حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

معشوق حقیقی

شاعر معروف زمان ما شهریار دانشجوی پزشکی بوده است به هنگام تحصیل در خانه ای در همدان سکونت داشته است. بعد عاشق دختر صاحبخانه می شود چه جور هم عاشق می شود!
اما در همین هنگام خواستگار زیباتر و پولدارتری برای دختر پیدا می شود لذا دیگر دختر را به شهریار نمی دهند.
مجنون وار، از همه چیز، کار، شغل، تحصیل، دست برمی دارد و دنبال این مسئله می افتد.
سالها از این قضیه می گذرد یک روز همان خانم و شوهرش با شهریار ملاقات می کنند، شهریار به او می گوید: من دیگر با تو کاری ندارم!
حتی اگر از شوهرت طلاق بگیری برای من فایده ای ندارد!
بعد شهریار این ملاقات را به زبان شعر خوب وصف کرده است. او زبان حال خودش را چنین شرح می دهد: نمی دانم من چگونه به عشق او خو کرده ام در حالی که به خود معشوق التفاتی ندارم.
و به همین جهت بعضی از عرفا گفته اند: اگر عشق مادی هم باشد فقط محرک است و گرنه معشوق حقیقی انسان یک حقیقت ماوراءالطبیعی می باشد که روح انسان با او متحد می گردد و به او می رسد و او را کشف می کند و در واقع معشوق حقیقی در درون است.(150)

حقوق خدا و مردم را باید پرداخت

در ایام طلبگی با عده ای از افراد در جلسه ای نشسته بودیم در آن مجلس مرخوم آیة اللَّه العظمی آقا حجت رضوان اللَّه علیه، مورد غیبت قرار گرفت، با اینکه آن مرحوم حق استادی به گردن من داشت و سالها خدمت ایشان درس خوانده بودم و حتی در یک مسابقه عمومی از آن مرحوم جایزه گرفته بودم مع هذا در شرایطی قرار گرفتم که من هم در آن برنامه حضور داشتم.
یک وقت احساس کردم که این درست نیست من چرا باید در آن شرایط قرار بگیرم؟ لذا پی فرصت مناسبی بودم تا ایشان را ببینم و از وی رضایت بطلبم.
تا اینکه در یک تابستانی آن مرحوم به حضرت عبدالعظیم تشریف آوردند.
یک روز بعد از ظهر به در خانه ایشان رفتم و در زدم.
در را باز کردند،
گفتم: بگویید فلانی است.
ایشان در اندرون بودند اجازه ورود دادند.
یادم هست وقتی که داخل شدم، ایشان را در حالی دیدم که کلاهی بر سر داشتند و بر بالشتی تکیه کرده بودند و مریض به نظر می رسیدند.
گفتم: اقا آمده ام یک مطلبی را به شما بگویم!
فرمود: چه مطلبی؟
گفتم: من از شما کمی غیبت کرده ام. اما غیبت زیادی نیز از دیگران شنیده ام و از این کار سخت پشیمانم و خود را ملامت می کنم که چرا در جلسه ای که از شما غیبت می کردند حاضر شدم؟ و چرا احیاناً غیبت شما به دهن من نیز بیاید؟
من چون تصمیم دارم که دیگر از این پس غیبت شما را نکنم و از کسی نیز استماع نکنم، آمده ام که به خود شما بگویم که مرا ببخشید و از من بگذرید.
این مرد با بزرگواری ای که داشت فرمود:
غیبت کردن از امثال ما دو جور است: یک وقت به شکلی است که اهانت به اسلام است. و یک وقت هم هست که مربوط به شخص خود مامی شود.
من که مقصود ایشان را فهمیده بودم گفتم: نه! بنده چیزی که به اسلام توهین و جسارت بشود نگفته ام بلکه هر چه بوده مربوط به شخص خودتان است.
گفت: من گذشتم.
انسان اگر می خواهد توبه کند باید حقوق مردم را بپردازد. اگر خمس، زکات، نماز، روزه، حجّ و... بدهکار است بپردازد و بجای آورد که در عرف به اینها حق اللَّه می گویند. اما اگر رشوه ای به زور از کسی گرفته یا از فردی مالی را غصب کرده و یا در حق شخصی ظلم و تجاوزی نموده آنها را به صاحبانش برگرداند و اگر غیبت و تهمتی را مرتکب شده آن شخص را راضی نموده و در صورتی که ممکن نیست و یا این افراد از دنیا رفته اند، لااقل باید استغفار کرد و برای آنها که حقی از ایشان زایل شده و یا مورد غیبت و تهمت قرار گرفته اند، از خداوند طلب مغفرت نمود که خداوند انشاءاللَّه آنها را راضی می کند.(151)

خودش را ذوب کرد

مرحوم حاج میرزا حبیب رضوی خراسانی یکی از مجتهدین بزرگ خراسان و مردی عارف و فیلسوف و حکیم و شاعر بوده است.
وی فردی بسیار قوی هیکل و چاق بود. این شخص در اواخر عمرش با مردی که اهل دل و معنا و حقیقت بوده مصادف می شود.
حاج میرزا حبیب با آن مقامات علمی و با آن شهرت اجتماعی و با این که مجتهد درجه اوّل خراسان به شمار می آمد، نزد آن مرد زاهد و متقی و اهل معنا رفت و در محضرش زانو زد.
گفته اند: افرادی که حاج میرزا حبیب را دیده بودند، پس از مدتی مشاهده کردند که او دیگر آن آدم چاق گذشته نیست بلکه خیلی لاغر و کوچک شده است، انگار هیکل قوی او یکباره آب شد!
بله، توبه آن وقت توبه است که این گوشتهایی را که در حرام رویانیده ای آبش کنی، اینها گوشت انسان نیست. زیرا این گوشتهایی که در مجالس شب نشینی در بدن تو آمده است، این هیکلی که از حرام درست کرده ای، استخوانت، پوستت، گوشتت، خونت از حرام است، باید کوشش نمایی که اینها را آب کنی و بجای اینها گوشتی را از حلال بر پیکر خویش برویانی،(152)
البته به مرحوم حاج میرزا حبیب جسارت نشود چون ایشان از همان اول مردی با تقوا بوده اند، ولی چون مراحلی از عرفان را گذرانیده بود از گذشته خویش راضی نبوده است و آن را قرین با غفلت می دانسته، پس در ذوب کردن آن پیکر غفلت زده، آنسان کوشیده است.(153)