حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

رک گویی و صراحت لهجه

در سالهایی که در قم به تحصیل اشتغال داشتم یک وقت شخصی از خطبای معروف ایران به قم آمد، و اتفاقاً حجره بنده را برای دید و بازدید خود انتخاب نمود.
در این ایام یکی از افراد ایشان را در وقت نامناسبی به خانه آیت اللَّه بروجردی برده بود و آن موقع درست هنگامی بود که مرحوم آقای بروجردی به مطالعه اشتغال داشت، زیرا که معظم له ساعتی بعد می بایست تدریس می فرمودند. در ضمن برنامه مرحوم آقای بروجردی این بو که در وقت مطالعه هیچ کس را نمی پذیرفتند.
در می زنند و به پیشخدمت می گویند: به آقا بگویید فلانی به ملاقات شما آمده است.
نوکر، پیغام را می رساند و برمی گردد و می گوید: آقا فرمودند من فعلاً مطالعه دارم، وقت دیگری تشریف بیاورید.
آن شخص محترم هم برمی گردد و اتفاقاً همان روز به شهر خود مراجعت می نماید. همان روز موقعی که آیت اللَّه بروجردی برای درس آمدند من را در صحن دیدند و فرمودند: بعد از درس برای دیدن فلانی به حجره شما می آیم.
گفتم: ایشان رفته اند.
فرمود: پس وقتی که ایشان را دیدی بگو: حال من وقتی تو به دیدن من آمدی مانند حال تو بود، وقتی می خواهی برای ایراد سخنرانی آماده شوی، من دلم می خواست هنگامی با هم ملاقات کنیم که حواسم جمع باشد و با هم صحبت کنیم در حالی که آن موقع من مطالعه داشتم و می خواستم برای درس بیایم.
پس از مدتی من آن شخص را ملاقات کردم، و شنیده بودم که بعضی از افراد وسوسه کرده و به این مرد محترم گفته بودند:
تعمدی در کار بوده که به تو توهین شود و تو را از در خانه برگردانند.
من به آن مرد محترم گفتم: آیت اللَّه بروجردی می خواستند به دیدن شما بیایند و چون مطلع شدند که شما حرکت کردید معذرت خواهی نمودند.
آن مرد در جواب من گفت: نه تنها که این موضوع یک ذره به من برنخورد بلکه خیلی هم خوشحال شدم زیرا ما اروپاییها را می ستاییم که مردمی صریح هستند و رودرواسی های بیجا ندارند. من که قبلاً از ایشان وقت نگرفته بودم و لذا از صراحت ایشان خیلی خوشم آمد آیا این که ایشان بدون تعارف فرمودند حالا من کار دارم بهتر بود یا اینکه با ناراحتی مرا می پذیرفت و دائماً در دل خود ناراحت بود و با خود می گفت این بلا چه بود که رد من نازل شد وقت مرد گرفت و درس مرا خراب کرد؟! اتفاقاً من بسیار خوشحال شدم که در کمال صراحت و رک گویی مرا نپذیرفت. چقدر خوب است مرجع مسلمین اینطور صریح باشد.(140)

اگر خدا را یاری کنید...

در سالهای اولی که حضرت ایت اللَّه بروجردی اعلی اللَّه مقامه به دنبال یک کسالت شدید از بروجرد به تهران امده بودند و تحت عمل جراحی قرار گرفتند در اثر درخواست حوزه علمیه قم از ایشان معظم له دعوت علمای حوزه علمیه قم را پذیرفته و در قم اقامت فرمودند پس از چند ماه ماندن در قم تابستان فرا رسید و حوزه تعطیل شد، ایشان به هنگام شدت بیماری نذر کرده بودند که اگر خداوند وی را شفا داد به زیارت حضرت رضا(ع) تشرف حاصل کنند، قصد سفر به مشهد مقدّس را می نمایند و این مطلب را در یک جلسه حصوصی ابراز می کنند و سپس می فرمایند:
کدامیک از شما با من خواهید آمد؟
افرادی که در خدمت ایشان حضور داشتند به هم نگاهی می اندازند و می گویند: کمی تأمل می کنیم و بعداً جواب می دهیم.
پس از آن در جلسه ای که در غیاب حضرت آیت اللَّه بروجردی تشکیل می شود، افراد پیرامون مسافرت حضرت آیت آللَّه به مشهد با هم مشورت می کنند و به این نتیجه میرسند که فعلاً صلاح نیست که ایشان به مشهد بروند، زیرا که ایشان تازه به قم آمده اند و هنوز مردم ایران و مخصوصاً مردم تهران و مشهد که در مسیر و مقصد مسافرت ایشان هستند آقا را خوب نمی شناسند و بنابراین تجلیلی که شایسته مقام ایشان باشد به عمل نخواهد آمد.
لهذا تصمیم گرفته می شود که ایشان را از این سفر منصرف کنند، ولی آنها می دانستند که این جهت را نمی شود با ایشان در میان گذاشت.
بنابراین قرار می گذارند که عذرهای دیگری را ذکر کنند مثلاً از قبیل اینکه:
چون تازه عمل جراحی کرده اید ممکن است این مسافرت طولانی با اتومبیل (آن وقت هواپیما و قطار در راه مشهد و تهران نبود) به شما صدمه وارد کند.
در جلسه بعد که ایشان مجدداً مطلب را عنوان کردند افراد کوشیدند هر طوری شده وی را منصرف کنند ولی یکی از حضار مجلس آنچه را که همه در دل داشتند اظهار نمود و ایشان فهمیدند که منظور صلی اطرافیانش از مخالفت با این مسافرت چیست.
ایشان همین که این موضوع را شنیدند ناگهان تغییر قیافه دادند و با لحنی جدی و روحانی فرمودند:
من هفتاد سال از خداوند عمر گرفته ام و خداوند در این مدت تفضلاتی به من فرموده است که هیچ کدام از آنها تدبیر خود من نبوده است.
من هم در این مدت کوشش داشته ام ببینم چه وظیفه ای دارم که به آن عمل کنم حالا پس از هفتاد سال شایسته نیست خودم به فکر خودم باشم و برای شئؤنات شخصی خودم بیندیشم، خیر، میروم.
آری یک فرد در زندگی عملی خود اگر کوشش و اخلاص را تواماً داشته باشد خداوند او را از راههایی که خود آن فرد نمی داند تأیید می فرماید، ان تنصر اللَّه ینصرکم و یثبت اقدامکم. شما اگر حقیقت را یاری کنید حقیقت به یاری شما می آید.(141)

در عین شاگردی استاد بود

مرحوم آیت اللَّه بروجردی(ره) قریب سی سال از عمر خویش را در اصفهان گذرانید.
فقه و اصول و فلسفه و منطق را در آن شهر نزد اساتید بزرگی تحصیل کرد. تا اینکه در همانجا به درجه اجتهاد رسید و خود یک استاد محقق و مجتهد مسلم گردید.
بعد به نجف رفت و در حوزه درس مرحوم آیت اللَّه آخوند خراسانی شرکت کرد و سالها در ردیف یکی از بهترین شاگردهای او جای گرفت.
توانایی علمی و قدرت استنباط او به جایی رسید که در سنین جوانی در مقابل آخوند خراسانی لب به اعتراض گشود و به سخن استاد اشکال نمود.
با آنکه آخوند خراسانی از آن مدرس هایی است که در جهان اسلام کم نظیر بوده یعنی اولا در اصول ملایی فوق العاده و از اساتید این علم است و ثانیاً در فن استادی بی نظیر بوده در بیان و تحقیق و تقریر قدرتی عجیب داشت.
در حوزه درسش هزار و دویست نفر شرکت می کرده اند که شاید پانصدتای آنها مجتهد بوده اند. می گویند صدای رسایی داشت بطوری که صدایش بدون بلندگو فضای مسجد را پر می کرد. یک شاگرد اگر می خواست اعتراض بکند بلند می شد تا بتواند حرفش را به استاد برساند.
در مقابل چنین استاد قدرتمندی آیت اللَّه بروجردی آنهم در سنین جوانی به طرح اشکال پرداخت و حرف خودش را تقریر کرد.
مرحوم آخوند گفت: یک بار دیگر بگو.
بروجردی بار دیگر حرف خویش را تکرار کرد.
آخوند فهمید راست می گوید، ایرادش وارد است. از اینرو گفت: الحمدللَّه! نمردم و از شاگرد خودم استفاده کردم.(142)