حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

مکاشفه مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی

مرحوم آقای سید جمال گلپایگانی رضوان اللَّه علیه یکی از مراجع تقلید تقریباً عصر حاضر بودند که چندین سال پیش تهران هم آمدند و اکنون سالیانی است که فوت کرده اند. من در تهران خدمت ایشان رسیده بودم و قبلاً هم البته می شناختم. مردی بود که از اوایل جوانی که در اصفهان تحصیل می کرده است (اهل تقوا بوده) و افرادی که در جوانی با این مرد محشور بوده اند، او را به تقوا و معنویت و صفا و پاکی می شناختند و اصلاً وارد این دنیا بود و شاید مسیرش هم این نبود که بیاید درس بخواند و روزی مرجع و رئیس بشود. این حرفها در کارش نبود و تا آخر عمر به این پیمان خودش باقی بود. به طور قطع و یقین آثار فوق العاده ای در ایشان دیده می شد.
آقای لطف اللَّه گلپایگانی - که الان از فضلای قم است و مرد خوبی است - قصه ای را برای من نقل کرد بعد من از پسر مرحوم آقا سید جمال هم پرسیدم گفت که آقا خودش برای خود من هم نقل کرد. قضیه این بود که: مرحوم آقا ضیاء عراقی که از مراجع نجف بود - ظاهراً - در سنه 22 فوت کرد. آن وقت ما قم بودیم. یک سال قبل از فوت آقا سید ابوالحسن بود و از نظر تدریس و علمیت، حوزه نجف به کمپانی اداره می کردند ریاست با مرحوم آقا سید ابوالحسن بود. مرحوم آقا شیح محمّد حسین استاد آقای طباطبایی بود. او غیر از مقام علمیت در معنویت هم مرد فوق العاده ای بوده. از آن اشخاصی بود که نمونه سلف صالح بود، که می گفتند: گاهی در عبادت لیلةالرکوع و لیلةالسجود داشت، یعنی گاهی یک شب تا صبح در رکوع بود و گاهی یک شب تا صبح در سجود بود. با اینکه به کارهای علمی اش می رسید وقتی هم به عبادت می پرداخت یک چنین کسی بود، اقای طباطبایی خودمان قصه ها و حکایتها از ایشان دارند و حتی خوابهای خیلی فوق العاده از این استاد بزرگوارش دارد.
مرحوم آقا ضیاء فوت کرد یعنی آقا شیخ محمّد حسین تنها پایه ای بود که باقی ماند. بعد از یک هفته مرحوم آقا شیخ محمّد حسین هم ظاهراً با سکته مغزی از دنیا رفت، گفته بودند از بس که زیاد فکر می کرد، و کتابهایی که از او باقی مانده نشان می دهد؛ به هر حال یک هفته بعد ایشان سکته و فوت کرد.
مرحوم آقا سید جمال در حالی که نماز شب می خواند در قنوت وتر مکاشفه می کند مرحوم آقا ضیاء را می بیند که دارد می آید و از او یا خود ایشان می پرسد یا می پرسند کجا می روی؟
می گوید: آقا شیخ محمّد حسین فوت کرده می روم برای تشییع جنازه اش.
بعد مرحوم آقا سید جمال می فرستد که بروید ببینید خبری هست آیا آقا شیخ محمّد حسین فوت کرده؟
میروند می بینند ایشان سکته کرده.
آقای صافی گفت: من خودم از آقا سید جمال قضیه را شنیدم بعد من از پسرش آقا سید احمد هم که الان در تهران است قضیه را پرسیدم گفتم: که من چنین قضیه ای شنیدم.
گفت: اتفاقاً من خودم آن شب آنجا بودم و کسی که آقا مأمور کرد من بودم و گفت که من در مکاشفه این جور دیدم که آقا ضیاء می آمد و گفت: من می روم برای تشییع جنازه آقا شیخ محمّد حسین؛ آقا شیخ محمّد حسین فوت کرده یا نه؟ رفتم دیدم ایشان فوت کرده.(118)

فراتر از فیزیک

دکتر هشترودی گاهی به هیچ چیز معتقد نیست، یعنی حرفهایش ضد و نقیض است. من یک جلسه بیشتر او را ندیدم ولی در آن جلسه خیلی روحی شده بود. داستانی من از خودش شنیدم راست و دروغش را نمی دانم. حرفش این بود که دیگر دنیای جمادات را بشر شناخته و دنیای مجهول فعلاً برای او دنیای حیات و ذی حیاتهاست، از دنیای نباتات گرفته تا دنیای انسان و هر چه بالاتر می آید پیچیده تر می شود و بشر دیگر بعد از این باید دنبال حل این مشکلات برود دنیای فیزیک دیگر تقریبا دنیای ساده شناخته شده است. از جمله مدعی بود: زمانی که در پاریس تحصیل می کردم روزی با خانم قدیم خودم قرار گذاشته بودم که با هم برویم سینما، ساعت 4 بعد از ظهر، و موعدمان در فلان مترو بود. من چند دقیقه قبل از آن رسیدم از پله ها رفتم پایین در یک لحظه یک مرتبه مثل اینکه روشن شد برایم تهران را دیدم خانه برادرم را دیدم در حالی که جنازه پدرم را می آوردند بیرون مردم هم دارند کرایه می کنند، افراد را هم دیدم و بعد دیگر تمام شد. بی حال شدم به طوری که بعد از چند دقیقه زنم که آمد، گفت تو چرا رنگت اینقدر پریده؟ به او نگفتم، گفتم مثلاً مریضم و این را همین طور نگه داشتم ببینم قضیه چه بود؟ حقیقتی بود یا نه؟ و بعد دیدم نامه های پدرم که مرتب می آمد نیامد و بعد دیدم برادرم نامه می نویسد و چون می دانستند من ناراحت می شوم خبر نمی دادند. آخر وقتی من اصرار کردم معلوم شد پدرم مرده و بعد کیفیت و جزئیات را خواستم معلوم شد پدرم وقتی که مرده در خانه برادرم بوده و همان لحظه ای که من آن جور یکدفعه دیدم که جنازه پدر را می آورند منطبق می شد با همان وقتی که جنازه پدرم را می آوردند بیرون.
این واقعیت وجود دارد، اما چیست؟ کسی نمی تواند توجیه کند.(119)

روان درمانی

امیر سامانی خیلی معروف است که به فلج مبتلا شد و اطباء عاجز ماندند و بعد آمدند محمّد زکریای رازی را از بغداد ببرند و وقتی خواستند او را از ماوراءالنهر عبور بدهند جرات نمی کرد که از دریا عبور کند و بالاخره به زور او را بردند و مدتها هم مشغول معالجه شد و قادر نشد، بعد به امیر گفت: که آخرین معالجه من که از همه اینها موثرتر است معالجه دیگری است.
دستور داد حمامی را گرم کردند و گفت تنها خود من باید باشم و امیر؛ او را برد در حمام آب گرم و شاید اوّل بدنش را ماساژ داد و بعد آمد بیرون، قبلاً هم طی کرده بود که امروز من این آخرین معالجه خودم را اعمال می کنم به شرط اینکه دو اسب بسیار عالی به من بدهید. ضمناً به نوکرش گفت این اسبها را زین می کنی و در حمام می ایستی. بعد خودش می آید سربینه حمام لباسهایش را می پوشد و یک دشنه به دستش می گیرد و یک دفعه می رود داخل حمام شروع می کند به فحاشی به امیر و می گوید تو مرا بی خانمان کردی، مرا بیچاره کردی، مرا به زور آوردی اینجا حالا وقتی است که از تو انتقام بگیرم؛ به یک شدتی به او حمله می کند که وی یقین می کند که الان می خواهد او را بکشد یکمرتبه تصمیم می گیرد از جا بلند شود که از خودش دفاع کند. ناخودآگاه از جا بلند می شود او که تا آنوقت نمی توانست از جا بلند شود. تا از جا بلند می شود این هم فرار می کند می آید بیرون و اسبها را سوار می شود و می رود و در منزل اوّل یا دوّم نامه ای برای امیر می نویسد که عمر امیر دراز باد و این کاری که من کردم برای معالجه شما بود و امثال اینها.
در اینجا از اراده خود بیمار استمداد شد برای به جریان انداختن کار بدن. البته بیماریهایی که شاید در قدیم و در جدید نشان می دهند و می گویند درمان آن از نوع درمان روانی است بیماریهایی است که اگر هم بدنی است ولی عصبی است.(120)