حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

حکیم قمشه ای

آقا محمّد رضا حکیم قمشه ای. از اعاظم حکما و اساطین عرفان قرون اخیر است. آقا محمّد رضا - که شاگردان و دوستان نام او را به صورت مخفف آمرضا تلفظ می کردند - اهل قمشه اصفهان است. در جوانی برای تحصیل به اصفهان مهاجرت کرد و از محضر میرزا حسن نوری(158)و ملا جعفر لنگرودی(159)بهره مند شد. سالها در اصفهان عهده دار تدریس فنون حکمت بود. حدود ده سال پایان عمر خود را در تهران به سر برد و در حجره مدرسه صدر مسکن گزید و فضلا از محضر پرفیضش استفاده کردند. پرشورترین دوره زندگانی حکیم قمشه ای ده سال آخر است.
وی مردی به تمام معنی وارسته و عارف مشرب بود؛ با خلوت و تنهایی مأنوس بود و از جمع تا حدودی گریزان. در جوانی ثروتمند بود؛ در خشکسالی 1288 تمام ما یملک منقول و غیر منقول خود را صرف نیازمندان کرد و تا پایان عمر درویشانه زیست.
حکیم قمشه ای در اوج شهرت آقا علی حکیم مدرس زنوزی و میرزا ابوالحسن جلوه به تهران آمد و با آنکه مشرب اصلی اش صدرایی بود کتب بوعلی را تدریس کرد و بازار میرزای جلوه را که تخصصش در فلسفه بوعلی بود شکست به طوری که معروف شد: جلوه از جلوه افتاد.
حکیم قمشه ای هرگز جامه روستایی را از تن دور نکرد و در زی و جامه علما در نیامد.
مرحوم جهانگیر خان قشقایی که سالها شاگرد او بوده است نقل کرده که به شوق استفاده از محضر حکیم قمشه ای به تهران رفتم. همان شب اوّل خود را به محضر او رساندم. وضع لباسهای او علمایی نبود، به کرباس فروش های سده می مانست. حاجت خود را بدو گفتم.
گفت: میعاد من و تو فردا در خرابات؛ خرابات محلی بود در خارج خندق (قدیم) تهران و در آنجا قهوه خانه ای بود که درویشی آن را اداره می کرد.
روز بعد اسفار ملاصدرا را با خود بردم. او را در خلوتگاهی دیدم که بر حصیری نشسته بود.
اسفار را گشودم، او آن را از بر می خواند. سپس به تحقیق مطلب پرداخت. مرا آنچنان به وجد آورد که از خود بی خود شدم، می خواستم دیوانه شوم. حکیم قمشه ای از ذوق شعری عالی برخوردار بود و به صهبا تخلص می کرده است. او در سال 1306 در کنج حجره مدرسه، در تنهایی و خلوت و سکوتی عارفانه از دنیا رفت. قضا را آن روز مصادف بود با فوت مفتی بزرگ شهر مرحوم حاج ملا علی کنی و در شهر غوغایی برپا بود. دوستان و ارادتمندانش ساعتها پس از فوت او از درگذشتش آگاه شدند. آن گروه معدود، او را در سر قبر آقا به خاک سپردند.(160)
حکیم قمشه ای آنچنان مرد، که زیست و آنچنان زیست، که خود در بیتی از یک غزل سروده و آرزو کرده بود:
کاخ زرین به شهان خوش که من دیوانه - گوشه ای خواهم و ویرانه به عالم کم نیست.(161)

آبروی فقر و قناعت

میرزا عسکری شهیدی مشهدی، معروف به آقا بزرگ حکیم؛ از احفاد مرحوم میرزا مهدی شهید است که هم طبقه ملا علی نوری است و در طبقه بیست و هشتم (در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران) از آنها یاد شد.
بیت شهیدی، در مشهد در حدود صد و پنجاه سال بیت علم و حکمت و روحانیت بود. مرحوم آقا بزرگ فرزند و شاگرد مرحوم میرزا مهدی شهید است که شاگرد مرحوم آقا محمّد بیدآبادی و شیخ حسین عاملی بوده است.
از تحصیلات مرحوم آقا بزرگ اطلاع درستی نداریم؛ ظاهراً ابتدا شاگرد پدرش و مرحوم ملا غلامحسین شیخ الاسلام و میرزا محمّد سروقدی در مشهد بوده و بعد به تهران آمده و اندکی زمان مرحوم جلوه را درک کرده و نزد حکیم اشکوری و حکیم کرمانشاهی نیز درس خوانده است.
این بنده در ابتدای تحصیل مقدمات عربی در مشهد (سالهای 1352 - 1354 ه- ق) او را که پیرمردی سپیدموی و ساده زیست بود دیده بودم. وی فرزندی داشت به نام میرزا مهدی که در همه حوزه عظیم و پر رونق مشهد در آن وقت از نظر فضل و فضیلت مانند ستاره می درخشید؛ استاد شرح منظومه و اسفار و کفانه بود. آن وقت سنین میان سی و چهل را طی می کرد. آن جوان در سال 1354 در گذشت. با درگذشت این دو نفر، پرونده روحانیت و حکمت و فلسفه در این خاندان بسته شد.
مرحوم آقا بزرگ به وارستگی و صراحت لهجه و آزادگی و آزادمنشی شهره بود. با اینکه در نهایت فقر می زیست، از کسی چیزی نمی گرفت.
یکی از علمای مرکز که با او سابقه دوستی داشته است پس از اطلاع از فقر او، در تهران با مقامات بالا تماس می گیرد و ابلاغ مقرری قابل توجهی برای او صادر می شود. آن ابلاغ همراه نامه آن عالم مرکزی به آقا بزرگ داده می شود. مرحوم آقا بزرگ پس از اطلاع از محتوا ضمن ناراحتی فراوان از این عمل دوست تهرانی اش، در پشت پاکت می نویسد: ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم... و پاکت را با محتوایش پس می فرستد.

نازدلی و نازک اندیشی

سری سقطی، اهل بغداد است. نمی دانیم اصلاً کجایی بوده است. وی از دوستان و همراهان بشر حافی بوده است. سری سقطی اهل شفقت به خلق خدا و ایثار بوده است.
ابن خلکان در وفیات الاعیان نوشته است که سری گفت: سی سال است که از یک جمله الحمدللَّه که بر زبانم جاری شد استغفار می کنم.
گفتند: چگونه؟ گفت: شبی حریقی در بازار رخ داد. بیرون آمدم ببینم که به دکان من رسیده یا نه. به من گفته شد به دکان تو نرسیده است. گفتم: الحمدللَّه. یک مرتبه متنبه شدم که گیرم دکان من آسیبی ندیده باشد، ایا نمی بایست من در اندیشه مسلمین باشم؟
سعدی به همین داستان (با اندک تفاوت) اشاره می کند آنجا که می گوید:
شبی دود خلق آتشی برفروخت - شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
یکی شکر گفت اندر آن خاک و دود - که دکان ما را گزندی نبود
جهاندیده ای گفتش ای بوالهوس - تو را خود غم خویشتن بود و بس
پسندی که شهری بسوزد به نار - اگر خود سرایت بود بر کنار
سری شاگرد و مرید معروف کرخی و استاد و دایی جنید بغدادی است. سخنان زیادی در توحید و عشق الهی و غیره دارد و هم اوست که می گوید: عارف مانند آفتاب بر همه عالم می تابد و مانند زمین بار نیک و بد را به دوش می کشد و مانند آب مایه زندگی همه دلهاست و مانند آتش به همه پرتو افشانی می کند. سری در سال 245 یا250 در سن نود و هشت سالگی درگذشته است.(162)