حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

روان درمانی

امیر سامانی خیلی معروف است که به فلج مبتلا شد و اطباء عاجز ماندند و بعد آمدند محمّد زکریای رازی را از بغداد ببرند و وقتی خواستند او را از ماوراءالنهر عبور بدهند جرات نمی کرد که از دریا عبور کند و بالاخره به زور او را بردند و مدتها هم مشغول معالجه شد و قادر نشد، بعد به امیر گفت: که آخرین معالجه من که از همه اینها موثرتر است معالجه دیگری است.
دستور داد حمامی را گرم کردند و گفت تنها خود من باید باشم و امیر؛ او را برد در حمام آب گرم و شاید اوّل بدنش را ماساژ داد و بعد آمد بیرون، قبلاً هم طی کرده بود که امروز من این آخرین معالجه خودم را اعمال می کنم به شرط اینکه دو اسب بسیار عالی به من بدهید. ضمناً به نوکرش گفت این اسبها را زین می کنی و در حمام می ایستی. بعد خودش می آید سربینه حمام لباسهایش را می پوشد و یک دشنه به دستش می گیرد و یک دفعه می رود داخل حمام شروع می کند به فحاشی به امیر و می گوید تو مرا بی خانمان کردی، مرا بیچاره کردی، مرا به زور آوردی اینجا حالا وقتی است که از تو انتقام بگیرم؛ به یک شدتی به او حمله می کند که وی یقین می کند که الان می خواهد او را بکشد یکمرتبه تصمیم می گیرد از جا بلند شود که از خودش دفاع کند. ناخودآگاه از جا بلند می شود او که تا آنوقت نمی توانست از جا بلند شود. تا از جا بلند می شود این هم فرار می کند می آید بیرون و اسبها را سوار می شود و می رود و در منزل اوّل یا دوّم نامه ای برای امیر می نویسد که عمر امیر دراز باد و این کاری که من کردم برای معالجه شما بود و امثال اینها.
در اینجا از اراده خود بیمار استمداد شد برای به جریان انداختن کار بدن. البته بیماریهایی که شاید در قدیم و در جدید نشان می دهند و می گویند درمان آن از نوع درمان روانی است بیماریهایی است که اگر هم بدنی است ولی عصبی است.(120)

نیروی مرموز

آقای دکتر محمّد معین نقل می کرد، می گفت: یک بچه فرانسوی را در حضور من خواب کردند بعد از من پرسیدند که از او چه جوابی می خواهی؟
من گفتم که او را بفرستید تهران.
بچه جواب داد: که الان تهران هستم، مثلا میدان توپخانه.
گفتیم اینجا را شرح بده. بچه ای که هرگز به ایران نیامده بود تمام آن را شرح داد، آنجا اینجور است، یک خیابان این طرف است یک خیابان آن طرف، ساختمان اینجور، مجسمه اینجور و خصوصیات دیگر.(گفت تا اینجا برای ما خیلی عجیب نبود یعنی می توانستیم یک توجیهی بکنیم؛ و می گفت بعد وقتی من برای بعضی از ماتریالیستها گفتم همین طور توجیه می کردند، البته توجیه به معنی احتمال نه توجیه علمی، که شاید آن عامل فکر تو را می خوانده چون تو که می دانی تهران چگونه است او فکر تو را جذب می کرد بعد پس می داد به این بچه، پس این بچّه وضع تهران را می توانست بفهمد از طریق تو).
گفت: بعد کجا؟ گفتم: بفرستیدش میدان ژاله، رفت میدان ژاله.
گفتیم آنجا را توصیف کن.
همین جور توصیف کرد که واقعاً میدان ژاله بود.
گفت دیگر کجا؟ گفتیم بفرست چهارصد دستگاه.
رفت چهارصد دستگاه. باز همین جور تشریح کرد که چهار صد دستگاه بود. تا فرستادیم خانه خودمان.
خانه را همان طور تشریح کرد که بود. رفت داخل خانه. گفتیم حالا چی می بینی؟ گفت پله را اینجور رفتیم بالا و این طرف یک اتاق است و آن طرف یک اتاق، و اتاقی را نشان داد که آنجا یک خانمی است که الان خوابیده (ساعت در حدود سه بعدازظهر بوده). نشانیهایی داد که همان نشانیهای خانم دکتر معین بوده (می گفت باز تا اینجا هم کمی قضایا قابل توجیه بود).
فرستادمش داخل کتابخانه خودم؛ گفتم آن اتاق روبرو که می گوید، بگویید برود در آن اتاق بگوید آنجا چیست؟
آنجا که رفت برخلاف آنچه من فکر می کردم گفت: آنجا اتاقی است خالی، هیچ چیز در آن اتاق نیست، فقط دو تا تابلو دیده می شود که آنها را هم به پشت گذاشته اند. من تعجب کردم؛ کتابخانه من که اینجور نیست! آمدم منزل بلافاصله آن را برای خانمم نوشتم که در فلان روز، فلان ساعت وضع خودت را بگو و مخصوصا وضع کتابخانه من را تشریح کن. جواب نامه به فاصله کمتر از یک هفته آمد، معلوم شد که در آن روز اینها می خواسته اند اتاقها را پاکیزه یا رنگ کنند و بدون اینکه قبلاً از من اجازه گرفته باشند تمام کتابها را از کتابخانه من بیرون برده بودند و آن دو تابلو، دو تابلوی عکس بوده و اتفاقاً فقط همان دو تابلو داخل اتاق بوده است. دیگر این جهت را حتی من هم نمی دانستم که بگویم شخص عامل این را از فکر من گرفته است و دارد به این بچّه انتقال می دهد، که وقتی ما به ماتریالیستها گفتیم که شما این را چگونه توجیه می کنید، گفتند: دیگر ما برای این توجیهی نداریم.
به هر حال این مطلب که در اثر خواب مصنوعی حواس انسان یک حساسیتی پیدا کند که از دور بشنود، اجمالا نشان می دهد که در انسان یک نیروهایی وجود دارد غیر از این نیروهایی که ما با آنها آشنا هستیم. حالا من به ماهیت و حقیقتش فعلاً کار ندارم که بگویم این نیرو مجرد است یا نیست، با شرایط مادی جور در می آید یا جور در نمی اید. آن باشد تا علیحده درباره آن بحث کنیم. ولی آن مقداری که بشر می تواند به دست بیاورد همین است که از طریق خواب مصنوعی و تعطیل کردن قوه حس و شعور و اراده و کنار زدن اینها می تواند قوه دیگری را که در روح او هست استخدام کند و از این قوه کارهای خارق العاده ببیند.(121)

دوستی و دشمنی آل محمد(ص)

ملا عبدالرحمن جامی - با اینکه قاضی نور اللَّه درباره وی می گوید: دو تا عبدالرحمن، علی را آزردند: عبدالرحمن بن ملجم مرادی و عبدالرحمن جامی - قصیده معروف فرزدق را در مدح امام سجاد(ع) به فارسی به نظم آورده است. می گویند خوابی نقل کرده که پس از مرگ فرزدق از او در عالم رؤیا پرسیدند خداوند با تو چه کرد؟ جواب داد: مرا به واسطه همان قصیده که در مدح علی بن الحسین گفتم آمرزید. جامی خود اضافه می کند و می گوید: اگر خداوند همه مردم را به خاطر این قصیده بیامرزد عجیب نیست. جامی درباره هشام بن عبدالملک که فرزدق را حبس کرد و شکنجه اش داد می گوید:
اگرش چشم راست بین بودی - راست کردار و راست دین بودی
دست بیداد و ظلم نگشادی - جای آن حبس خلعتش دادی(122)
بنابراین در مسأله ولاء محبت، شیعه و سنی بایکدیگر اختلاف نظر ندارند مگر ناصبیها که مبغض اهل البیت هستند و از جامعه اسلامی مطرود و همچون کفار محکوم به نجاست اند و بحمداللَّه درعصر حاضر زمین از لوث وجود آنها پاک شده است. فقط افراد معدودی گاهی دیده می شوند که برخی کتابها می نویسند همه کوشش شان در زیاد کردن شکاف میان مسلمین است - مانند افراد معدودی از خودمانیها- و همین بهترین دلیل است که اصالتی ندارند و مانند همقطاران خودمانیهاشان ابزار پلید استعمارند.
زمخشری و فخر رازی در ذیل روایت گذشته از پیغمبر اکرم(ص) نقل می کنند که فرمود:
الا و من مات علی بغض ال محمّدٍ کافراً، الا و من مات علی بغض ال محمّدٍ لم یَشُمّ رائحة الجنّة.
هر کس که بر دشمنی آل محمّد بمیرد کافر مرده است؛ هر کس که بر دشمنی آل محمّد بمیرد بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد.(123)