نجف فقط مدت کمی را اقامت داشتند و بعد به ایران آمده و به سیاحت پرداخته بودند، به این معنا که شهرهای ایران را می گشت هر جا یک عالم مبرزی می دید مدتی را نزد او می ماند و از وی استفاده می نمود، مدتی را در مشهد گذراند، مقدار بیشتری را در اصفهان ماند و مدت زیادتری را در کاشان از محضر مرحوم نراقی استفاده کرد بود، پس از مدت سه سال که به کاشان برگشت، براستی مرد مبرزی شده بود.
در هنگامی که در نجف اقامت داشتند در مسجدی تدریس می کرد، در همان مسجد قبل از ساعت درسی او شیخی کم جثه با چشم هایی بهم خورده و تراخمی که شباهت وی را به خوزستانیها می رساند با لباسهایی مندرس و عمامه ای کهنه نیز برای دو سه نفر درس می گفت.
یک روز مرحوم آقا سید حسین زودتر از همیشه می آید، هنوز یک ساعت دیگر به ساعت درسی مانده بود که وارد مسجد می شود، دید یک شیخ به اصطلاح جلنبری هم آن گوشه نشسته و برای دو سه نفر تدریس می کند او هم کناری نشست ولی صدای شیخ را به خوبی می شنید، حرفهای وی را گوش کرد، دید خیلی پخته درس می دهد و برای او نیز مفید است. حالا آقا سید حسین یک عالم معتبر معروف قریب المرجعیت است در حالی که آن شیخ، یک مرد مجهولی است که تا آن روز او را نمی شناخته است.
فردایش گفت: امروز هم یک خرده زودتر برویم ببینیم چه جوری است؟ لذا عمداً یک ساعت زودتر رفت و مثل روز قبل یک گوشه ای نشست گوش کرد دید تشخیص دیروز درست بوده است و در واقع آن شیخ مرد فاضلی است و حتی از او هم فاضل تر می باشد، با خود گفت یک روز دیگر هم امتحان می کنم، باز هم همین کار را کرد.
برایش صد در صد ثابت شد که این مرد نامعروف مجهول، از خودش عالمتر است و خود او هم می تواند از آن شیخ استفاده کند بعد رفت در جایی که هر روز تدریس می کرد نشست تا شاگردانش آمدند.
هنوز درس آن شیخ تمام نشده بود، سید خطاب به شاگردانش گفت: من امروز برای شما حرف تازه ای دارم.
گفتند: بفرمایید.
گفت: آن شیخی که می بینید آن گوشه نشسته، او از من خیلی عالمتر و فاضل تر است و من امتحان کردم، خود من هم از او استفاده می کنم، و اگر راستش را بخواهید من و شما - همه با همدیگر - باید پای درس او برویم، یااللَّه که ما رفتیم، خودش از جای بلند شد و تمام شاگردان هم به همراه او به پای درس آن شیخ رفتند، اما حقیقت این بود که آن شیخ کم جثه آسمان جل کسی جز شیخ مرتضی انصاری نبود، منتهی در آن وقت هنوز قدرش شناخته نشده بود ولی بعدها از اعاظم فقهاء و اکابر علما بشمار آمد.
اما آنچه که در این داستان انسان را به شگفت وا می دارد، این روحیه عالی و الهی است که انسانی مانند آقا سید حسین کوه کمره ای را با آن درجه علمی و اجتماعی (مرجعیت) وادار می کند تا قیام علیه خود کند و با پذیرفتن شاگردی شیخ انصاری موقعیت و مرجعیت خویش را نادیده بگیرد و آن را او خود سلب کند و به دیگری تفویض نماید.
مرجعیت کم نیست، اگر انسان بخواهد از جنبه دنیایی به آن نگاه کند مقام بسیار عالی ای است، اما اینکه او از منافع خودش این چنین می گذرد ناشی از یک روح متعالی آزاد است که می توانست آنطور بین خودش و دیگری قضاوت کند و علیه خویشتن حکم صادر کند.(165)

نیروی اسرار آمیز

مرحوم آخوند ملا حسین قلی همدانی از علمای بزرگ اخلاق و سیر و سلوک در اعصار اخیر بوده است، وی که از شاگردان مرحوم میرزای شیرازی و شیخ انصاری بشمار می رود، سخت مورد احترام و توجه میرزای شیرازی بوده است.
نوشته اند مردی آمد خدمت مرحوم آخوند و ایشان او را توبه داد بعد از چند روز این شخص توبه کرده برگشت، اما قیافه او طوری شده بود که دیگر کسی وی را نمی شناخت گوشتها بدنش ریخته بود لاغر و نحیف، انگار که جز پوستی بر استخوانش نیست
چه چیز این آدم را به این صورت درآورده بود؟ و چه قدرتی او را واداشته بود که این چنین علیه خویش قیام کند؟ آخوند ملا حسین قلی همدانی که نه شلاقی داشت و نه سرنیزه ای نه توپی، نه تشری، فقط یک نیروی ارشاد داشت.
این چه وجدان نهفته ای در آن آدم بود که او را زنده کرد و آنچنان علیه خودش و علیه شهواتش و علیه این گوشتهایی که از معصیت روییده است برانگیخت؟(166)