حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

حالات اسرارآمیز

یکی از رفقای ما که الآن هست و من بسیار به او ارادت دارم (اسمش را نمی برم که مسلم می دانم خودش راضی نیست) یک وقتی قضیه ای نقل می کرد گفت: که من در کاظمین بودم، بچه ای داشتم (بچه اش را نشان می داد حالا تقریباً هفده ساله است)، این بچّه دو سه ساله بود و به هر صورت بچه ای بود که غذاخور بود و او تب داشت(در وقتی بوده که این مرد وارد همین حرفه بوده، هنوز هم وارد هست). وقتی من بچّه را می بردم پیش طبیب او خیلی بهانه می گرفت، خربزه می خواست و ممنوع بود که خربزه بخورد. از بس که بهانه گرفت مرا ذله کرد. محکم زدم پشت دستش. بعد که زدم دیدم یک حالت تیرگی سخت و عجیبی در من پیدا شد که خودم هم فهمیدم که به علت زدن پشت دست این بچّه بوده. بعد خودم را ملامت کردم که آخر این که بچّه است، این که نمی فهمد که حالا مریض است و برایش خربزه خوب نیست این که دیگر مجازات نمی خواست. حالتم همین جور خیلی سیاه و کدر شد و اتفاقاً از روی جسر می گذشتیم. تازه تلویزیون آورده بودند (و این شخص سال اوّل دانشگاه هم رفته بعداً آمد قم و تحصیل کرد و حالا تحصیلات قدیمه اش البته خیلی خوب است). من از دور نگاه کردم دیدم مردم دور تلویزیون جمع شده اند و این فکر برایم پیدا شد که بشر و قدرت بشر را ببین که به کجا رسیده که یک نفر در نقطه ای دارد حرف می زند و در جای دیگر دارد نشان می دهد. قضیه گذشت. ما با همین حالت سیاه و کدر خودمان رفتیم پیش طبیب و نسخه گرفتیم تا رفتم کربلا. این حالت برای من بود. روزی من رفتم حرم متوسل بشوم. اینقدر بی روح و تاریک بودم که اصلاً دیدم حالت حرم رفتن هم ندارم. در صحن نشستم پیش از ظهر بود. نیم ساعتم نشستم و یک وقت دیدم مثل اینکه هوا ابر باشد بعد ابرها عقب برود، حالم باز شد. وقتی باز شد رفتم به حرم مشرف شدم و بعد رفتم خانه.
هنگام عصر یک نفر (که او را می شناخت و به او معتقد بود و می گفت دربغداد کاسبی می کند) با ماشین خودش آمد به کربلا و به من گفت تو امروز پیش از ظهر چرا اینقدر حالت بد بود چرا اینقدر کدر بودی؟ من در آنجا چون دیدم تو خیلی مکدر هستی رفتم حرم کاظمین متوسل شدم که خداوند این حالت کدورت را از تو بر طرف کند(من شک ندارم که چنین قضیه ای واقع شده).
من آنجا گفتم: سبحان اللَّه، من در روی جسر بغداد تعجبم از این بود که این بشر به کجا رسیده است که یک بشری در یک جایی ایستاده و حرف می زند و عکس و صدایش در نقطه دیگری منعکس می شود.
این که از آن مهمتر است که من در صحن کربلا نشسته ام و در حالی که مکدر هستم یک آدم عادی بدون اسباب و ابزار و وسائل در بغداد مرا این جور می بیند و حالت من را این جور شهود می کند بعد می رود و موجبات رفعش را فراهم می کند.
در اینکه این جور چیزها برای افراد بشر پیدا می شود و حالاتی اینچنین وجود دارد از نظر شخص من تردید نیست و اگر کسی بخواهد در این قضیه ایمان پیدا کند یا باید خودش مدتی در این دنیا وارد بشود بعد ببیند که چنین آثاری شهود می کند یا نمی کند؛ یا لااقل با افرادی که در این دنیا وارد هستند معاشرت کند و آن افراد را آنچنان صادق القول بداند که وقتی آنها قضیه ای را نقل می کنند در صحت گفتار آنها تردید نکند.(115)

داستان حاج شیخ حسن علی اصفهانی

شخصی است در مشهد به نام آقای سید ابوالحسن حافظیان؛ همین (شخص) بود که چند سال پیش ضریح حضرت رضا را ساخت یعنی اعلان کرد و مردم پول دادند و ساخت. وی شاگرد مرحوم آقا شیخ حسن علی اصفهانی معروف بوده که لابد کم و بیش اسمش را شنیده اید و در اینکه او کارهای خارق العاده زیاد داشته من خیال نمی کنم اصلاً بشود تردید کرد. همین آقای آیت اللَّه خوانساری حاضر برای من از خود حاج شیخ حسن علی بلاواسطه نقل کردند؛ می گفتند: در وقتی که مرحوم حاج شیخ حسن علی در نجف بود وارد ریاضتهای زیادی بود وگاهی حرفهایی می زد که شاید برای او گفتنش جایز بود و لی برای ما شنیدنش جایز نبود، یعنی ما پرهیز داشتیم بشنویم.
گاهی می گفت: من در حرم فلان آقا (از اشخاص بزرگ) را به صورت خوک می بینم یا به صورت خرس می بینم.
شاید برای او جایز بود بگوید ولی برای ما هتک حرمت یک مؤمن بود.
می گفتند حاج شیخ حسن علی یک وقت گفت من پیاده تنها از نجف می آمدم به کربلا به دزد برخورد کردم، تعبیرش این بود:در خود پنهان شدم یعنی در حالی از جلوی آنها عبور کردم که آنها نگاه می کردند ولی مرا نمی دیدند. و افراد دیگری که از این مرد این جور کارهای خارق العاده روحی زیاد دیده اند فراوان هستند که اگر کسی بخواهد داستان حاج شیخ حسن علی را از افرادن که الآن هستند و خودشان مشاهده کرده اند بشنود به نظر من خودش یک کتاب می شود.
آقای حافظیان شاگرد ایشان بود سالها رفت هندوستان او چیزهای خارق العاده ای از جوکیها نقل می کرد.
آقای طباطبایی قصه ای از او نقل می کردند که خودش گفته بود ما شاهد بودیم؛ فرنگیها آمده بودند برای امتحان و آزمایش؛ شخص جوکی را می خواباندند روی تخته ای که پر از میخ بود و مثل سوزن آمده بود بیرون بعد روی سینه او یک تخته دیگر می گذاشتند و بعد با پتکهای بزرگ می کوبیدند روی آن و یک ذره و یک سر سوزن به بدن او فرو نمی رفت.
غرضم این است که چنین قوه های روحی در وجود بشر هست. چنین نیست که این قوه روحی فقط در همین آدم باشد.(116)

رازهای نهانی

داستانی را مرحوم آقای محققی که در آلمان بود نقل می کرد و من در جلسه بزرگی که درس می داد شنیدم. سالهای اولی که در قم بود، مدت موقتی آقای بروجردی ماهانه ای به او می دادند که بیاید به طلبه ها حساب و هندسه و جغرافی و فیزیک درس بدهد ولی دوام پیدا نکرد.
یک روز در آن جلسه عمومی و بعد هم من شاید مکرر از او قصه های عجیبی درباره برادر خودش شنیدم. می گفت: که او اسمش سیاح بود و کشورهای اروپایی را خیلی گشته بود. آخرین بار رفت هندوستان و هندوستان برای او از همه جای دنیا عجیبتر بود و از جمله این قضیه را نقل می کرد که:
روزی من رفتم پیش یکی از جوکیها؛ او شروع کرد به زبان فارسی با من صحبت کردن و من تعجب کردم. به من گفت: برادرت محمّد (ان وقت من در لاهیجان بودم) رفته مشهد آخوند شده (می گفت این برای برادر من و برای خود من بسیار عجیب بود. خودش می گفت: تا وقتی که دیپلم را گرفتم اصلاً لامذهب بودم. بعد هم رفته بود در مشهد و به چنگ مردی گلکار افتاده بودم. گلکار هم کارهایی نظیر هیپنوتیزم داشته و بی دین ترش کرده بود، بعد خود گلکار برگشته بود دیندار شده بود، محققی هم به تبع او دیندار شده بود و بعد آمده بود، معمم هم شده بود که می گفت این برای برادر من فوق العاده عجیب بود که آخر من کجا و آخوند شدن کجا!). بعد از سرگذشتهای گذشته اش به او گفته بود و راجع به آینده اش هم چیزهای فوق العاده عجیب گفته بود. به قدری به حرفهای او ایمان داشت که حد نداشت و فقط یک قضیه دروغ از آب درآمد و آن قضیه عمرش بود. به برادرم گفته بود تو - مثلاً - شصت و هفت سال عمر خواهی کرد. از بس به سایر حرفهایی که او گفته بود یقین پیدا کرده بود به این قضیه هم یقین داشت؛ می گفت من اگر سرم را زیر سنگ بکنند نمی میرم، بعد از شصت و هفت سال هم هیچ قوه ای نمی تواند مرا نگه دارد، قطعا می میرم. همین سبب شد که او مریض می شد معالجه نمی کرد و به آن سّن هم نرسید و مرد؛ این یکی خلاف درآمد.
می خواهم بگویم که وجود چنین نیروهایی حکایت می کند از همان اصلی که ما از آقای طباطبایی نقل کردیم که: اگر در بشر ایمان به چیزی پیدا شود، اگر اراده به چیزی پیدا شود خیلی کارهای خارق العاده می تواند انجام بدهد.(117)