حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

آبروی فقر و قناعت

میرزا عسکری شهیدی مشهدی، معروف به آقا بزرگ حکیم؛ از احفاد مرحوم میرزا مهدی شهید است که هم طبقه ملا علی نوری است و در طبقه بیست و هشتم (در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران) از آنها یاد شد.
بیت شهیدی، در مشهد در حدود صد و پنجاه سال بیت علم و حکمت و روحانیت بود. مرحوم آقا بزرگ فرزند و شاگرد مرحوم میرزا مهدی شهید است که شاگرد مرحوم آقا محمّد بیدآبادی و شیخ حسین عاملی بوده است.
از تحصیلات مرحوم آقا بزرگ اطلاع درستی نداریم؛ ظاهراً ابتدا شاگرد پدرش و مرحوم ملا غلامحسین شیخ الاسلام و میرزا محمّد سروقدی در مشهد بوده و بعد به تهران آمده و اندکی زمان مرحوم جلوه را درک کرده و نزد حکیم اشکوری و حکیم کرمانشاهی نیز درس خوانده است.
این بنده در ابتدای تحصیل مقدمات عربی در مشهد (سالهای 1352 - 1354 ه- ق) او را که پیرمردی سپیدموی و ساده زیست بود دیده بودم. وی فرزندی داشت به نام میرزا مهدی که در همه حوزه عظیم و پر رونق مشهد در آن وقت از نظر فضل و فضیلت مانند ستاره می درخشید؛ استاد شرح منظومه و اسفار و کفانه بود. آن وقت سنین میان سی و چهل را طی می کرد. آن جوان در سال 1354 در گذشت. با درگذشت این دو نفر، پرونده روحانیت و حکمت و فلسفه در این خاندان بسته شد.
مرحوم آقا بزرگ به وارستگی و صراحت لهجه و آزادگی و آزادمنشی شهره بود. با اینکه در نهایت فقر می زیست، از کسی چیزی نمی گرفت.
یکی از علمای مرکز که با او سابقه دوستی داشته است پس از اطلاع از فقر او، در تهران با مقامات بالا تماس می گیرد و ابلاغ مقرری قابل توجهی برای او صادر می شود. آن ابلاغ همراه نامه آن عالم مرکزی به آقا بزرگ داده می شود. مرحوم آقا بزرگ پس از اطلاع از محتوا ضمن ناراحتی فراوان از این عمل دوست تهرانی اش، در پشت پاکت می نویسد: ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم... و پاکت را با محتوایش پس می فرستد.

نازدلی و نازک اندیشی

سری سقطی، اهل بغداد است. نمی دانیم اصلاً کجایی بوده است. وی از دوستان و همراهان بشر حافی بوده است. سری سقطی اهل شفقت به خلق خدا و ایثار بوده است.
ابن خلکان در وفیات الاعیان نوشته است که سری گفت: سی سال است که از یک جمله الحمدللَّه که بر زبانم جاری شد استغفار می کنم.
گفتند: چگونه؟ گفت: شبی حریقی در بازار رخ داد. بیرون آمدم ببینم که به دکان من رسیده یا نه. به من گفته شد به دکان تو نرسیده است. گفتم: الحمدللَّه. یک مرتبه متنبه شدم که گیرم دکان من آسیبی ندیده باشد، ایا نمی بایست من در اندیشه مسلمین باشم؟
سعدی به همین داستان (با اندک تفاوت) اشاره می کند آنجا که می گوید:
شبی دود خلق آتشی برفروخت - شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
یکی شکر گفت اندر آن خاک و دود - که دکان ما را گزندی نبود
جهاندیده ای گفتش ای بوالهوس - تو را خود غم خویشتن بود و بس
پسندی که شهری بسوزد به نار - اگر خود سرایت بود بر کنار
سری شاگرد و مرید معروف کرخی و استاد و دایی جنید بغدادی است. سخنان زیادی در توحید و عشق الهی و غیره دارد و هم اوست که می گوید: عارف مانند آفتاب بر همه عالم می تابد و مانند زمین بار نیک و بد را به دوش می کشد و مانند آب مایه زندگی همه دلهاست و مانند آتش به همه پرتو افشانی می کند. سری در سال 245 یا250 در سن نود و هشت سالگی درگذشته است.(162)

قهرمان کیست؟

پوریای ولی یکی از پهلوانان معروف دنیاست و ورزشکاران هم او را مظهر فتوت و مردانگی و عرفان می دانند.
نقل می کنند که روزی به کشوری سفر می کند تا با پهلوان درجه اوّل آنجا در یک مکان و وقت معینی مسابقه بدهد.
در شب جمعه به پیرزنی بر می خورد که حلوا خیرات می کند و از مردم هم التماس دعا دارد.
پیرزن پوریای ولی را نمی شناخت، لذا جلو آمد و به او حلوا داد و گفت حاجتی دارم برایم دعا کن.
- چه حاجتی؟
- پسر من قهرمان کشتی است هم اکنون قهرمان دیگری از خارج آمده تا در همین روزها با پسرم مسابقه دهد و چون تمام زندگی ما با همین حقوق قهرمانی فرزندم اداره می شود، اگر پسر من زمین بخورد، نه تنها که آبروی او رفته بلکه تمام زندگی ما نیز تباه می شود. و من پیرزن هم از بین می روم.
پوریا گفت: مطمئن باش من دعا می کنم.
پس از آن پوریا با خود فکر کرد که فردا چه باید بکند، آیا اگر قویتر از آن پهلوان بود او را به زمین بزند یا نه؟
بعد از مدتی فکر و خیال به این نتیجه رسید که: قهرمان کسی است که با نفس خود مبارزه کند، لذا تصمیم خودش را گرفت.
... چون روز موعود فرا رسید و پنجه در پنجه حریف خود افکند، خویشتن را بسیار قوی و حریف را خیلی ضعیف یافت. بطوری که می توانست با آسانی پشت او را به خاک برساند. ولی برای اینکه کسی نفهمد مدتی با او همآوردی کرد و بعد هم به گونه ای خودش را سست نمود که حریف وی را به زمین زد و روی سینه اش نشست.
نوشته اند: در همان وقت احساس کرد که قلبش را خدای متعالی باز نمود گویی ملکوت را با قلب خود می بیند، چرا؟
برای اینکه یک لحظه جهاد با نفس کرد. بعد این مرد از اولیاءاللَّه شد.
زیرا: المجاهد من جاهد نفسه.
و به مصداق اشجع الناس من غلب هواه چنان قهرمانی ای به خرج داد که از همه قهرمانیها بالاتر بود.(163)
البته در ورزشهای امروز خصوصاً در ممالک دیگر، معنویات از بین رفته است، در گذشته ورزشکارها علی(ع) را مظهر قهرمانی و پهلوانی می دانستند.
علی علیه السلام در هر دو جبهه قهرمان است هم در میدان جنگ که با انسانهای منحرف در ستیز است و هم در میدان مبارزه بانفس:
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو - طالب مردی چنینم کو به کو
این بود که همیشه پهلوانی و قهرمانی با یک فتوت، مردانگی، شجاعت معنوی و مبارزه با هوای نفس و آزادی از هوس توأم بود.
یعنی آنکه قهرمان بود آنجا که چشمش به نامحرم می افتاد دیگر خیره نمی شد و به ناموس مردم نگاه نمی کرد، روح قهرمانی به او اجازه نمی داد تا نگاه کند. قهرمان زنا نمی کرد، شراب نمی خورد، دروغ نمی گفت، تهمت نمی زد، تملق و چاپلوسی نمی کرد، چون روح قهرمانی به او اجازه این کارها را نمی داد. قهرمان تنها آنکس نیست که یک وزنه سنگین یا یک سنگ و آهنی را بلند کند، بلکه عمده این است که از عهده نفس اماره برآید.(164)